عمو
عاشق هدیه دادنم. به قول
فرنگیها سورپرایز. برای تولد پسرکم اواخر آذر کاری دست گرفتهام. این یک راز است.
قول بدهید به رویش نیاورید. مثل من عاشق تن تن است. بهتر بگویم مثل من عاشق
کاپیتان هادوک. تصمیم گرفتم برایش مجسمه شوالیه دوهادوک بزرگ را با چوب بسازم. تا
به حال کار حجم یا کار چوب نکردهام. گفتند در این مدت کم با تویِ بیتجربه نمیشود.
تمام نمیشود. رفتم سراغ عمو.
عمو کارگاه چوب دارد.
مجسمهساز است. استاد چوب. دستِ قوی دارد و دلِ نازک و خیالِ شیدا. با ترس طرح
احمقانه و کودکانهام را گفتم. گفت شروع کن. با چوب کار کردهاید تا به حال؟ عجیب
و گیرا است. اگر بخواهی مثلِ خمیر است. اگر بخواهی مثل سنگ. اگر بخواهی مثل گچ.
همیشه تشنهی پلکیدن کنار عمو بودم. وقتی کار میکردم هم سالی یک بار بهانه میکردم
یک ماهی مرتب عمو را دیدن به بهانهای. عمو خودِ من است. پیگیرتر و خلاقتر و
بسیار شریفتر. از جنس سی سال پیش. عموی واقعی نیست و هست. همبازیِ خردسالی پدر.
پسرخالهاش. دلش مثل شیشه است. مثل آب. مثل آفتاب. توی کارگاهش میچرخد میان ما و
راهمان میاندازد. با مقار و سوهان و چکش یادمان میدهد چه کنیم با چوب تا راممان
باشد. هر جا که باید خط میدهد تا خیال کنیم خودمان ساختهایم آنچه میسازیم را. تکنیک
میگوید و عاشقی را قلقلک میدهد. گاهی کتابی بیرون میکشد و با همهی جانش میخواند
از شعری ... از شاعری. گاهی که تنهاییم به من میگوید از خودت بخوان. خجالت نمیکشم
و از خودم میخوانم. برای همه استاد است و برای من عمو. عمو برای من بیش از استاد است
آخر. گاهی که تنهاییم گپ میزنیم. از خودش میگوید و از خودم.
این یک ماه بیکاری برای
من به جادو گذشت. در من جهنمی به پا بود که خودم برپا کرده بودم. گم شده بودم. بد
شده بودم. با خودم و با همه بد شده بودم. درمانی نداشت غیرِ همین با چوب سر و کله
زدن و پلکیدن کنار دست عمو. من چوب را میتراشیدم و عمو مرا. امشب باز تنها شدیم و
افتادیم به تراشیدن چوب و من. او مرا میشناسد. خوب میشناسد. یک بار مرا زندگی
کرده با آن دلی شیشهایِ نازکِ به قدرِ دریایش. از حالم پرسید. از خودش گفت در
روزهایی که من بود. مثلِ من. دلجویانه و رفیق و نگران، مثل همیشه.طاقت ندارم این
همه فهمیدن و مهربانی را. اشکم آخر درآمد و او کم طاقتتر است از اشک من. برای
چندمین بار کتاب داد به بهانهی هدیهی تولدم در این چند روز. نزار قبانی. باز کرد
و خواند و در آغوشش پنهان شدم و بوسیدم و کتاب را تحویلم داد... راستی به نظر شما
هم وقت عاشقی، وقت عشقبازی، قشنگترین اتفاقِ دنیا چشمانِ زیباست؟ چیزی قشنگتر از
چشمهای قشنگ در دنیا هست؟
مجسمه را تراشیدم. تنش
از چوب بیرون زده و تکلیفش دیگر معلوم است. سمباده میخواهد و ظریفکاری. یادتان
باشد رازدار باشید و پسرکم نباید چیزی بداند تا تولدش. این عزیزترین هدیهای است
که در تمام عمرم میدهم. به روی خودم نمیآورم که بدون عمو این تکه چوب هنوز
تراشیدهی بیقوارهای بود. خیال میکنم حاصلِ از بازو افتادنِ خودم است. عمو این
طور میپسندد. امشب زیرِ سیلِ باران که برمیگشتم فکر میکردم گرمتر و لطیفتر از
این که عمویی داشته باشی در آغوشت چیست؟ شاید فقط این که یادت بماند روزی عموی کسی
باشی. عموی کسی بشوی. همین قدر صاف و صادق و مهربان و حامی و عاشق.
عمو از نزار قبانی
خواند:
من شاعرم
و تنها ثروتم
دفتر شعرم، و چشمهای
قشنگِ توست
merSSSSiii
ReplyDelete