Sunday, October 06, 2013

چهل

 
چهل

سی و پنج سالگی  ترسناک بود . روبرو شدن با واقعیتی بدیهی که یک‌هو خودش را نشان می‌داد. مثل پوزخند مهشید به حمید هامون بود توی چهار چوب در . لنگه کفشی هم نبود که سمت‌ش پرت کنی . جان کندم وقتِ سی و پنج سالگی . یک‌هو خودت و موقعیتت دستت می‌آمد . این‌طور بود که معنی گذشت زمان برایت تغییر می‌کرد . بین بیست تا بیست و پنج وقتی می‌گفتی پانزده بیست سال پیش یعنی داشتی از قبل از مدرسه رفتن می‌گفتی . توی این مدت کلی تغییر و تحول اتفاق افتاده بود . بزرگ شدی ،  بالغ شدی ،  زن شدی ،   عاشق شدی ،  فارغ شدی از یک بچه‌ی پنج ساله تبدیل شده بودی به آدمی با موقعیت اجتماعی , خانوم فلانی صدایت می‌کردند . دنیا توی مشتت بود . یک عالمه وقت داشتی دنبال آرزوهایت بروی , آن بشوی . آن را بیابی و ... و ... و  ! یک‌هو توی سی و پنج سالگی وقتی برمی‌گشتی پانزده سال کوتاه می‌شد . کم اتفاق , با تغییرات به چشم آمدنی اندک و گاه ناخوش‌آیند . مثل لایه‌ی چربی دور شکم . سنگین شدن جسم , لش شدن جان . یک‌هو انگار پانزده سال پیش همین دیروز بود ... شاید برای من این‌طور بود.  شاید اگر بیشتر درس خوانده بودم،  مهاجرت کرده بودم ،  این قدر زود جفت‌م را پیدا نکرده بودم زندگی پر ماجراتر پیش می‌رفت و 15 سال این‌همه کوتاه به نظر نمی‌رسید ...  این‌قدر می‌دانم که یک‌هو دیدم به جای این‌که دنیا توی مشت‌م باشد،  من توی مشت دنیا هستم انگاری .گفتم تمام شد !  جا ماندم  بس که فکر کردم وقت هست هنوز , ذات کمال‌گرایم ‌آن‌قدر دورخیز کرده بود برای آن خیز بلند که یک‌هو دیدم نه تنها کاری نکرده‌ام , از نقطه‌ی شروع هم عقب‌تر ایستاده‌ام . سخت بود . به جان کندن شبیه بود فوت کردن شمع سی‌و پنج سالگی . 
امروز چهل ساله شدم . نگاه نگرانِ دیگرانی که سی و پنج سالگی‌ام یادشان مانده ،  گاهی سنگینی می‌کند .  اما من آرامم . سختی‌اش را همان وقت گذرانده‌ام . یادم می‌آید نوشته بودم مثل زنی هستم که مشغول زائیدن خودش است .  نفهمیدم چهل‌سالگی مهربان بود یا من با خودم دنیا و روزگار مهربان‌تر بودم .  
آرام آرام تدارک دیدم . طبق معمول نمی‌دانم چند تا مهمان دارم.  همین الان که این‌ها را تایپ می‌کنم هم‌شاگردی قدیمی این‌جاست , همین‌طور آدمی که اولین بار است شبِ نیمه‌مهرم را کنارم است. دونفر که شب نمی‌توانستند این‌جا باشند عصر آمدند محکم بغل‌م کردند . یک نفر از آن سر دنیا زنگ زد از پشت گوشی تولد مبارک خواند , صبح‌م با تلفن مادر و پدرم شروع شد که صدایشان می‌بوسیدم انگاری ...   می‌خواهم خوش بگذرد .  تا آخر زمستانی که  در پیش است زیر این سقف دو نفر چهل ساله می‌شوند  این  همراهی بیست ساله می‌شود . مرد کوچک‌مان ده ساله .  پس چهل ساله شدنِ من توی این خانه اتفاق بزرگی نیست .  


پ.ن : این یادداشت خیلی سرسری نوشته شده تا بعد .





1 comment:

  1. سلام خسته نباشید ما توو ایران توو سایت انتظار پاک
    (wa8.ir) در قسمت وبلاگ انتظار پاک
    (wa8.blogfa.com)نوشته های شما رو توو سایتمون به همراه جمعی
    دیگر نویسندگان ایرانیان داخل و خارج از کشور قرار دادیم امیدوارم باعث کدورت وناراحتی نشوم
    دوستدار شما کاشف
    با تشکر مدیریت سایت انتظار پاک

    ReplyDelete