Thursday, September 19, 2013

خوابم یا بیدارم؟


این اتاق را می‌شناختم. می‌گشتم توی سرم که کجاست. آدم‌های توی اتاق همه آشنا بودند. همه انگار هفت هشت سال جوانتر. نمی‌فهمیدم چه خبر است. همه چیز ساده‌تر بود، همه خوش‌تر بودند. آمدم بیرون روی تراس. خواهرم روی تراس داشت می‌خندید. گفتم تو اینجا چه می‌کنی؟ تو که ایران نیستی. نباید باشی. از ته دل چشمهایش خندید و نگاهم کرد. پدر توی باغچه چمباتمه زده بود و علف‌ها را می‌کند. داد زدم سمتش: اینجا باغ است! پدر که جوان‌تر شده بود، بلند شد و خوشحال با نگاه تاییدم کرد. گفتم ما که دیگر باغ نداریم؟ مگر باغ را تحویل نداده بودیم؟ با تمام جانش خندید و سرخوش و شاد گفت پسش گرفتیم! گفتم شوخی نکنید. چطور پسش گرفتیم؟ این خواب است. دارم خواب میبینم. پدر باز خندید و گفت باور کن! گفتم اذیتم نکنید. می‌دانم این خواب است. پدر گفت باور نمی‌کنی؟ چشمهایت را آرام ببند و باز کن تا مطمئن شوی.

چشم‌هایم را آرام بستم و آرام باز کردم ... دراز کشیده بودم کف اتاق استراحت کارخانه و پایم توی گچ روی صندلی افتاده بود. بعد از ظهر بود. سرِ کار بودم. از درد پای توی گچ آمده بودم توی اتاق و دراز کشیده بودم و خوابم برده بود. خواب می‌دیدم. باغ و خنده‌ها خواب بود. دلگیر بودم از پدر که چرا بیدارم کرد؟ چرا با آن اطمینان گفت پسش گرفتیم! من که می‌دانستم نمی‌شود... توی همین فکرها بودم که باران خبرها بارید. برگشتن نسرین ستوده و باقی آن‌ها که جرمشان ماندن بود و مثل ما فکر کردن. حالم خوش شد. حال خوشِ پس گرفتن. مثل حال خوشِ پس گرفتنِ باغ. مثل حالِ خوبِ خوابِ بعد از ظهر. حال خوشِ چنگ و دندان نشان ندادن به دنیا و به مردم این شهر. پدر راست گفت. ما باغ را پس گرفتیم.

باغ امیدِ ماست. امید به کنار هم به جایی رسیدن در این خاک. باغ پس گرفتن آدم‌هایی است که خشونت نکردند و خشونت دیدند. پس گرفتن تن به قانون دادن و تندی نکردن. باغ برگشتن به سال‌های پیش از دروغ و قانون شکنی است. سالهایی که خوب نبود. اما این قدر تلخ و ویران هم نبود. ما در این سالها درخت‌هایی نازنین و بارور را بی‌دلیل و به ظلم ریشه کن کردیم و دیگر دست‌مان کوتاه است از پس گرفتن‌شان. اما خوش‌حالم از پس گرفتن عقل و مدارا برای باغم، برای خاکم، برای وطنم. و ممنونم از هر که این راه را گزیده یا پذیرفته. امیدوارم این دیگر خواب نباشد. امیدوارم و خوش بین.

خانم نسرین ستوده! شما پیروزید. شما پیروزترین اتفاق این سالهای بد و تلخید. به شما و صبر خانه‌ی همدل و نازنینتان تعظیم می‌کنم. چراغ‌تان همیشه روشن. دوری از خانه‌تان دور. ما به شما مدیونیم و یادمان نخواهد رفت این همه صبر و شجاعت و بزرگی را.

پی نوشت: ای مسلطِ بزرگوارِ حاکم! آن قدر که مرا در فشار می‌گذاری برای عبور از فیلتر و اینجا گذاشتن این نوشته، شاید اگر به جاده‌ها می‌رسیدی یا به اختلاس‌گران یا به قاتلان، شاید امروز وطنِ امن‌تر و شادتر و آبادتری داشتیم. کاش از نوشتن و فهمیدن این قدر نمی‌ترسیدید.

No comments:

Post a Comment