بچهها بزرگ شدهاند , هر کدامشان چندتایی دندان شیری را با دندانهای سفت و محکم و ریشهدار عوض کردهاند , با سوادند , میشود دیگر بهشان کتاب هدیه داد , با خواننده همخوانی میکنند میرقصند, کسی با بشقاب غذا دنبالشان نمیدود , نشستهاند با هم گپ میزنند شام میخورند , گاهی خالی میبندند شاید از اتفاقات مدرسهشان , تعریف میکنند از دیدهها و شنیدهها علاقمندیها ... بچهها بزرگ شدهاند
ما میرقصیم , آخرین قیمتها را با هم چک میکنیم , خبر آخرین بارداریها را رد و بدل میکنیم ... چندتایی دومی را حاملهاند , ساعتهای بیولوژیک بوق بوق میکند انگاری, نکند دیر شود , نکند از نیاوردن همخون برایشان پشیمان شویم , لیوانهای کاغذی یکبار مصرف را به هم میزنیم بی خیال دنیا . آن وسط روی پارکتها بپر بپر میکنیم ... گیرم سنگینتر از قبل ! آن آدمهای لقلقوی باریک , صورتهای لاغر که یک وقتی انگاری سیبیلها را بهشان چسبانده بودی, جایشان را دادهاند به آدمهای دور و بر چهل سالگی , جاافتاده که بیشتر از هرچیزی شبیه پدر و مادرهای بچههای دبستانی هستند با یک خروار فیلمِ روز ندیده ...