چهار ساله بودهام انگار. دست در دست پدر حوالی میدان فردوسی. میرسیم به
ویترین دوچرخه فروشی. کمی مکث میکنم و از پدر میپرسم: شما که قد من بودی باباتون
براتون دوچرخه خریده بود؟ و پدر که خوانده بود چه دامی برایش پهن کردهام پاسخ
داده بود. نه پسرم! و من گفته بودم: عجب بابای بیادبی داشتی... من به همین سادگی
صاحب دوچرخه شده بودم.
پسرک ما دو ساله بود شاید که یک دوچرخهی کوچک کمک دار برایش گرفتیم. کوچکتر
از آن بود که پا بزند و هر چه هم بزرگتر شد هیچ وقت یک دورِ کامل پا نزد. گذشت و
او بزرگتر شد و ما جابجا شدیم و آن دوچرخهی کمک دار کوچک شده را نمیدانم چه
کردیم.
یادمان رفت که این پسرک دوچرخه ندارد و دوچرخه سواری را یادنگرفته تا چند هفته
پیش که با رفقا رفتیم برای دوچرخه سواری. اگر روزگاری پسربچه بوده باشی خیلی زود
میفهمی حسرت پسر نه سالهای را که به دوچرخههای همسالهایش نگاه میکند. برایش
دوچرخه کرایه کردیم و خسته شد آن قدر سعی کرد و دوچرخه سواری را یاد نگرفت. وقتی
برگشتیم تصمیم گرفت با عیدیهایش دوچرخه بخرد.
معلم ساز برای چندمین بار اخطار داده بود که پسرک به اندازهی کافی تمرین نمیکند
و دل نمیدهد و این طور نمیشود نتیجه گرفت... تا به حال عاشقِ موجودی که مسئولش
هستید شدهاید؟ میدانید چه جهنمی است؟ ... پسرک را صدا کردم و گفتم میدانی که
معلمت راضی نیست و گفت میدانم. گفتم میدانی قرارمان تنبلی و وا دادن نیست؟ میدانست.
پرسیدم یادت هست چند بار قرار گذاشتیم به تلاش بیشتر و گرفتن جایزه و وسطش رها
کردی و دل ندادی؟ یادش بود. گفتم نمیخواهم به چیزی غیر از موفق شدنت و پاداش
گرفتنت فکر کنم. اما باید آماده باشیم اگر بدقولیت تکرار شد برای جریمههای سخت.
پاداش باشد دوچرخه و هر چیز دیگری که خواستی و تنبیه باشد خرج شدن عیدیهایت برای
کلاس و محرومیت از دوچرخه و تفریحهای تابستان. فقط توانستم چند بار تکرار کنم و
توضیح بدهم که آرزو میکنم به تنبیه فکر هم نکنیم و اما اگر کمکاری و بدقولی را
تکرار کنی چارهای نداریم از سختگیری و تنبیه. همه را فهمید و پذیرفت و قول داد.
اما نمیشد نفهمید دل کوچک پسر بچه را که رفته بود برای دوچرخه. به هر بهانهای
سعی میکرد درعین منطقی بودن حرف را به دوچرخه بکشد. دلش داشت میترکید. گفتم تو
باید اول دوچرخه سواری را یاد بگیری تا قدر چیزی را که خواهی داشت بدانی. قول داد
و قبول کرد. تمرینهایش جدیتر و بیشتر و مرتبتر شد. اما دلش رفته بود برای
دوچرخه. پرسید میشود جمعه باز برویم برای دوچرخه سواری؟ و نمیشود که نشود وقتی
به چشمهایش که برق میزد نگاه میکردی.
هفتهی قبل روی دوچرخهی کرایهای غر زده بود و گریه کرده بود و خسته شده بود
و دوچرخه را به قهر گرفته بودم و حرفمان شده بود که یادگرفتن با گریه و کم آوردن
نمیشود. اینبار اما تکلیفمان معلوم بود. دوچرخه منوط بود به رضایت معلمی که دو
ماه بعد قرار بود نظرش را بگوید. قرار بود این دو ماه سعی کند و دوچرخه سواری را
با دوچرخهی کرایهای یاد بگیرد و بعد اگر شد و موفق شد و لایق جایزه، صاحب دوچرخهاش
شود. این بار دوچرخه کرایهای را گرفت و آرام و مصمم شروع کرد. کنارِ همسالهایش
که سوار دوچرخههای کمک دار خودشان بیدغدغه تفریح میکردند چهرهی مضطرب پسرک روی
دوچرخهی قراضهی کرایهای که هیچ ربطی به قدش نداشت تصویر سختی بود. پا میزد و فرمان
تاب میخورد و زمین میخورد و دوباره بلند میشد و همسالهایش با چرخهای کمک دار
از کنارش رد میشدند و نگاهش میکردند و نمیکردند. سخت گرفته بودم به این کودک و
آن دلِ کوچک. این جنگ بیپایان در من دوباره سر گرفته بود. که بچههای ما
نازپرورده و پرتوقع و سختی نکشیدهاند برای آمدن به دنیایی که سختتر است از خانههایشان.
که بچههای ما بچهاند و این تنها سالهاییست که میشود سختی نکشند از دنیا. خون
خونم را میخورد و حرفی بود که زده بودم و غلطی بود که کرده بودم. درگیر خودم بود و باید و نبایدهایم. ناگهان شنیدم که
فریاد زنان صدایم میکند. روی دوچرخهی قراضهی کرایهای تعادلش را پیدا کرده بود
و رکاب زنان و فریاد کنان به سمتم میآمد. او توانسته بود. گرفتمش و بوسیدمش و
گفتم آفرین!. گفت پشتم خیلی درد میکند. زین چرخ خراب بود. این آخرِ توان من بود
برای پرهیزِ پدرانه. به مادرش گفتم قصدم چیست. خندید و نگاهم کرد. همان طور که
انگار پسرک کم طاقت دیگری که دارد را نگاه میکند و با هم راه افتادیم.
پسرک از مدرسه که آمد خانه گفتم قبل از این که بروی به اتاقت قولت را یادت
هست؟ یادش بود. پرسیدم من میتوانم به تو اعتماد کنم باربد؟ خیره شد به صورتم که
یعنی به قول خودمان په نه په! گفتم قبول. فقط حواست باشد آبرویم را نبری. یک دقیقه
بعد که هنوز خشکش زده بود و لبخندش جمع نمیشد از دیدن دوچرخهی بینظیرش وسط اتاق،
دوباره تکرار کردم آبرویم را نمیبری پیش معلمت؟ و تکرار کرد نه! با لبخند و لذت و
رضایت.
باربد این طور صاحب دوچرخهاش شد. نتیجهی آن جنگ بیپایان در من اما دو ماه
دیگر معلوم میشود. من چارهای ندارم جز آن که به عشقی که دارم اطمینان کنم. من
چارهی دیگری ندارم.
من عمری یاد گرفته بودم ثابت کنم یک چیزی رو واقعا لازم دارم با میخوام و بعد برام بگیرن! مثلا اوایل پیانو برا خودم نداشتم. مدتی میرفتم خونهی عموم تمرین میکردم تا ثابت شد دل به ساز میدم. ...
ReplyDeleteمیدونم که تو دههی 60 و 70 امکانات فرق میکرد. ... اما هیج یادم نمیره که اولین بار در یک مکالمهی خیلی جدی به بابام گفتم »نمیدونم شایسته هستم فلان چیز رو داشته باشم یا نه. اما خوب نداشته باشم هم هیچ وقت نمیفهمیم شایسته بودم یا نه!» ... هنوز خودم موندم چطور تو 6 سالگی اینجور سفسطه کردم