آلوچه خانوم

 






Tuesday, April 10, 2012

ما هفده سال است که ازدواج کرده‌ایم. یک زوج دوام آورده میان همه سختی‌های سختی که بوده و هست و باشد که بعد از این نباشد. ما با کمبود و مانع و بی‌مهری جنگیدیم برای گرفتن حقی که شاید می‌شد این قدر سخت و گرفتنی نباشد. قصه‌ای هم گذاشته‌ایم تنگ این آمدن و برای چند نفری شده‌ایم نشان و الگو از چیزی که سخت به دست می‌آید و ساده از دست می‌رود این روزها. پای هم ماندن را می‌گویم.

ما با روزگار و جامعه و خانواده پنجه به پنجه شدیم برای با هم ماندن. راهی را آمدیم که نه دلخواه خودمان بود نه ایده‌آل بزرگترهای‌مان. حالا اما جایی ایستاده‌ایم که کسی نمی‌تواند بگوید اشتباه کرده‌ایم. همین! آن قدر از آن طوفان گذشته و آن قدر غبار نشسته بر روزها و رفتارها و رفته‌ها که باورت نمی‌شود. نه ما دیگر آن جوان‌های نترس و کله‌شق آن روزیم نه بزرگترها آن قدر سخت‌گیر و کم انعطاف و ریزگیر نه روزگار آن قدر بی‌رحم و بی‌راهِ دررو برای آدم‌های بر سرِ دوراهیِ تصمیمِ با هم ماندن. همیشه همین است. چیزی که تا دیروز آرزوست امروز باید بشود حق. اما من یک قصه به خودم بدهکارم. این قهرمان پای هم ماندن خودش می‌داند همان قدر که امروز رسیده به آن چه رسیده، می‌شد سرِ هزار بزنگاه بماند و بیافتد و نرسد به چیزی که می‌خواست. و این ربطی به دوست داشتن و خواستن و طاقت و عشقش نداشت. قهرمان‌ها رسم نیست از ترس‌ها و بخت‌هایشان بگویند. اما من یک قصه کوتاه غمگین به خودم بدهکارم.

پسرک 21 ساله‌ای یک روز صبح حمام کرد و اصلاح کرد و لباس مرتب پوشید و از خانه بیرون آمد. با پدر و مادرش بسیار بسیار جنگیده بود و پدر و مادرش با او. همه راست می‌گفتند و این راست‌ها کنار هم جور درنمی‌آمد و کسی هم کوتاه نمی‌آمد. پسر در را باز کرد که برود به تعهدی تن بدهد که به قیافه‌اش نمی‌خورد. برود زن بگیرد در 21 سالگی با جیب خالی و آینده‌ی پا در هوا و درس نخوانده و خدمت نرفته. شما پدر و مادر باشید چه می‌کنید؟ آن پدر و مادر البته در را قفل نکردند، اما هم‌راهی هم نکردند و آن پسر رفت و تن داد و از کمتر از هیچ آغاز کرد و تنها رفت و تنها با هم خانه‌اش و دوست‌هایش جنگید و دوام آورد و امروز آدمی است با یک زندگی میانه و یک خانه کوچک با چراغی که روشن مانده و روشن است. همه ذوق می‌کنند و دست می‌زنند و چپ چپ به آن پدر و مادر نگاه می‌کنند که چه کاری بود کردید. کسی باور می‌کند اما که این همه امروز برای من خوشی و افتخار ندارد؟ کسی باور می‌کند هفده سال است بوی بهار برای من دل آشوبه می‌آورد؟ می‌خواهید بدانید چرا؟ می‌شود بعد این همه سال اعترافی کنم؟ می‌شود چیزهایی بگویم که بغض کرده در دلم و مانده این همه سال و هیچ شبیه حرف برنده‌ها نیست؟

هیچ کس وقتی دارد می‌دود و می‌رود نمی‌داند آخرِ بازی برنده است یا بازنده. رسیده است یا در راه مانده. من می‌دانستم چه می‌خواهم و می‌دانستم که می‌خواهم برسم. همان پدر و مادری که همراهم نیامدند یادم داده بودند روی پای خودم ایستادن را. با همه‌ی بچگی می‌دانستم آن چه دست من است رفتن است، نه ماندن. چه کسی مگر می‌تواند ماندن را ضمانت کند؟ می‌شد این سالها گذشته باشد و این دو نوگل خندان که امروز با هم مانده‌اند با هم نمانده باشند. باور کنید که می‌شد و ربطی به جسارت و طاقت و خواستن ما نداشت. گاهی زندگی جایی می‌رود و می‌برد که می‌خواهد و تو فقط دنبالش می‌روی. ما پای هم مانده‌ایم چون خواسته‌ایم بمانیم و شده که بمانیم و باور کن می‌شود که بخواهی و نشود که بمانی.

اما اگر بپرسی این راه را که رفته‌ای دوباره حاضری بیایی، می‌گویم بله... اما نه با این همه خسارت و هزینه. این همان بغض پیچیده و کهنه است که گفتم. آن روز پیش از آن که درِ خانه‌ی پدری را ببندم و بروم که زن بگیرم، نگاه پدر و مادر کردم و گفتم می‌روم! گفتند خداحافظ! و در را بستم. جنگ نه به جایی رسیده بود نه تمام شده بود. گاهی نه صلحی در میان است نه پیروزی نه شکست نه حتی آتش بس. گاهی آدم‌ها فقط آن قدر خسته‌اند که دیگر نمی‌جنگند. می‌دانستند که می‌روم و می‌دانستم که نمی‌آیند. ولی نمی‌دانستم در که بسته می‌شود صدایش ماه‌ها و روزها در گوشم می‌پیچد و تمام نمی‌شود. صدای سوتِ آغازِ ناگهانِ یک تنها شدن و شروع ناگهان یک با هم شدن. تصویرهای آن روز پر افتخار برای من تکه تکه و گیجند. ما با هم شروع کردیم و پشت به پشت هم دادیم و همه چیزمان با هم شد و با هم ماند. اما این صدای سوت را نه می‌شد گفت، نه می‌شد شریک کرد، نه می‌شد شریک شد. من از تنهایی نیامده بودم. پدر و مادری داشتم که آخر هر ماجرایی باز بودند. می‌شود پدر و مادر نداشته باشی و تلخ است. اما این که پدر و مادرت ناگهان تو را نداشته باشند هم خیلی تلخ است. نداشتنت جلوی چشمت راه می‌رود و لمس می‌شود و باورت نمی‌شود. حس کسی که در یک زمان پدرش از دست رفته و پسرش به دنیا آمده. بدتر که این رفتن و آمدن به هم مربوط باشند. پررو تر از این‌ها بودم که بخواهم کم بیاورم یا به روی خودم بیاورم و کوچک‌تر از آن بودم که بشود کنار بیایم با باری که رویم آوار شده. سالها گذشت و هزار بلا سر ما آمد و هزار بار روی دنیا را کم کردیم. این تنها ماندن آدم را سرسخت‌تر و جری‌تر می‌کند. اما کجا می‌شود نوشت بلاهایی را که آن نیامدن سرت می‌آورد .... همین. آن چه می‌خواستم بگویم را گفتم. بیشتر گفتنش روضه خواندن است. می‌شود یک قصه سوزناک از لحظه لحظه‌ی آن روزِ پر افتخارِ این آدمِ رها شده نوشت. بگذارید مرد باشم و ننویسم.

من آن قدر بخت داشته‌ام که زندگیم سرپاست. هم خانه‌ام و پسرکم را دارم. دوستی پدر و مادر را هم دوباره دارم و بیشتر و عاقل‌تر. اما اگر شد این خواهش من را به وقتش یاد کنید. اگر پدر و مادرید، اگر پدر و مادر شدید، اگر پدر و مادری هستند که حرفتان را می‌خرند، یاد بیاورید که هیچ وقت فرزندتان را رها نکنید. حتی اگر اشتباه می‌کند، حتی اگر توی چاه می‌پرد. او هر بلایی سر خودش بیاورد به قدر این رها شدن زخم و جراحت ماندگار ندارد. فرزندتان را هیچ وقت رها نکنید. هیچ وقت.



 Farjam ‌ | 8:40 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?