*به گمانم این چند خط قصهی فیلم را اسپویل نمیکند.
به دوستی بعد از جشنواره میگفتم من اگر قرار بود جایی چیزکی راجع به «در دنیای تو ساعت چند است؟» بنویسم تیتر میزدم « این فیلم بوی نا نمیدهد » فیلمی که بهراحتی میشد بلغزد و بهکل از دست برود. بوی رطوبتِ رشت و ماندگی نوستالژی ( کاش یک کلمهی بهتر به جای این نوستالژی کوفتیِ دستمالی شده پیداشود ) بدهد، که نمیدهد. یک چیزهایی هستند که به خاطر احتیاط و حذر صاحب اثر از غلتیدن دوست دارم. روی سلولهای خاکستری مغزت حساب میکند. دلیلی نمیبیند شیر فهمت کند. قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد، برایِ همهمان شاید پیش آمده باشد. یک وقتی خودتان را با تمام وجود از چیزی دور نگه میدارید یکهو میبینید پیمانهی صبر و حذرتان پر شده. میروید اتفاقی هم نمیافتد فقط خودتان را رساندهاید به جایی، به چیزی، روبهرو شدهاید. برگشتن گلی به شهر زادگاهش چند سال بعد از مرگ مادر برای من همین است و کل فیلم هم. تمِ عاشقانهی فیلم که دل بیننده را برده ، دل من را نبرد راستش . میفهمیدمش، در خدمت فیلم است . زیر آسمان رشت اما گلی و منِ بیننده چیزهای بیشتری برای مراجعه داشتیم .
بیشتر از هر کس و هرچیزی مادرِ دلبر قصه (زری خوشکام ) را دوست دارم... هیچ ربطی به مادر تکراریِ دور از تنها بچهاش، ندارد. زندگی خلخلی بانمکش را میکند. هنوز کارهای ناتمام خودش را دارد. نقاشیاش را دارد. دغدغههایش را. مادرانگیاش غرور فهمیدنیِ قشنگی دارد. ادببات دیالوگهایش را با مصفا دوست دارم. میفهمدش و میداند که او هنوز یاد نگرفته همیناست که هست. از یک جایی به بعد جر و بحثی ندارد. تنها چیزی را که میتواند بهش بدهد دریغ نمیکند. نزدیکی به آن خانه.
روایت دوست قدیمی که با عکس جوانیاش راه میرود از آن شب و آن «عکس» خیلی خوب درآمده. فقط روایت شده. همین. اول هم گفتم فیلم را به خاطر کارهایی که کارگردان جلوی وسوسهی نشاندادنشان مقاومت کرده دوست دارم. اصرار ندارد بازیگران غیر بومیاش لهجهی گیلکی را تقلید کنند. این خیلی خوب است.
جایی گفته میخواسته فیلمی فاخربسازد . توانسته . دلش میخواسته رشتی را که خودش میشناسد، تصویر کند . آن شهر مادری مهربان و پذیرا را یکطورِ خوبی بلد است . آنقدر که تنها درگیری فیزیکی فیلم را جایی بیرون از آن میبرد و تازه نشانت هم نمیدهد، انتخاب محلههایش، پیرمردهای خوشپوشِ بیاخلاق و وسواسیاش . نمیبردت کتهکبابی ، کسی توی فیلم سیر نمیکوبد. عوضش میبردت آش طوطی ، صاحبش هم تاکید میکند اینجا هرگز روی آش پیازداغ -یا درست یادم نمانده نعناع داغ شاید - نداشته و ندارد . آن «هرگز»های رشتیها را در ضیافت شکم باید زندگی کرده باشید تا بدانید شنیدنش چه لبخند گل وگشادی روی لب میآورد ، باید کاورهای گیلکی فهیمه اکبر را به تاریخ ۵۰-۶۰ سال پیش روی ترانههای معروف غربی شنیده باشید تا ملودیهای آشنا متعجبتان نکند .
کاش دیگران آستین بالا بزنند با دغدغهی ساخت فیلم فاخر، انجام کار خوب و تمیز، قصههای ساده و کماتفاقشان را توی شهرهایشان ببرند، حذر را بلد باشند و شهرشان را آنطوری که خوشان لمسش کردهاند نشانمان بدهند .
No comments:
Post a Comment