چهل
سی و پنج سالگی ترسناک بود . روبرو شدن با واقعیتی بدیهی که یکهو خودش را نشان میداد. مثل پوزخند مهشید به حمید هامون بود توی چهار چوب در . لنگه کفشی هم نبود که سمتش پرت کنی . جان کندم وقتِ سی و پنج سالگی . یکهو خودت و موقعیتت دستت میآمد . اینطور بود که معنی گذشت زمان برایت تغییر میکرد . بین بیست تا بیست و پنج وقتی میگفتی پانزده بیست سال پیش یعنی داشتی از قبل از مدرسه رفتن میگفتی . توی این مدت کلی تغییر و تحول اتفاق افتاده بود . بزرگ شدی ، بالغ شدی ، زن شدی ، عاشق شدی ، فارغ شدی از یک بچهی پنج ساله تبدیل شده بودی به آدمی با موقعیت اجتماعی , خانوم فلانی صدایت میکردند . دنیا توی مشتت بود . یک عالمه وقت داشتی دنبال آرزوهایت بروی , آن بشوی . آن را بیابی و ... و ... و ! یکهو توی سی و پنج سالگی وقتی برمیگشتی پانزده سال کوتاه میشد . کم اتفاق , با تغییرات به چشم آمدنی اندک و گاه ناخوشآیند . مثل لایهی چربی دور شکم . سنگین شدن جسم , لش شدن جان . یکهو انگار پانزده سال پیش همین دیروز بود ... شاید برای من اینطور بود. شاید اگر بیشتر درس خوانده بودم، مهاجرت کرده بودم ، این قدر زود جفتم را پیدا نکرده بودم زندگی پر ماجراتر پیش میرفت و 15 سال اینهمه کوتاه به نظر نمیرسید ... اینقدر میدانم که یکهو دیدم به جای اینکه دنیا توی مشتم باشد، من توی مشت دنیا هستم انگاری .گفتم تمام شد ! جا ماندم بس که فکر کردم وقت هست هنوز , ذات کمالگرایم آنقدر دورخیز کرده بود برای آن خیز بلند که یکهو دیدم نه تنها کاری نکردهام , از نقطهی شروع هم عقبتر ایستادهام . سخت بود . به جان کندن شبیه بود فوت کردن شمع سیو پنج سالگی .
امروز چهل ساله شدم . نگاه نگرانِ دیگرانی که سی و پنج سالگیام یادشان مانده ، گاهی سنگینی میکند . اما من آرامم . سختیاش را همان وقت گذراندهام . یادم میآید نوشته بودم مثل زنی هستم که مشغول زائیدن خودش است . نفهمیدم چهلسالگی مهربان بود یا من با خودم دنیا و روزگار مهربانتر بودم .
امروز چهل ساله شدم . نگاه نگرانِ دیگرانی که سی و پنج سالگیام یادشان مانده ، گاهی سنگینی میکند . اما من آرامم . سختیاش را همان وقت گذراندهام . یادم میآید نوشته بودم مثل زنی هستم که مشغول زائیدن خودش است . نفهمیدم چهلسالگی مهربان بود یا من با خودم دنیا و روزگار مهربانتر بودم .
آرام آرام تدارک دیدم . طبق معمول نمیدانم چند تا مهمان دارم. همین الان که اینها را تایپ میکنم همشاگردی قدیمی اینجاست , همینطور آدمی که اولین بار است شبِ نیمهمهرم را کنارم است. دونفر که شب نمیتوانستند اینجا باشند عصر آمدند محکم بغلم کردند . یک نفر از آن سر دنیا زنگ زد از پشت گوشی تولد مبارک خواند , صبحم با تلفن مادر و پدرم شروع شد که صدایشان میبوسیدم انگاری ... میخواهم خوش بگذرد . تا آخر زمستانی که در پیش است زیر این سقف دو نفر چهل ساله میشوند این همراهی بیست ساله میشود . مرد کوچکمان ده ساله . پس چهل ساله شدنِ من توی این خانه اتفاق بزرگی نیست .
پ.ن : این یادداشت خیلی سرسری نوشته شده تا بعد .
پ.ن : این یادداشت خیلی سرسری نوشته شده تا بعد .
سلام خسته نباشید ما توو ایران توو سایت انتظار پاک
ReplyDelete(wa8.ir) در قسمت وبلاگ انتظار پاک
(wa8.blogfa.com)نوشته های شما رو توو سایتمون به همراه جمعی
دیگر نویسندگان ایرانیان داخل و خارج از کشور قرار دادیم امیدوارم باعث کدورت وناراحتی نشوم
دوستدار شما کاشف
با تشکر مدیریت سایت انتظار پاک