Saturday, September 14, 2013

.

همه‌جای خانه یادداشت چسبانده. پشت درِ ورودی، روی کلیدِ برق ‌، روی دیوارِ بالای سینک آشپزخانه ،  تویِ در کمدِ اتاق!  با همان خطِ خرچنگ قورباغه  ،  یادداشت‌های چند کلمه‌ایِ امید بخش.  پُر از هم‌دلی و هم‌راهی ... نمی‌دانم من گاهی به  باد بندم یا او حال‌م را بو می‌کشد یا هردو !  انگار که من بچه‌اش باشم ، دست‌هایش را دورم حلقه کرد و چیزی نگفت. آرام شدم.  جان گرفتم.   مات مانده بودم  این‌همه عطوفتِ ناب را چه‌طوری توی دست‌های کوچک‌اش جا می‌دهد؟! 
بیست  و دو روز مانده تا چهل سالگی، با اطمینان می‌توانم بگویم زائیدنِ این مردِ کوچک  که می‌فهمد و می‌فهماند که می‌فهمد ، زائیدنِ این جانِ زیبا ،  بهترین کاری‌ست که توی عمرم کرده‌م.  

No comments:

Post a Comment