آلوچه خانوم

 






Tuesday, May 07, 2013


چهار ساله بوده‌ام انگار. دست در دست پدر حوالی میدان فردوسی. می‌رسیم به ویترین دوچرخه فروشی. کمی مکث می‌کنم و از پدر می‌پرسم: شما که قد من بودی باباتون براتون دوچرخه خریده بود؟ و پدر که خوانده بود چه دامی برایش پهن کرده‌ام پاسخ داده بود. نه پسرم! و من گفته بودم: عجب بابای بی‌ادبی داشتی... من به همین سادگی صاحب دوچرخه شده بودم.

پسرک ما دو ساله بود شاید که یک دوچرخه‌ی کوچک کمک دار برایش گرفتیم. کوچکتر از آن بود که پا بزند و هر چه هم بزرگتر شد هیچ وقت یک دورِ کامل پا نزد. گذشت و او بزرگتر شد و ما جابجا شدیم و آن دوچرخه‌ی کمک دار کوچک شده را نمی‌دانم چه کردیم.

یادمان رفت که این پسرک دوچرخه ندارد و دوچرخه سواری را یادنگرفته تا چند هفته پیش که با رفقا رفتیم برای دوچرخه سواری. اگر روزگاری پسربچه بوده باشی خیلی زود می‌فهمی حسرت پسر نه ساله‌ای را که به دوچرخه‌های هم‌سالهایش نگاه می‌کند. برایش دوچرخه کرایه کردیم و خسته شد آن قدر سعی کرد و دوچرخه سواری را یاد نگرفت. وقتی برگشتیم تصمیم گرفت با عیدی‌هایش دوچرخه بخرد.

معلم ساز برای چندمین بار اخطار داده بود که پسرک به اندازه‌ی کافی تمرین نمی‌کند و دل نمی‌دهد و این طور نمی‌شود نتیجه گرفت... تا به حال عاشقِ موجودی که مسئولش هستید شده‌اید؟ می‌دانید چه جهنمی است؟ ... پسرک را صدا کردم و گفتم می‌دانی که معلمت راضی نیست و گفت می‌دانم. گفتم می‌دانی قرارمان تنبلی و وا دادن نیست؟ می‌دانست. پرسیدم یادت هست چند بار قرار گذاشتیم به تلاش بیشتر و گرفتن جایزه و وسطش رها کردی و دل ندادی؟ یادش بود. گفتم نمی‌خواهم به چیزی غیر از موفق شدنت و پاداش گرفتنت فکر کنم. اما باید آماده باشیم اگر بدقولیت تکرار شد برای جریمه‌های سخت. پاداش باشد دوچرخه و هر چیز دیگری که خواستی و تنبیه باشد خرج شدن عیدی‌هایت برای کلاس و محرومیت از دوچرخه و تفریح‌های تابستان. فقط توانستم چند بار تکرار کنم و توضیح بدهم که آرزو می‌کنم به تنبیه فکر هم نکنیم و اما اگر کم‌کاری و بدقولی را تکرار کنی چاره‌ای نداریم از سخت‌گیری و تنبیه. همه را فهمید و پذیرفت و قول داد. اما نمی‌شد نفهمید دل کوچک پسر بچه را که رفته بود برای دوچرخه. به هر بهانه‌ای سعی می‌کرد درعین منطقی بودن حرف را به دوچرخه بکشد. دلش داشت می‌ترکید. گفتم تو باید اول دوچرخه سواری را یاد بگیری تا قدر چیزی را که خواهی داشت بدانی. قول داد و قبول کرد. تمرین‌هایش جدی‌تر و بیشتر و مرتب‌تر شد. اما دلش رفته بود برای دوچرخه. پرسید می‌شود جمعه باز برویم برای دوچرخه سواری؟ و نمی‌شود که نشود وقتی به چشم‌هایش که برق می‌زد نگاه می‌کردی.

هفته‌ی قبل روی دوچرخه‌ی کرایه‌ای غر زده بود و گریه کرده بود و خسته شده بود و دوچرخه را به قهر گرفته بودم و حرفمان شده بود که یادگرفتن با گریه و کم آوردن نمی‌شود. این‌بار اما تکلیف‌مان معلوم بود. دوچرخه منوط بود به رضایت معلمی که دو ماه بعد قرار بود نظرش را بگوید. قرار بود این دو ماه سعی کند و دوچرخه سواری را با دوچرخه‌ی کرایه‌ای یاد بگیرد و بعد اگر شد و موفق شد و لایق جایزه، صاحب دوچرخه‌اش شود. این بار دوچرخه کرایه‌ای را گرفت و آرام و مصمم شروع کرد. کنارِ همسال‌هایش که سوار دوچرخه‌های کمک دار خودشان بی‌دغدغه تفریح می‌کردند چهره‌ی مضطرب پسرک روی دوچرخه‌ی قراضه‌ی کرایه‌ای که هیچ ربطی به قدش نداشت تصویر سختی بود. پا میزد و فرمان تاب می‌خورد و زمین می‌خورد و دوباره بلند می‌شد و هم‌سالهایش با چرخ‌های کمک دار از کنارش رد می‌شدند و نگاهش می‌کردند و نمی‌کردند. سخت گرفته بودم به این کودک و آن دلِ کوچک. این جنگ بی‌پایان در من دوباره سر گرفته بود. که بچه‌های ما نازپرورده و پرتوقع و سختی نکشیده‌اند برای آمدن به دنیایی که سخت‌تر است از خانه‌هایشان. که بچه‌های ما بچه‌اند و این تنها سالهاییست که می‌شود سختی نکشند از دنیا. خون خونم را می‌خورد و حرفی بود که زده بودم و غلطی بود که کرده بودم.  درگیر خودم بود و باید و نبایدهایم. ناگهان شنیدم که فریاد زنان صدایم می‌کند. روی دوچرخه‌ی قراضه‌ی کرایه‌ای تعادلش را پیدا کرده بود و رکاب زنان و فریاد کنان به سمتم می‌آمد. او توانسته بود. گرفتمش و بوسیدمش و گفتم آفرین!. گفت پشتم خیلی درد می‌کند. زین چرخ خراب بود. این آخرِ توان من بود برای پرهیزِ پدرانه. به مادرش گفتم قصدم چیست. خندید و نگاهم کرد. همان طور که انگار پسرک کم طاقت دیگری که دارد را نگاه می‌کند و با هم راه افتادیم.

پسرک از مدرسه که آمد خانه گفتم قبل از این که بروی به اتاقت قولت را یادت هست؟ یادش بود. پرسیدم من می‌توانم به تو اعتماد کنم باربد؟ خیره شد به صورتم که یعنی به قول خودمان په نه په! گفتم قبول. فقط حواست باشد آبرویم را نبری. یک دقیقه بعد که هنوز خشکش زده بود و لبخندش جمع نمی‌شد از دیدن دوچرخه‌ی بی‌نظیرش وسط اتاق، دوباره تکرار کردم آبرویم را نمی‌بری پیش معلمت؟ و تکرار کرد نه! با لبخند و لذت و رضایت.

باربد این طور صاحب دوچرخه‌اش شد. نتیجه‌ی آن جنگ بی‌پایان در من اما دو ماه دیگر معلوم می‌شود. من چاره‌ای ندارم جز آن که به عشقی که دارم اطمینان کنم. من چاره‌ی دیگری ندارم.

 Farjam ‌ | 10:04 PM 






Comments:
من عمری یاد گرفته بودم ثابت کنم یک چیزی رو واقعا لازم دارم با میخوام و بعد برام بگیرن! مثلا اوایل پیانو برا خودم نداشتم. مدتی میرفتم خونه‌ی عموم تمرین میکردم تا ثابت شد دل به ساز میدم. ...
میدونم که تو دهه‌ی 60 و 70 امکانات فرق میکرد. ... اما هیج یادم نمیره که اولین بار در یک مکالمه‌ی خیلی جدی به بابام گفتم »نمیدونم شایسته هستم فلان چیز رو داشته باشم یا نه. اما خوب نداشته باشم هم هیچ وقت نمی‌فهمیم شایسته بودم یا نه!» ... هنوز خودم موندم چطور تو 6 سالگی اینجور سفسطه کردم
 
Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?