آلوچه خانوم

 






Saturday, March 07, 2015

پنج نفریم.  پنج‌تا زن.  من از همه بزرگترم. فقط من بچه‌دارم. تازه‌وارد و آماتورم  اما . آن‌ها حرفه‌ای‌اند، کاربلد‌ و باسابقه. یکی‌شان از رئیس مستقیم‌مان به وضوح باسوادتر است.  سه‌‌نفرشان  مجردند که یکی‌‌شان توی این شهر تنها و مستقل زندگی می‌کند.  یک‌ماه و بیست روز در تحریریه‌ی نشر معتبر و اسم و رسم‌داری همکار بودیم. ظهر‌ها هرچه داشتیم کنار هم گذاشتیم.  لیوان چای هم را پرکردیم.  با حوصله به سوال‌هایی که در کار برایم پیش می‌آمد جواب دادند.  صاحب نشر - و نه مقام مسؤل و سرپرستِ تحریریه - در طول ساعات کاری چند نوبت، یک دفعه  وارد تحریریه می‌شود بالای سر تک‌تک‌مان می‌آید و چند دقیقه‌ای کارکردن‌مان را نگاه می‌کند روز پنجم می‌فهمم این ورودهای ناگهانی برای این‌است که نکند یک‌وقت خدایِ نکرده کسی برای چند لحظه دست از کار کشیده باشد.  این‌که بالاسر تک‌تک‌مان می‌آید برای این‌است که شماره‌صفحه‌ی زیر دست‌مان را کنترل کند تا پیشرفت کار دست‌ش باشد.  مرتب غر می‌زند که کار کُند پیش می‌رود -که انصافن این‌طور نیست-  می‌گوید  تعداد کارهایی که درمی‌آید پایین است و برای همین در نمایشگاه مساحت غرفه‌اش یک‌سوم نشر فلان و نشر بهمان است. وقتی شکم‌ش را می‌دهد جلو وسط تحریریه می‌ایستد از کسی صدا در نمی‌آید.  انگار که ما دخترکان کارگر کارخانه‌ی‌ ابریشم‌ریسی  توی فیلم‌های ژاپنی دهه‌ی شصت تلویزیون باشیم و او صاحبِ کارخانه .  بیش‌ترین بازده را با بالاترین دقت به نازل‌ترین قیمت می‌خواهد و از همه بدتر کم‌ترین احترام انسانی. رفتارش زشت و توهین‌آمیز است.  گاه که مترجمی، نویسنده‌ای در مقدمه‌ی کارش از او تشکر می‌کند که با دغدغه‌ی فرهنگ، آستین بالازده خنده‌ات می‌گیرد. کم‌کم دست‌ت می‌آید دلیل این‌که این‌جا همه زن هستیم  این‌است که  درست نمی‌دانم زن‌ها کوتاه می‌آیند،  یا این‌که هیچ مردی با این دستمزد و رفتار کار نمی‌کند یا موازنه‌ی برعهده گرفتن پرداخت‌های ماهانه‌ی  خانه‌های ایرانی طوری‌ست که نمی‌شود اصلن مردی توی همچین‌کاری با همچین شرایطی بماند ... واقعیت هر چه باشد نتیجه یک چیز است ، کار او پیش می‌رود!  با کم‌ترین پرداخت و انعطاف. دلیلی نمی‌بیند تغییر رویه دهد. مثل یک سرکارگر خط‌کش به‌دست بالاسر کار ایستاده ، بیزینس‌ش را پیش می‌برد، کردیت یک  دلسوز فرهنگی را  می‌گیرد و حال‌ش را می‌برد. 

فردا هشتم مارس است.  من همیشه از کنار این روز گذشته‌ام.  فکر می‌کردم آدم باید آدم باشد، زن و مرد  ندارد.  آدم اما وقتی آدم می‌شود که  جامعه سالم باشد. و رفتار با زن به خوبی می‌تواند متر و معیارِ تشخیص سلامت جامعه باشد ... برای پیدا کردن مصادیق تبعیض لازم نیست ذره‌بین دست‌مان بگیریم.  بی‌ظرافت و گل درشت خودش را در تمام شئونات روزمره‌مان نشان می‌دهد.  این تبعیضِ نهادینه‌شده از سکوت ارتزاق می‌کند. سکوتی برآمده از مناسبات، ملاحظاتی نامرئی.  این سکوت و بی‌تفاوتی‌ به بازتولید چرخه‌ای معیوب می‌انجامد  که همین‌طور قربانی می‌گیرد.  آمار تکان‌دهنده‌ است. از هر شش زن یک‌نفر خشونت خانگی را تجربه می‌کند.  یعنی فراگیرتر از پیش‌فرض‌هایی‌ست که درباره‌ی دور و برمان داریم.  شاید من هم یکی از آن‌ها باشم.  یا تو!  می‌دانید دردناکش کجاست؟  این‌که تو از این‌که به زبان بیاوری کتک‌خورده‌ای بیش‌تر خجالت بکشی تا کسی که تو را کتک‌زده.  این‌که تو از این‌که  سیستماتیک به‌تو خیانت می‌شود بیش‌تر شرمنده باشی و همواره دنبال نقص و دلایل ناکافی بودن توی خودت بگردی تا آن‌که خیانت می‌کند.  به این‌ترتیب سکوت تو برای او حاشیه‌ی امنیت ایجاد می‌کند  و به همین سادگی و دردناکی‌ست که قربانی به انزوا کشیده می‌شود.  
هشتم مارس چهل و یک‌سالگی من، برایم روز  مهمی‌ست چون اولین سالی‌ست که بر این‌باورم نمی‌شود تبعیض را نادیده گرفت و منکر این شد که اتفاقن زن و مرد داریم و تا وقتی این‌طور است باید برای دیده‌شدن‌ش و در جهت رفع‌ش  تلاش کرد.  باید از آن و مصداق‌هایش حرف زد.  شاید باشند زنانی که توی حرف‌های تو روایت‌های آشنای خودشان را پیدا کنند و یادبگیرند که نترسند و شرمنده نباشند از به زبان آوردن چیزهایی که در سکوت از سرمی‌گذرانند یا دست‌کم مطمئن باشند این ناکامی سهم آن‌ها تنها نیست حتمن شریک دارند. پس تمام بار شرمِ آن را به حساب خودشان نگذارند. 

ما پنج زن چه کردیم؟  همه باهم پای درخواست مقید بودن کارفرما به قانون کار را امضا کردیم.  طبعن آن آدمی که برایتان تعریف کردم درخواست‌مان را برنتابید. عرصه را تنگ‌تر کرد. نتیجه‌اش این شد که پنج کارمند را یک‌جا از دست داد.  آن‌هم در اوج فشار کار پیش از نمایشگاه.  نمی‌دانم در این روزگار  پنج نفر با هم یک‌جا قید کار را می‌زنند یا نه؟ جای دیگری به هر دلیلی پنج‌تا مرد اگر بودند مخارج زندگی اجازه‌ی صرف‌نظر کردن از کار را می‌داد یا نه؟  شاید کارفرما/ناشر روایت ما یک عمر فکر کرد زرنگی می‌کند تحریریه‌اش را جوری می‌چیند که به نازل‌ترین قیمت برایش درمی‌آید. شاید فکر می‌کرد خیلی هوشمند است که خانم‌ها را استخدام می‌کند. فکر نکرد  اما  مابه‌ازایش امکان این وجود دارد پنج نفر با هم قید این شرایط حداقلی را بزنند .  پنج‌نفری که هر کدام‌شان به دلایل متفاوتی هیچ دل‌شان نمی‌خواست بی‌کار شوند و این استقلال نیم‌بند شخصی را لازم داشتند. همه‌ی این‌ها به‌کنار، منِ آماتورِ نابلد حالا چهار دوست بی‌نظیر دارم توی حوزه‌ی کاری‌ای که دوست دارم. ما برای خودمان و همدیگر پیِ کاریم. اوست که لنگ مانده و  بی‌پرسنل آن هم دقیقن این وقت از سال و نمی‌فهمد قواعد نانوشته‌ای که یک عمر سودش را برده چه ناگهان به ضررش تمام شده.

هشتم مارس را به تمام زنان و مردانی که به برابری حقوق انسانی اعتقاد  دارند و در جهت آن تلاش می‌کنند تبریک می‌گویم.

 آلوچه خانوم | 5:20 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?