Thursday, September 25, 2014

.

بچه‌ها برگه‌ی ثبت‌نام را گذاشتند جلوی رویم و گفتند ترم تمام شد دیدیم اصلن برای باربد پرونده تشکیل نشده. عجله داشتیم ماشین منتظرمان بود .  تند تند خرچنگ قورباغه مشخصات را می‌نوشتم.  اولین بار بود جلوی شغل مادر نمی‌نوشتم " خانه‌دار"  برای چند لحظه بازوی آزادم را  فشار داد.  توی ماشین با یک شعف خوبی توی چشم‌های تیره‌ی براقش گفت " برات خیلی خوشحالم " 
جان قشنگی دارد این بچه که در آستانه‌ی یازده سالگی بلد است برای دیگری خوشحال باشد حتی به قیمت تجربه‌ی اولین تابستانِ تنهایی. 

No comments:

Post a Comment