Friday, January 30, 2015

.

رابین ویلیامز که مُرد،  شوهر دوستم  تصویری از او در فیلم انجمن شاعران مرده را توی اینستاگرام‌ش آپلود کرده ... مادر خانومش پای تصویر می‌نویسد"  همه از اوییم و به سوی او باز می‌گردیم" می‌توانم مجسم‌ش کنم یک حمد و قل هوالله خوانده،  سه تا صلوات هم پشت‌سرش، نثار روح تازه‌ درگذشته،  مرحوم مغفور رابین ویلیامز می‌کند.
مادر یک دوست دیگرم  همه جا، به جای "واو" دبلیو می‌زند.  بله ! دخترش آلمان است و پینگلیش نوشتن را با قواعد دخترش یاد گرفته ... انگار که یک عروس فرنگی را مستقیم از لندن ببری يزد ، فارسی را با لهجه‌ی یزدی یاد بگیرد.  مادر یک دوست دیگر آلبوم بچگی‌هایشان را گذاشته دم دست  ، مرتب از روی آلبوم عکس می‌گیرد و آپلود می‌کند.  فرصت ندارم بروم بریدن دور تصویر رایادش بدهم.  این به کنار!  هنوز به‌ش نگفته‌ام دست کم لفاف روی عکس‌ها را کنار بزند، نور لامپِ بالای‌ سرش   که افتاده روی عکس،  توی تصویر منعکس نشود.  با خودم فکر می‌کنم چه اشکالی دارد ، همین‌قدر بلد است بگذار همین‌طوری ثبت شوند و بمانند.  یادگاری قلبِ گرمِ مادرِ نابلد. 
خانواده‌ی ما اولین جعفرخان‌ش را نوروز پیش راهی فرنگ کرده.  خاله‌ی بیزار از تکنولوژی‌ام اسمارت فون دست گرفته.  هر وقت به فیس‌بوکش سر می‌زند  تصاویر الویس‌پریسلی و جوانی‌های خانوم گوگوش را به اشتراک می‌گذارد.  تمام صفحه‌های تغذیه‌ی سلامت را دنبال می‌کند.  گاه‌گاهی لایک‌هایش  پای فواید نوشیدن روزی شش لیوان آب و گنجاندن روغن زیتون و زنجفیل در برنامه‌ی غذایی  و ... توی هوم پیج‌م می‌آید ‍. گاهی هم شیطنت می‌کنم پای خواص نوشیدن مرتب شراب قرمز تگ‌ش می‌کنم.  یا وظیفه‌شناسانه  او و همتایان‌ش را به ستاد مبارزه با چرندیات،  اینوایت می‌کنم - حقیقتن لازم‌ است - بیش‌تر از آن وقتی کیف می‌کنم که می‌بینم آلبوم‌های بچه‌هایش را جوریده و قربان دست و پای بلورین‌شان رفته.  بی‌سر و صدا می‌گذرم.  مثل وقتی که دوست‌پسر کوچک‌ترین عضو خانواده قربان صدقه‌اش رفته.   پاورچین و بی‌صدا.  یعنی من چیزی ندیدم . نامرئی می‌شوم.   پدر و مادری هم بودند،  با سوز و گدازی عجیب تنهایی یک‌دانه دخترشان را توی شهر غریب بدون یک دانه همزبان در روز ثبت ازدواج  روایت می‌کردند.  از مراسمی می‌گفتند که با چشمانی اشکبار روی اسکایپ شاهد بودند، طوری از غریبی بچه‌شان می‌گفتند   انگار نه انگار همین‌ها  بیست‌سال پیش درحالی‌که پانزده دقیقه بیش‌تر با محضر ثبت ازدواج فرزند اول‌شان فاصله نداشتند  و غیبت را به حضور ترجیح دادند ... بگذریم. 
همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم فاصله احتمالن در طول سالیان، بشر را رقیق کرده اما وسایل این روزگار یک طور خوبی در خدمت  دیده‌شدن حس‌های پنهان و گم درآمده‌اند ... اگر علوم اجتماعی می‌خواندم پایان‌نامه‌ام می‌گذاشتم روی همین.  آدم بزرگ‌ها و روزگارِ دیجیتال.  نوع خاصی از پدر و مادرانگی که این روزها مجال بروز پیدا کرده که همواره بنا به ملاحظاتی کنترل می‌شده و از فیلتر باید / نباید  و شایست/ ناشایست گذر می‌کرده...  اگر هم  مستند‌ساز بودم این هم‌زیستی آن‌لاین و از راه دور را روایت می‌کردم.  کلی جای کار دارد.  پدر و مادرهایی که مِنوی اسمارت ‌فون‌هایشان فارسی‌است  و صفحه‌کلیدهایشان انگلیسی.  شیشه‌ی ضخیم عینک‌هایشان را پاک می‌کنند، اپلیکیشن  آب و هوا را برای دانستن دمای شهری آن‌ور دنیا ریفرش می‌کنند   ... اختلاف زمانی را محاسبه می‌کنند تا یک وقتی که ناجور نباشد روی وایبر زنگ بزنند بگویند مادر خودت را خوب بپوشان. 

No comments:

Post a Comment