آلوچه خانوم

 






Sunday, April 21, 2013

فروردین الکی خوش است،  مثل رختِ  عیدی که هول هولکی دم آخر دست و پا کرده باشی،  دل‌ت خوش است که نوست، اما خودت  می‌دانی به تن‌ت زار می‌زند،  فروردین هنوز اتفاقی نیفتاده،  بهاری نیامده یا دستِ کم من توی کَتَم نمی‌رود ساعت سه ضربه بزند،  دینگ دینگ دینگ و بعد یک‌هو بهار بشود.  اردی‌بهشت اما فرق دارد،  بهارِ  اردی‌بهشتانه مثلِ سر گلِ یک هندوانه‌ی قرمز است.  شیرین،  آب‌دار،  سفت . هنوز مانده تا مرز  رسیدن را پشتِ  سر بگذارد، پوک و بی‌مزه شود. اردی‌بهشت برایِ  من اولِ بهار است. 

امروز ظهر که می‌آمدم خانه، بالای کاغذ  فتوکپی با‌ مداد نوشتم اولِ اردی‌بهشتِ نود و دو!  کاغذ را تا کردم چپاندم توی کیفم.  توی دل‌م گفتم " بهارم مبارک " دویدم سمتِ خانه تا بچه پشتِ در نماند،  خیالم اما تند‌تر دوید تا اولِ اردی‌بهشت نود و سه.
زنی که توی تاکسی سمندِ زرد رنگ، مسیرِ شرق به غربِ بزرگراهِ نیایش،  پشتِ سرِ راننده نشسته بود  و نمی‌توانست لبخند پت و پهن‌اش را جمع و جور کند،  من بودم. 

 آلوچه خانوم | 5:48 PM 








Thursday, April 04, 2013


روزهای نوروز ده سال پیش اولین روزهایی بودند که در تقویم بارداری‌ام محاسبه می‌شدند، ده سال پیش یک روزی درست در میانه‌ی تابستان پزشکی که قرار بود باربد را دنیا بیاورد  وقتی هیجان من و فرجام را می‌دید تکیه داد پشتی صندلی‌اش انگار نه انگار آن بیرون سالن انتظار آن همه بیمار منتظر نشسته. گفت "معلوم است نیامده دوستش دارید یادتان باشد تا آن جا که می‌توانید نشان‌ش دهید که دوستش دارید، محبتی بی‌دریغ که لحظه‌ای شک نکند عاشق‌اش هستید اما دیسیپلین داشته باشید طوری که لحظه‌ای فکر نکند می‌تواند دورتان بزند، همچین بچه‌ای آدم مسئولی می‌شود و این مملکت بیشتر از هرچیزی آدمِ مسئول کم دارد."   بعد برای‌مان چند‌تایی خاطره تعریف کرد از میانه‌ی خودش و پدرش همین‌طور از میانه‌ی خودش و پسران‌ش.  این‌همه سال گذشته کوتاه‌ترین و بهترین چیزی که یاد گرفتم همین است بچه‌هایتان را با عشق بی‌پایان اما قانون‌مند بزرگ کنید. 

وقت رانندگی دیده‌اید آدم‌ها را؟ بیشترشان به زبان نمی‌آورند اما همه توی دل‌شان انگاری مطمئن‌اند که دو زرده‌اند.  این" من "ِ دوزرده می‌خواهد هرجا خواست بپیچد،  هرجا خواست پیاده و سوار کند/ شود! ... این "من " همان " من"ی که کلمه را می‌فهمد، کتاب خوانده پر از جمله و گیومه است،  بالای منبر می‌رود  نظریه صادر می‌کند ( شاید مثلِ همین الآنِ من)  ادای فروتنی، سخاوت و عشق درمی‌آورد. عمرن زیر بار برود که فکر می‌کند دوزرده است،  اما وقت رانندگی خودش را بروز می‌دهد،  از این "من"‌های دوزرده   همه‌جا هست . تعدادشان‌ کم هم نیستند.   "من"‌های با ظاهرِ موجه،  مدارک و مدارج قابل  ملاحظه،  پر  از ویژگی‌ و قابلیت‌های منحصر به فرد،  اما بیمار و غیر مسئول! آدم‌هایی که والدین  موجه و حتی دوست داشتنی‌شان سر وقتش معلوم نبود  رویای گل کاشتن در صحرای افریقا را داشتند  فکر خدمت به  خلقِ قهرمان بودند،  سرگرم فرستادن آجر به آن دنیا بودند تا فرشته‌ها دیوار خانه‌های بهشت‌شان را بالا ببرند،  پیِ آرمان‌های سرخ بودند،  مشغول مال‌اندوزی بودند،  اصلن سرشان به آخورِ دیگری گرم  بود،  آن‌قدر درگیر تحت تاثیر قرار دادن و مجذوب کردن دیگران بودند  و یا آن‌قدر سرگرم نمای بیرونی باسمه‌ای‌شان  که خانه را و  آن‌چه که در آن می‌گذشت را به کل فراموش کردند یا این‌که اصلن فکر می‌کردند خرج‌شان را می‌دهم مگر برای ماچه کرده‌اند؟ !  هرچه که بود بچه‌هایشان چیزهای مهمی کم داشتند و دارند , چیزهایی که  حالاحق خودشان می‌دانند از حلقوم دنیا بیرون بکشند،  چون "دو زرده‌اند"   نیازشان نیاز است،  هیچ  چیز هم حالی‌شان نیست.  وسط زندگی و احساسات و اعتمادِ دیگران، هر جا دل‌شان خواست و میل‌شان‌ کشید،  سوار و پیاده می‌شوند کَکِ‌شان هم نمی‌گزد.
 
گاهی که حرفِ بچه‌دار شدنِ رفقا می‌شود با احتیاط جمله‌ای را می‌گویم که می‌دانم  ممکن است با مخالفت‌های سفت و سخت روبرو شود،  این‌که رشدی که آدم کنارِ قد کشیدنِ یک بچه می‌کند   آن‌قدر واقعی و حقیقی‌ست که ممکن است با ساعت‌ها خواندن تئوری‌های مختلف پیدا نکند ( اصلن منظورم این نیست که همه باید زاد و ولد کنند و این را می‌دانم که این ممکن است برای همه کار نکند )  می‌دانید  اما برای آن‌که بچه‌ی مسئولی داشته باشید چه‌قدر مسئول‌تر می‌شوید؟  می‌دانید چه‌قدر منصف‌تر می‌شوید؟  می‌دانید برای اینکه صبر را یادش بدهید چه‌قدر صبور‌تر می‌شوید؟  می‌دانید برای این عشق بی‌دریغ به او بدهید چه قدر  از آغوش کوچکِ بی‌دغدغه‌اش می‌گیرید؟ می‌دانید که او را تربیت نمی‌کنید،  خودتان را صیقل می‌دهید  تا برازنده باشید ,  تلاش می‌کنید تا آنی باشید که می‌خواهید او باشد؟
    نفسِ من از جای گرم درمی‌آید؟ تازه ده سالِ اول است؟  شب نشاشیده دراز است؟  قبول اما این‌را از منِ سرخوش و مشنگ داشته باشید  نمی‌خواهد جانِ‌تان را کفِ دست‌تان بگیرید،  لازم نیست  بروید صحرای آفریقا گل بکارید،  بیخیالِ کارهای کارستان و شکستن شاخِ غول شوید.  برای بچه‌هایتان وقت بگذارید  برای‌ش آنی باشید که باید ،  فقط او را بزرگ نمی‌کنید خودتان هم بزرگ می‌شوید , آن‌ها را با محبتِ بی‌دریغ و دیسپلین بزرگ کنید،  مهر بی‌پایان بدهید اما قانون خانه‌تان قانون باشد.  برای همه قانون باشد.  شمایی که می‌خواهی / می‌خواستی دنیا را عوض کنی،  خانه‌ات را درست کن!  باقی‌اش بالاخره یک وقتی درست می‌شود.  شاید طول بکشد اما تا خانه به خانه آدم به آدم درست نشود آن اتفاقی که باید،  نمی‌افتد.

.
.
.
 
 
پی‌نوشت بسیار مهم : این نوشته نه حکم صادر می‌کند نه  به خودش اجازه می‌دهد معصومیت آن‌ها که جان‌شان را کف دست گرفتند یه سخره بگیرد .  صاحب نوشته  دارد سعی می‌کند صداهای توی سرش را بفهمد قدری بلند بلند فکر می‌کند  . همین !
ارادت . آلوچه خانوم

    

 آلوچه خانوم | 6:52 PM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?