آلوچه خانوم

 






Sunday, November 23, 2014




یک هو همه چیز تغییر کرده بود. خانه و خانواده . بابا بعد از سه سال و هفت ماه غیبت برگشته بود.کارمند  سی‌و چهار ساله‌ی سلامت و قبراق رفت. بی‌کار*  سی و هشت ساله‌ای در هم شکسته با باورهایی درهم برگشت . جرات نداشت حتی برای رانندگی آژانس برود سراغ عدم سو پیشینه. مردی که شب‌ها با آرزوی برگشتن‌ش می‌خوابیدیم, به طرز غریبی منفعل و تسلیم بود.مردی که مامان وقتِ نبودنش یک دانه ابرویش را برنداشت . حتی سر عقد خواهرش, صورتش را هم بند نینداخت . عشق مامان به بابا غریب بود . می‌گویند هر بچه‌ای باید بداند عزیزترین داشته‌ی پدر و مادرش است . ما می‌دانستیم مامان اما, این پدر غایب را از هر چیزی در دنیا بیشتر دوست دارد. حسودی هم نمی‌کردیم . بزرگ‌ترین قسم‌مان به جان بابا بود . فقط ما نبودیم که این‌طور بودیم . توی سالن انتظار ملاقات اوین به دفعات قسم به جان پدرهای دور از خانه را می‌شنیدی . مثل یک ورد آیینی. "به جان بابا " مثل یک قول نشکستنی بود, چک سفید امضا . بچه‌های کوچک‌تر شیطانی می‌کردند روی سنگ سالن انتظار خودشان را سُر می دادند . یکی با دماغ خورد زمین . مادرش داد زد, "مادرسگ ! مراقب باش ". کمتر مادری به بچه‌اش می‌گفت پدرسگ. این‌ها را کسی نمی‌داند . کسی هم جایی ثبت نکرده.شاید بچه‌های آن سال‌ها هم درست یادشان نمانده باشد . یک هو می‌بینید یک اقلیتی هستید که یک چیزهایی توی زندگی‌تان با بقیه , با هم‌بازی و همسایه , با بغل‌دستی فرق دارد . حتی اگر مثل خانه‌ی‌ ما آدم‌ها کتاب‌خوانده و سیاسی نبوده باشند . از سر اتفاق ، دل‌رحمی , تربیت یا حتی بی‌خردی وارد بازی‌ای شده باشند که نتوانند تاوانش را حدس بزنند. تاوانی که نمی‌پرسد چه‌قدر این کاره‌ای ...
من دل‌م برای آن بابا تنگ می‌شود. زیاد . دل‌م برای روزگاری تنگ می‌شود که مثل ماهی از توی  دست خانواده‌ی کوچک‌مان لیز خورد و هیچ‌وقت نتوانستیم بگیریم‌ش . نه آن مردی که گاهی انگار مادرش بودم . نه آن مردی که آخرین خاطره‌های حفاظت شده توی ضمیرم، دل  همواره آویزان‌ست برایش , داغان و بی‌دفاع . دلم برای برای بابای روزهای دور تنگ است که خودی‌ترین آدمِ دنیا بود . دستش بزرگ بود ، حتی پشت شیشه‌ی چرک سالن ملاقات گرما داشت . بابایی که مجوز پنهانی یک عالمه کاری بود که مامان نباید می‌فهمید. یک جور مهربانی بی‌مرز از سر عطوفتی که بعدترها فهمیدم مادرش سخاوتمندانه صرفش کرده بود. خیلی دیرتر و دور‌تر فهمیدم مهم است که مامانِ بابایِ آدم بلد بوده  باشد به بابای آدم ثابت کند که عاشق‌ش  است . که بابای آدم مبدا تاریخ‌ش بوده ... کاش پسرک مطمئن باشد مبدا تاریخ‌م است.  دنیا را به قبل و بعد از خودش تقسیم کرده ...
آنا آن بابایی را که تنها خودش می‌شناسد،   این‌روزها  یک‌طور بدی کم آورده.  آنا به سوگی بی شکل نشسته.  سوگِ  موجودی که  نمی‌داند پناهش‌نداده یا در پناهش نگرفته ، اما می‌داند یک‌طور بدی سردرگم‌ش کرده.  آنا مي‌داند رسم روزگار،  هیچ‌گاه چنین نبود و نخواهد بود.




* این روزها پای تحلیل‌های مختلف درباره‌ی  حکم انفصال از خدمات دولتی  مرتضوی ، با آن پرونده‌ی سنگین،  مرتب یاد حکم انفصال دائمی می‌افتم که  زندگیِ ما پنج‌نفر را زیر و رو کرد.  آن هم برای یک خط جرم !

 آلوچه خانوم | 9:42 PM 








Friday, November 21, 2014

اگر سریال  شش پا پایین‌تر* را ندیده‌اید این را نخوانید، بخش مهمی از قصه لو می‌رود  .



...but all he ever wanted was someone who could make him feel like he is a better man, than he actually was... could've been anyone ...

این را برندا می‌گوید, خطاب به مگی , وقتی بعد از مرگ نِیت با یک ظرف غذا آمده بود درِخانه. برندا مانده این دیگر چه مدل آدمی است! به او اعتراض می‌کند  که  این دیگر چه رسمی‌ست؟ که با مردِ زنی  حامله می‌خوابند، بعد برای همدردی می‌آیند درِ خانه ؟ یک چیزی توی مگی اما ، انطباق  کلیشه‌ی هم‌بسترشدن با مردِ زنی حامله را انکار می‌کند. خودش را این مدل آدم نمی‌پذیرد ، بنابراین به کلیت ماجرا بُعدی می‌دهد که خودش نمی‌فهمد چه‌قدر خنده‌دار و ابلهانه است . نمی‌داند چه‌قدر نِیت از خودش  دور و پرت است، آن‌جا که همه دور هم جمع می‌شوند، سکوت می‌کنند، بعد بلند می‌شوند و می‌گویند احساس بهتری  دارند .  این نِیت مقوایی را فقط برندا می‌بیند.  اما مگی  این  اعتراف به احساس بهتر را به حساب مامنی می‌گذارد که به او معرفی  کرده. به حسابِ خودش!  به برندا دم در خانه، بعد از مرگِ نیت در توجیه خوابیدن‌شان با هم ، تاکید می‌کند آن‌طور که تو فکر می‌کنی نیست ، این را با یک سر درگمی می‌گوید، انگار برای خودش هم جواب قابل قبولی ندارد که پس چه‌طور است/ بود؟ و آن‌قدر کم‌هوش‌ است که نمی‌بیند چه‌قدر بودن‌ش برای ابراز همدردی بی‌معنی‌ و  آسیب‌رسان است . حضورش فقط خسارت  به‌جا می‌گذارد،  مثل همان گلدانی  که اشتباهی می‌شکند. 
 اما ماجرا خیلی سر راست است  . نیت در تنها فرصتی که می‌شد با مگی   بخوابد , خوابیده ! همان‌طور که در تنها  سفر کاریِ بیست و چهار ساعته‌ی دور از برندا با لیزا خوابیده بود و بعدتر در اولین فرصتِ دور شدنِ لیزا با برندا خوابیده ...  برندا از ابتدا  بابت شکل حضور مگی احساس ناخوش‌آیندی داشته.  نِیت  اما می‌گوید که او (مگی) عمیقن مهربان  است،  برندا پوزخند می‌زند که ؛ هاه!  حالا تو یک دیپ‌لی کایند، می‌خواهی؟  نیت  عصبانی می‌شود  ، اما برندا درست دیده. نیت با مگی می‌خوابد،  بلافاصله بعدش دچار حمله‌ای شده که پیشینه دارد و سر از بیمارستان درآورده.  همه‌ی این‌ها در حالی اتفاق افتاده که برندا علی‌رغم  میل باطنی روی نیمکت آن فضای سکوت و نیایش جمعی ، تنها برای این‌که با نِیت  همراهی کند، منتظر نشسته. با غیبت نِیت و مگی و بیمارستانِ بعدش،  برندا متوجه می‌شود چه‌خبر است. حق‌به‌جانب و عصبانی  به نِیت می‌گوید که می‌بخشدش و با هم روی رابطه کار می‌کنند.  نِیت  اما،  نمی‌خواهد بخشیده شود . به‌نظر می‌آید که اصلن فکر نمی‌کند کار بدی کرده،  به مگی هم گفته که بابت چیزی که پیش آمده پشیمان نیست  و به برندا می‌گوبد بی‌فایده است . به اندازه‌ی کافی روی ترمیم رابطه کار کرده‌اند. این بیش‌تر شبیه جنگ است و او از جنگیدن خسته است. این را ، این خستگی و وادادن  را،  صادقانه می‌گوید. نیت چهل‌ساله است ...

 برندا قبل از بستن در به روی مگی ، جمله‌های بالا را به او می‌گوید . تلخی و مکث برندا وقت گفتن آن چند کلمه‌ی آخر ... آن "هر کسی می‌توانست باشد" ... انگار برای اولین‌بار خودش و کنار نِیت قرار گرفتنش را هم توی آن دایره قرار می‌دهد . انگار این‌را برای اولین‌بار می‌بیند که ... بله! هر کسی می‌توانست باشد ،  مثل خودش.


* six feet under

پی‌نوشت:  هی می‌خواهم  بیایم بنویسم مسترز آو سکس را حتمن ببینید ، بعد یادم می‌آید هیچ‌وقت نشد این‌جا بنویسم  که چه‌قدر  "سیکس فیت آندر " ( عمقی از خاک که مرده را در آن دفن می‌کنند) را دوست دارم!  همه‌چیزش را،  از تیتراژش گرفته  تا دانه به دانه آدم‌هایش چه‌قدر درست و فکر شده است. قصه چه خوب پیش می‌رود ،  تغییرات آدم‌ها فهمیدنی و باور پذیرست .  و چه حیف وسط این موج سریال دیدن آدم‌های این‌جا کم سراغش رفته‌اند .  که چه وقت دیدن‌ش چه بعدش، چه‌قدر درفت و مطلب نصفه‌کاره درباره‌اش دارم  ( مثل همین یادداشتِ بالا) . که چه‌قدر بعدتر برگشتم یک اپیزودهایی را دوباره و چندباره نگاه کرده‌ام، که بدون اغراق برای من یک سر و گردن از بقیه‌ی سریال‌هایی که دیده‌ام بالاتر ایستاده. 

 آلوچه خانوم | 5:16 AM 








Wednesday, November 19, 2014

برگه‌ام را نشان نگهبان دادم،  گفت زیرِ ستون‌ها... گفتم پس بلدم.  نگفتم  کنارِ آن ستون‌ها قد کشیده‌ام یک وقتی  ، رازهایم را می‌دانند.  نگفتم که آن‌ها شاهد لرزیدن دل‌اند،  مور مور شدن پوست،  حذر،  حذر،  حذر،  حذر،  حذر،  حذر،  حذر ... حذری که حالا دیگر می‌دانم توی رگ‌هایم راه می‌رود.

 آلوچه خانوم | 11:46 AM 








Thursday, November 13, 2014

گفت "مراقب خودت باش.  ما خیلی کم‌ایم،  مار تی چشمِ ره بیمیره " گفتم که  هستم.  قسم خوردم.  گوشی را گذاشتم.  لیوان‌م را که پر می‌کردم  ، چشمم افتاد به  دست‌خط خرچنگ ‌قورباغه‌ی روی در یخچال، خطاب به من در انتهای یک خط تبریک چهاردهم مهر نوشته بود " زنده باشی " ...
فکر کردم هر چه‌قدر هم به روی خودمان و هم‌دیگر نمی‌آوریم باز می‌زند بیرون.  ما  همگی "فقدان" را از سر می‌گذرانیم .

 آلوچه خانوم | 7:50 PM 








Friday, November 07, 2014

هر کسی تک فریم‌های محوی دارد برای پناهنده‌شدن.  مثل گرمای غیرمنتظره‌ی آفتاب،  درمیانه‌ی فصلِ پریده‌رنگ.  مثل تکیه‌ی تمام قدِ سری که به زانویی می‌رسد قاب شده میان جمعی الکی‌خوش اما دو جفت چشم این میان خیره‌اند به دانای کل.  منتظر حرکتی ، معجزه‌ای،  چیزی.  مثل دست بزرگی که دستت را گرفته از خیابان ردت کرده . مثلِ لبخندی بی‌هوا،  که از توی ویزور دوربین دیده‌ای قبل از  زدن رویِ شاتر.  مثل طنین اسم‌ت از حنجره‌ای خفه که تنها بسامدِ کلاهِ آ مانده توی نامه‌هایی به تاریخ میلادی از سرزمین‌های دور.  مثل دخترکی یا موهای فرفری کنار ژیان آبی زیر نور مهتاب، برِ خزر.  مثلِ بادِ سردِ  سبکِ نورس  و نوبرانه‌ی پائیزی که بید  مجنونی را تکان داده   بالای سر نیمکتی  دور از محوطه‌ی بازی پارکی آشنا،  مثل ردی روی سرامیک سفید ... مثل سکوت و بوقِ ممتد ... 

 آلوچه خانوم | 1:43 AM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?