پنج نفریم. پنجتا زن. من از همه بزرگترم. فقط من بچهدارم. تازهوارد و آماتورم اما . آنها حرفهایاند، کاربلد و باسابقه. یکیشان از رئیس مستقیممان به وضوح باسوادتر است. سهنفرشان مجردند که یکیشان توی این شهر تنها و مستقل زندگی میکند. یکماه و بیست روز در تحریریهی نشر معتبر و اسم و رسمداری همکار بودیم. ظهرها هرچه داشتیم کنار هم گذاشتیم. لیوان چای هم را پرکردیم. با حوصله به سوالهایی که در کار برایم پیش میآمد جواب دادند. صاحب نشر - و نه مقام مسؤل و سرپرستِ تحریریه - در طول ساعات کاری چند نوبت، یک دفعه وارد تحریریه میشود بالای سر تکتکمان میآید و چند دقیقهای کارکردنمان را نگاه میکند روز پنجم میفهمم این ورودهای ناگهانی برای ایناست که نکند یکوقت خدایِ نکرده کسی برای چند لحظه دست از کار کشیده باشد. اینکه بالاسر تکتکمان میآید برای ایناست که شمارهصفحهی زیر دستمان را کنترل کند تا پیشرفت کار دستش باشد. مرتب غر میزند که کار کُند پیش میرود -که انصافن اینطور نیست- میگوید تعداد کارهایی که درمیآید پایین است و برای همین در نمایشگاه مساحت غرفهاش یکسوم نشر فلان و نشر بهمان است. وقتی شکمش را میدهد جلو وسط تحریریه میایستد از کسی صدا در نمیآید. انگار که ما دخترکان کارگر کارخانهی ابریشمریسی توی فیلمهای ژاپنی دههی شصت تلویزیون باشیم و او صاحبِ کارخانه . بیشترین بازده را با بالاترین دقت به نازلترین قیمت میخواهد و از همه بدتر کمترین احترام انسانی. رفتارش زشت و توهینآمیز است. گاه که مترجمی، نویسندهای در مقدمهی کارش از او تشکر میکند که با دغدغهی فرهنگ، آستین بالازده خندهات میگیرد. کمکم دستت میآید دلیل اینکه اینجا همه زن هستیم ایناست که درست نمیدانم زنها کوتاه میآیند، یا اینکه هیچ مردی با این دستمزد و رفتار کار نمیکند یا موازنهی برعهده گرفتن پرداختهای ماهانهی خانههای ایرانی طوریست که نمیشود اصلن مردی توی همچینکاری با همچین شرایطی بماند ... واقعیت هر چه باشد نتیجه یک چیز است ، کار او پیش میرود! با کمترین پرداخت و انعطاف. دلیلی نمیبیند تغییر رویه دهد. مثل یک سرکارگر خطکش بهدست بالاسر کار ایستاده ، بیزینسش را پیش میبرد، کردیت یک دلسوز فرهنگی را میگیرد و حالش را میبرد.
فردا هشتم مارس است. من همیشه از کنار این روز گذشتهام. فکر میکردم آدم باید آدم باشد، زن و مرد ندارد. آدم اما وقتی آدم میشود که جامعه سالم باشد. و رفتار با زن به خوبی میتواند متر و معیارِ تشخیص سلامت جامعه باشد ... برای پیدا کردن مصادیق تبعیض لازم نیست ذرهبین دستمان بگیریم. بیظرافت و گل درشت خودش را در تمام شئونات روزمرهمان نشان میدهد. این تبعیضِ نهادینهشده از سکوت ارتزاق میکند. سکوتی برآمده از مناسبات، ملاحظاتی نامرئی. این سکوت و بیتفاوتی به بازتولید چرخهای معیوب میانجامد که همینطور قربانی میگیرد. آمار تکاندهنده است. از هر شش زن یکنفر خشونت خانگی را تجربه میکند. یعنی فراگیرتر از پیشفرضهاییست که دربارهی دور و برمان داریم. شاید من هم یکی از آنها باشم. یا تو! میدانید دردناکش کجاست؟ اینکه تو از اینکه به زبان بیاوری کتکخوردهای بیشتر خجالت بکشی تا کسی که تو را کتکزده. اینکه تو از اینکه سیستماتیک بهتو خیانت میشود بیشتر شرمنده باشی و همواره دنبال نقص و دلایل ناکافی بودن توی خودت بگردی تا آنکه خیانت میکند. به اینترتیب سکوت تو برای او حاشیهی امنیت ایجاد میکند و به همین سادگی و دردناکیست که قربانی به انزوا کشیده میشود.
هشتم مارس چهل و یکسالگی من، برایم روز مهمیست چون اولین سالیست که بر اینباورم نمیشود تبعیض را نادیده گرفت و منکر این شد که اتفاقن زن و مرد داریم و تا وقتی اینطور است باید برای دیدهشدنش و در جهت رفعش تلاش کرد. باید از آن و مصداقهایش حرف زد. شاید باشند زنانی که توی حرفهای تو روایتهای آشنای خودشان را پیدا کنند و یادبگیرند که نترسند و شرمنده نباشند از به زبان آوردن چیزهایی که در سکوت از سرمیگذرانند یا دستکم مطمئن باشند این ناکامی سهم آنها تنها نیست حتمن شریک دارند. پس تمام بار شرمِ آن را به حساب خودشان نگذارند.
ما پنج زن چه کردیم؟ همه باهم پای درخواست مقید بودن کارفرما به قانون کار را امضا کردیم. طبعن آن آدمی که برایتان تعریف کردم درخواستمان را برنتابید. عرصه را تنگتر کرد. نتیجهاش این شد که پنج کارمند را یکجا از دست داد. آنهم در اوج فشار کار پیش از نمایشگاه. نمیدانم در این روزگار پنج نفر با هم یکجا قید کار را میزنند یا نه؟ جای دیگری به هر دلیلی پنجتا مرد اگر بودند مخارج زندگی اجازهی صرفنظر کردن از کار را میداد یا نه؟ شاید کارفرما/ناشر روایت ما یک عمر فکر کرد زرنگی میکند تحریریهاش را جوری میچیند که به نازلترین قیمت برایش درمیآید. شاید فکر میکرد خیلی هوشمند است که خانمها را استخدام میکند. فکر نکرد اما مابهازایش امکان این وجود دارد پنج نفر با هم قید این شرایط حداقلی را بزنند . پنجنفری که هر کدامشان به دلایل متفاوتی هیچ دلشان نمیخواست بیکار شوند و این استقلال نیمبند شخصی را لازم داشتند. همهی اینها بهکنار، منِ آماتورِ نابلد حالا چهار دوست بینظیر دارم توی حوزهی کاریای که دوست دارم. ما برای خودمان و همدیگر پیِ کاریم. اوست که لنگ مانده و بیپرسنل آن هم دقیقن این وقت از سال و نمیفهمد قواعد نانوشتهای که یک عمر سودش را برده چه ناگهان به ضررش تمام شده.
هشتم مارس را به تمام زنان و مردانی که به برابری حقوق انسانی اعتقاد دارند و در جهت آن تلاش میکنند تبریک میگویم.
No comments:
Post a Comment