قول دادهام به خودم که فکر کنم به کاری که میکنم یا نمیکنم. سعی کنم فکر کنم. فکر کنم به این که من با چه چیزی در این مملکت کنار نمیآیم و دست و پا میزنم؟ چه میخواهم؟ جوابم این است که آزادی میخواهم و رفاه. شاید بهتر باشد به جای رفاه بگویم تامین. من آزادی ندارم. مجبورم بعد از آن از خودم سوال کنم من میخواهم آزاد باشم یا در آزادی زندگی کنم؟ میدانیم که فرق دارد. در همین دور و بر ما عدهای آزادند و هرچه میخواهند میکنند. مشکل این است که ما از آنها نیستیم و آن کارِ دیگر که میکنند هم خواست ما. آزادی منطقاً این است که همه حق داشته باشند و همه تحمل. وگرنه دیکتاتوری کنار همهی بدیهایش یک حسن دارد. آشفتگی و چند دستگی وجود ندارد. مشکل این است همه باید شبیه یک نفر و یک عقیده شوند و این بد است چون این رویه بد است نه الزامن آن یک نفر و یک عقیده. چون همهی کسانی که جور دیگر فکر کنند محکومند. اگر ما استبداد را برنمیتابیم شرط اول است که خودمان ظرفیت مخالفت را داشته باشیم. خودمان مستبد درون نداشته باشیم. وگرنه یکی میرود و یکی میآید. مشکل نژادپرستی و اسلام و مدرنیسم و نظامیگری و کمونیسم و .. نیست. مشکل تعصب است. تعصب است که استبداد میزاید و اینها همه فقط لباس و بهانهاند برایش. پس من باید بفهمم میخواهم خودم را آزاد کنم یا جامعهام را. دومی حتمن معنیش هر چه من میخواهم نیست. بعد باید بپرسم اگر آزادی و رفاه با هم نشد کدام مقدم است؟ برای من کدام؟ برای مردمم؟ آیا ما همه مثل همیم؟ آیا زیادیم؟ آیا بیشماریم؟ آیا میدانیم چه میخواهیم و کجا میرویم؟
ما ساکنان برزخ تناقضیم. تناقض میدانیم که یعنی چه؟ لمسش که کردهایم با جانمان؟ در برزخ تناقض همه راست میگویند و هر کس چیزی میگوید. حوصله داری برای هزارمین بار مرور کنیم با هم؟ دعوای ما دعوای یک غول گردن کلفت زبان برنتاب و یک پشهی منطقی وزوزو است. یکی که میخواهد گفتمان کند و یکی که حتی وجود تو را منکر است. سالهاست یک حلقهی بسته تکرار شده. سالهاست آدمها از کسی زخم میخورند و بعد چنگ میزنند به همان جلاد دیروز برای نجات امروز. سالهاست یک نمایش تکرار میشود و باز ما اصرار داریم عروسک خیمه شب بازیِ روزِ نمایش باشیم. سالهاست ما را تحقیر کردهاند و ندیدهاند و نشمردهاند و ما باز اصرار داریم که بازی کنیم شاید حرمت ببینیم و دیده شویم و شمرده شویم. زدهاند و کوبیدهاند و ویران کردهاند و همه چیز بدتر شده که بهتر نشده و باز ما میخواهیم امیدوار باشیم به صلاح و اصلاح و منطق. اینها همه راست است و همه میدانیم. هر کس اینها را بگوید دروغ نمیگوید. خودم را خوب یادم هست آن روز تلخ عاشورا که چیزی به نام صندوق رای را برای همیشه نفرین کردم.
از این طرف ما خواستهایم نجنگیم و با سیاست و منطق پیش برویم. سیاست و منطق همین است. قدمهای کوچک و پیوسته. گاهی تند رفتن و گاهی حتی پس کشیدن. سیاست دنیای کثیفی است. اما دنیای انسانیتری است از هم را کشتن و هم را دریدن. ما نشان دادهایم اهل دریدن نیستیم. پس یا باید وا بدهیم و تن بدهیم به هر چه روزگار سرمان میآورد یا به قدمهای کوچک بهتر از هیچ راضی باشیم. اما من چه کنم با خودم و آن روز عاشورا؟ یادم میآید سالهای قبل را که آدمهایی را با موهای جوگندمی مجاب میکردم به رای دادن. آنها 28 مرداد دیده بودند. سال 42 را. 57 را. 60 را. 67 را. آنها داغ دیده و حکم کشیده بودند و من میگفتم میدانم چه میگویید ... و سال 88 فهمیدم نمیدانستم. ما خون و داغ و درفش ندیده بودیم و دیدیم و حالا حالمان بد است. یاد آنها میافتیم که خون به صورتشان دوید و به دلمان. باورمان نمیشود بعدآنچه بر سر مان امد حالا باز حرف گفتگو و اصلاح بزنیم. میدانید یاد چه میافتم؟ یاد آدمهای با موهای جوگندمی و سفید که تلخ میخندیدند هیجان ما را و امید و برق چشم ما را. آدمهایی که با خون تازهی این جمله گریسته بودند: عموهایت را میگویم ... از مرتضی سخن میگویم... و نرم میشوم به نفرینم وقتی یادم میآید آنها کنارمان رای دادند و ایستادند و ماندند بیتوقع و یادآوری. بعد از داغ 20 ساله، داغ 30 ساله، داغ 60 ساله. فکر میکنم داغ ما را دنیا شناخت و شنید و ما داغ آنها را هنوز نه به نام و نه به روز و نه به سال نمیشناسیم. فکر میکنم که آنها همین را فهمیدهاند که همراه این راه شدهاند. که این داغها بیهوده هم نبوده. نبردهایم... اما پیش رفتهایم. در حرکتی لاکپشتی با هزینهای بسیار گزاف آمدهایم و راست این است که راه دیگری نبوده برای رسیدن به همین جای دوست نداشتنی.
همهی اینها را گفتم و حرفم را نگفتم. بیایید باور کنیم این صندوق بیرمق رای یکی از تنها انتخابهایی است که ما داریم. چه قبولش چه تحریمش. نه آنها که در انتخابات شرکت کردهاند تحولی برای این مملکت اوردهاند نه آنها که تحریم کردهاند. نه شرکت کردن در انتخابات بنای استبداد را ویران میکند نه تحریم آن تومار کسی را به هم میپیچد. این بزنگاه فقط شاید بتواند کمی راه نفس باز کند برای ما که در این خیابانها راه میرویم و مینویسیم و میخوانیم. همین! انتخابات در این شمایل ناقص و علیل سهم ما،گام کوچکی است به جلو یا عقب در یک حرکت کند و طولانی و سخت. چه تحریمش چه تبلیغش. واقعیت این است که هیچ کدام از ما چه فعال چه تحریمی چه حتی آن سوی برگزار کنندهی انتخابات هیچ وقت پیشگوی خوبی از آب درنیامدهایم. شرکت کنندهها حتمن یادشان هست که رای 76 حرکت سریع به سوی جامعهی مدنی نشد. تحریمیها حتمن فراموش نکردهاند که نمایش انتخابات 84 و 88 برای بازار گرمی هاشمی و موسوی نشد. برگزار کنندهها هم میدانند این همه دردسر برای کسی نبود که نظرش نزدیکتر و خودش امینتر باشد. ما همه اشتباه میکنیم. هنوز هم. این بار هم بعید است بخوانیم تقدیرمان را. اما واقعن این صندوق رای نه راه نجات یک شبهی ماست نه چاه سقوط ابدیِ ما. مثل این همه سال که رفته و ما ماندهها آرام آرام پیش آمدهایم. فکر کنیم و انتخاب کنیم و بپذیریم همه خطا میکنیم و احترام داشته باشیم برای تصمیم هم. در روزگاری که هر کاری اشتباه است و هر تصمیمی خسارت آور، این قدر به هم سخت نگیریم. این قدر تندی نکنیم. ما گناهمان فقط این است که همزنجیریم. نه زندانبان همیم نه زندانی هم. حق بگذاریم برای با هم نرفتن در راهی که غبار و مه است و همه سو به ناکجا. نکته این است که 30 سال و 50 سال حکومت در کتاب تاریخ یک خط میشود و در زندگی ما یک عمر و این خیلی تلخ و بد و غمگین است. یادمان باشد همیشه بوده از هزار سال پیش تا امروز. آزادی ما از این صندوق انتخابات پیش رو نیست. آزادی ما روزی است که مسلمان و نامعتقد و سنتی و غربزده و فارس و ترک و عرب و کرد و مرد و زن و کودک و روشنفکر و لوتی همه حق داشته باشند، انسان شمرده شوند، تحقیر و فراری نشوند. ما روزی که بر سر صندوق رای یا ارمیا یا گلشیفته یا فوتبال یا فلان فیلم و آهنگ هم دیگر را پاره پاره نکردیم و موافق هم نبودیم و باز هم رفیق ماندیم و هم را تحمل کردیم آن روز دیگر لایق رهایی از استبدادیم، نه مستحق دگردیسی استبداد. کاش از همین صندوق شروع کنیم. کاش یادمان باشد و بشماریم چند رفیق و رفاقت باختهایم بر سر این جدل و چقدر چیزی در دست هیچ کداممان نیست به جایش. کاش همین من که میگویم به جای خطبه خواندن باور کنم خودم هم مخاطب این تلنگرم. حقیقت تلخی است که اینها را بیش از همه با خودم میگویم و هستند رفیقهای سابق شاهد بر این خطا از من. بیایید بس کنیم برنتابیدن هم را و توهین به عقاید یا اشتباهات یا حماقتهای هم را. شاید راه این باشد. نه دعوای بی سرانجام تحریم یا تبلیغ انتخابات. یادمان باشد غالب ما نه مبارزیم نه سیاست مدار. ما مجبوریم به انتخاب در این روزگار نامهربان. مجبوریم به آزمون و خطا. مجبوریم به انتخاب بین و بد و بدِ دیگری که گاهی نه بهتر است نه بدتر. اصرار نکنیم به اثبات و نفی چیزهای بدِ مثل هم. باور کنیم و به جای هر روز قبیلههای کوچکتر شدن تلاش کنیم مهربانتر باشیم و به آزادی دیگرانِ نه مثل ما هم فکر کنیم. امیدوارم در این انتخاب شرکت کنیم و شمرده شویم. اینجا کسی نمیتواند تقلب کند. اینجا کنار هم میایستیم و با احترام به هم شمرده میشویم.
همراه شو عزیز! تنها نمان به درد! کاین درد مشترک، هرگز ...
بیایید جای خالی را با خودمان پر کنیم، کنار هر کاری که میکنیم.
سپاس
ReplyDeleteمیدونم که الان باید بیام و توضیح بدم چرا سپاس
ولی اجازه بده در همین حد بمونه قدردانی من....
اسیتادن یعنی مردن!
ReplyDeleteمتن جالبی بود. یادم هست که همینجا کسی نوشته بود من حق یک رای دارم و از حقم ! استفاده خواهم کرد. همیشه وقتی متوجه اشتباهمان میشویم که خیلی دیر هست. عیبی ندارد. دیر فهمیدن بهتر از هرگز نفهمیدن هست.
ReplyDelete