Saturday, March 01, 2014

.

یک‌وقتی هم بود فکر کرده‌بودی درست دیدی و فهمیدی.  دقتِ کوفتی‌ات را به رخ کشیدی.  جلوتر هم رفتی ... خیلی جلوتر، از نزدیک‌تر دیدی.  پا فراتر گذاشتی. تشخیص ‌دادی کسی ، چیزی لازم دارد.  قبای گشاد پرو نشده‌ای را هول‌هولکی،  کردی تنِ خودت که مثلن می‌توانی همانی باشی که باید!  ... اما ، ناگهان یک تک‌لحظه ، به‌اندازه‌ی فاصله‌ی بینِ دوتا نفس‌کشیدن، انگار ببینی قبا چه  به تن‌ت زار می‌زند. ببینی کسی، چیزی لازم ندارد،  این تویی که لازم داری، لازم داشته  باشندت . ملزوم باشی.     
هنگ‌اور تلخ و سختی‌ست وقتی که باید بگردی ، ببینی چرا؟  چی‌شد؟  ...  پیدا کنی از کِی و کجا بی‌مصرف ماندی  و حواس‌ت نبوده !  این‌که مچِ خودت را بگیری و ببینی آن قبای گشاد را اصلن پشت و رو پوشیده بودی. 



No comments:

Post a Comment