Friday, February 14, 2014

.


اسم ترانه " خاتون " است ... مخاطب دارد . پر از " تو " است . اما شاعر خودش را تعریف می‌کند , نه که به رخ بکشد , فرصت پیدا می‌کند , بهانه دست می‌دهد ، تا  گوشه‌های پنهان خودش را تعریف کند . سراغ می‌گیرد کسی بوده که تو را دیده باشد و به یاد من(شاعر)  نیفتاده باشد ؟ همانی را که معنای پناه آخرین است برای این ( اشاره به خودش دارد ) زخمی دل‌بستگی‌ها ... که نجیب و باشکوه و حیرت آور است اما مثل شکستنِ شاعرِ ترانه بی‌صداست ...  یگانگیِ شاعر  و  تو / مخاطبِ   ترانه طوری‌ست ‌ که نمی‌شود بین عطوفت شاعر نسبت به خودش و خاتونِ ترانه‌اش ( ترانه‌هایش) فاصله گذاشت وقتی می‌نویسد :

تو معصومی مثلِ تنهاییِ من
شریکِ غصه‌هایِ شبنم و نور
تو تنهایی مثلِ معصومیِ من
رفیقِ قله‌هایِ پاک و مغرور

ترانه که به این‌جا می‌رسد ،می‌مانم! شاعر وقتی از تو می‌گوید، از کی و چی می‌گوید؟  تو آینه‌ای هستی که شاعر خودش را در سیمای جان‌ت می‌بیند؟  پس تکلیفِ زمزمه‌ها، زندگی‌ها و  عشق‌ها چی‌می‌شود ؟
حمیدِ هامون جز  پرت کردن لنگه کفش، ولو عمدی نشانه رفتنِ گوشه‌ی راستِ چهارچوبِ در ، چه کارِ دیگری می‌توانست بکند؟ 

No comments:

Post a Comment