Thursday, August 01, 2013

هذیان!

هذیان


یک چیزی  وجود دارد ،  یک واقعیتی،  که نمی‌شود توضیح‌ش داد! یا دست کم من بلد نیستم دلیل‌ش را پیدا کنم , این‌که عطوفتی که آدم‌ها نسبت به هم دارند،  جنس دارد،  بافت دارد،  بو دارد،  رنگ دارد  و این بین آدم‌ها شبیه به هم نیست،  حتی توجهی که آدم‌ها نسبت به هم دارند شبیه به هم نیست.  دقیقن میانه‌ی  دوتا آدم  با هم  و نسبت  به هم  را  می‌گویم.  از بدوی‌ترین و بدیهی‌ترین رابطه‌ها بگیر تا قراردادی‌ترین‌شان!
خیلی اتفاقی ذهنم  درگیرِ ماجرا شد.  یعنی این‌طور بود که فکر می‌کردم اگر از گردونه‌ی دنیا حذف شوم چه اتفاقی می‌افتد؟  کجای دنیا کم می‌آورد بودن‌م را بدون این‌که نقشی توی شب و روزشان داشته باشم ؟  مادرم؟!  ... بعد همان‌جا بود که دیدم فکر می‌کنم هیچ‌کس در دنیا اندازه و مثل مادرم دوست‌م ندارد.  بعد دیدم عطوفتی که ما نسبت به هم داریم چه‌قدر با هم متفاوت است.  بعد به بقیه‌‌ی رابطه‌هایم نگاه کردم ،  رابطه‌هایی که یک جایی توی عمق جانِ آدم بابت‌اش تیر می‌کشد اصلن.  بعد آن جا بود که فهمیدم چرا آدم‌ها ذات‌شان تنهاست.  (یعنی من این‌طور فکر می‌کنم) . بعدش ترسناک بود.  فکر می‌کردم پس آدم‌ها هم را دوست ندارند؟!  خودشان را دوست دارند وقتی عطوفت‌شان را هزینه‌ی رابطه‌هایشان می‌کنند؟ این‌که بی‌مصرف نماند ظرفیت دوست داشتن‌شان؟!  بعد بیشتر ترسیدم.  حتی  به میل به زایش هم  شک کردم.  بعد فکر کردم اشکالی ندارد اصلن. 
بعد برگشتم به خانه‌ی اول!  به عنوان یک موجودی که به صورتِ تمام‌وقت سرِ خودش معطل است, تمام قد به خودم در مواجهه با آن‌هایی که دوست‌شان دارم  , آن‎هایی که دست و دل‌م برایشان می‌لرزد , نگاه کردم. 
من  خیلی به آدم‌ها دقت می‌کنم در طول زمان، یک عالمه نکته و ویژگی ازشان یادم می‌ماند که شاید خودشان هم  فراموش کرده باشند ،  یک‌طور غریبی حواسم به‌شان است.  دلم نمی‌خواهد خراب‌کاری کنند , اشتباه کنند ,  توی شلوغی گاهی دست‌شان را می‌گیرم می‌برم آن‌جایی که نباید غیبت داشته باشند،  تشر می‌زنم،  بغل‌شان می‌کنم ... همیشه فکر می‌کردم کاشکی یکی حواس‌ش همان‌طوری به من باشد که من حواسم به آدم‌هایم هست.  با همان عطوفت! اما یک روزی , یک وقتی  یک جایی دیدم ... من فاجعه‌ام.  من خودنمایانه خودم را به رخ می‌کشم , و آن دقتِ کوفتی‌ام را.  بعد دیدم هیچ خوب نیست حواس کسی این همه به آدم باشد که حواسِ من است . سخت است , آزاردهنده‌است.  بدی‌اش این است که مهرِ اصیلِ تو،  همانی که یک جایی تهِ جان‌ت  بابت‌اش تیر می‌کشد،  گم می‌شود!  مخصوصن وقتی سخت‌گیرانه خواسته بودی آدم‌هایت بی‌اشتباه باشند،  برازنده باشند...

.
.
.

پی‌نوشت 1:  گفتم  که فکر می‌کردم به این‌که کجای دنیا نبودن‌م را  کم می‌آورد؟  نتوانستم تصمیم بگیرم  مادرم یا خواهرِ کوچک‌ترم!؟ اما مطمئن شدم این دو نفر   من را یک‌طور دیگری کم می‌آورند، یک عطوفت غریبی از جان‌شان به من سرایت می‌کند که  کم نظیر است .  اگر این جریان قطع شود من را کم می‌آورند.   بدی‌اش این‌جا بود که متوجه شدم کمترین نقش را  توی شب وروزشان  بازی می‌کنم! 

پی‌نوشت 2 : ( این پی نوشت ربطی به پی‌نوشت بالایی ندارد ) همه چیز خیلی اتفاقی دست به دست هم داد  , شاید هم هدفمند سراغش رفتم که این‌طور شد ,  میانه‌ی من و آدم‌هایم به کنار ! مادرانگی‌ام  وقتی آن خط‌کش نامرئی را زمین گذاشت, خیال‌م قدری راحت شد . وقتی را می‌گویم که فهمیدم  او اصلن  باید اشتباه کند .

پی‌نوشت 3:  خیلی درهم برهم شد.  شاید یک وقتی برگشتم مرتب‌ش کردم.

No comments:

Post a Comment