آلوچه خانوم

 






Saturday, March 12, 2016

یکم.  یک وضعیت دردناکی وجود دارد؛ خانه‌هایی ساکت و کم‌نور که رنجِ مدام، روی تمام وسایل و اثاث‌شان ماسیده. میزهای غذایی که به ندرت همه‌ افراد خانواده دورش جمع می‌شوند.  حتی برای ناهار روز تعطیل.  آدم‌های این خانه‌ جدا جدا گل سرسبد هر جمعی هستند.  همه‌شان هم دائما بیرون از خانه در حال برق انداختن شمایل مقوایی هم هستند. آگاهانه  به دروغی بزرگ دامن می‌زنند. انگار که این دروغ، آخرین پناه‌شان باشد برای رهایی از شرمِ ناکامی. برای تسکین آن رنج مدام.  عصبانی‌اند اما از اعتباری که به هم می‌دهند.  زخم خورده‌اند از  انفعال طرف مقابل. از بی‌ابتکار عملی‌اش. پای حرف هر کدامشان بنشینی – البته اگر  به تصادف حنایشان پیش تو رنگ باخته باشد - مرتب در حال تطهیر خودشانند و گرفتن انگشت اتهام سمت دیگری. هیچ‌کدام نمی‌خواهد باور کند جزئی‌اند از یک مجموعه.  اگر هرکدام قدری کوتاه بیایند وقت تقسیم تقصیر، قدری گردن بالا بگیرند وقت برداشتن قدم برای تغییر، شاید قدری، قدری از این رنج مدام جمعی کم شود و دست‌کم هفته‌ای یک‌بار ناهار روز تعطیل را دور یک میز بنشینند. قدری،  قدری شبیه نمایه‌ بیرونیشان باشند. به ظاهر ساده‌‌است اما در عمل نشدنی.

دوم.  شش، هفت‌سال پیش بود،  پسر نوجوان دبیرستانی فامیل، محصل دومین دبیرستان معتبر تهران، تعریف می‌کرد: گفت‌وگوی جمعی کلاس درس رسید به حقوق انسانی زن و مرد. می‌گفت با تقریب خوبی غیر از خودش و یک هم‌کلاسی دیگر، باقی بچه‌ها اعتقادی به آن نداشتند. می‌گفت: وقت گفت‌وگو شاید خودشان هم برای اولین‌بار با این باور ریشه‌دار توی خودشان روبه‌رو شده بودند. استدلال را بر نمی‌تابیدند.  آناتومیشان را مایه‌ برتری می‌دیدند. من؟ اول شوکه شدم. به پسرک پنج ساله‌ام نگاه کردم و فکر می‌کردم چرا؟ از کجا می‌آید. بچه‌های طبقه‌ متوسط شهری، بزرگ شده در دامن خانواده‌هایی تحصیل کرده با مادرانی صاحب پست‌های رده بالا، خانواده‌هایی اهل فرهنگ و هنر ، بچه‌هایی که به بهترین کلاس موسیقی شهر می‌روند، والدینشان هر سال وقتِ نمایشگاه کتاب، بغل‌بغل کتاب می‌خرند!… چرا؟

جوابم را وقتی پیدا کردم که دوستان فعال «کمپین جمع‌آوری یک میلیون امضا» می‌گفتند در حاشیه‌ همین تهران، چه‌قدر وقت توضیح مفاد آن دفترچه برای گرفتن امضا جدای رفتار غریب و پس‌زننده‌ مردها از زن‌ها، توهین شنیده‌اند حتی کتک خورده‌اند که: شما می‌خواهید زندگی‌های ما را خراب کنید. پس‌فردا لابد پسرم،  برادرم هم باید این حقوق را به زنش بدهد. ریشه، همین‌جا بود؛ من نداشته باشم که خدای نکرده آن‌یکی هم نداشته باشد. پسر جوانی توی فامیل ما امضا نکرد، جوابش هم این بود: به ضرر من است.  خیلی صادقانه و پوست‌کنده اصل مطلب را گفت. به ضرر است. مضر برای منافع مرد. و زنانی که حمایت نمی‌کردند چشمشان به منافع قبیله بود.
من پسرم را کماکان می‌پاییدم و می‌ترسیدم که نکند من هم دارم جزئی از این کل را می‌پرورم؟

رفته بودیم خرید، سه تا شیرکاکائو برداشت.  فروشنده خواست توی نایلون بگذاردشان.  بچه گفت نایلون لازم نیست. لحن من را تقلید کرد که آقا نایلون زباله است. شاید مثال بی‌ربطی به نظر برسد اما همین جمله کافی بود تا ترسم بریزد. از فردای نیامده و از استیصال برآمده از  بی‌عملی. فهمیدم می‌شود.  فقط باید باور داشته باشی و باورت را زندگی کنی. پای قیمتش بایستی. تصویر جلوی چشم بچه‌ات نمایش نباشد.  واقعیت در جریان باشد. حر‌فت شعار نباشد.  عملی باشد که برایش وقت، انرژی و هزینه صرف می‌کنی.

سوم. به آدم‌ها نگاه کردم. به آنچه که از آن می‌نالند و چیزی که پرورش می‌دهند. مثل یک پازل می‌شود همه‌چیز را کنار هم گذاشت و تصویر آینده را کامل کرد. دیدم چه‌قدرش به باور مادرها برمی‌گردد تا چیزی که از آن رنج برده‌اند، برای دیگری نخواهند. یک رویکرد ناخوش‌آیندی وجود دارد که وقتی حرف زن‌ستیزی و مقابله با برابری‌طلبی می‌شود انگشت اتهام، خود زن‌ها را نشانه می‌گیرد. من این‌قدر فهمیده‌ام که مادرها نه مقصرترین، بلکه موثرترینند برای قطع کردن این چرخه‌ معیوب. مادرانی که درد را می‌بینند، می‌خواهند راه تکرارش را ببندند. اما مسیر را اشتباه می‌روند. مادرهایی که شرم دارند از رفتاری که با خودشان می‌شود، شرمی که مال آن‌ها نیست، اما سنگینی می‌کند. شرمی که به پنهان کردن حقیقت جلوی روی دیگران می‌انجامد؛ به پنهان‌کردن آزار، خشونت، خیانت، حفظ نشدن کرامت انسانی‌شان. نمایش اما،  ادامه دارد و این لاپوشانی آزارشان می‌دهد. مشکل وقتی جدی می‌شود که می‌خواهند با بچه‌ها شفاف باشند. حوا‌شان نیست این شفافیت به کار بچه نمی‌آید. از یک‌جایی به بعد، تبدیل می‌شوند به نوار کاستی که در پخش صوت هی لوپ می‌شود. و یک‌هو لیبلی نامرئی‌ روی‌شان می‌ماند  که «حقش است». که نیست. شکسته‌شدن عزت نفس حق هیچ‌کسی نیست. وقتی ترسناک است که این «حقش است» تعمیم داده می‌شود به جنسیت. می‌شود  شیوه‌ برخورد. این زنان،  کمک لازم دارند، برای کمر راست کردن، برای رهایی از شرم. این خودش یک مقوله‌ گسترده‌است. برای هر کسی یک مدل اتفاق می‌افتد. اما این غیر قابل انکار است که همه‌شان باید باور کنند اگر می‌خواهند این قصه تلخ تکرار نشود، به چشم بچه‌هایشان نه قربانی، نه مظلوم که باید برازنده باشند. باید مراقب تصویری باشند که از زن، توی ذهن بچه به یادگار می‌گذارند. سخت‌ا‌ست. خیلی سخت است یک ورشکسته‌ عاطفی باشی و قوی بمانی و بالنده باشی. آن‌هم وقتی درگیر بدیهیات روزمره‌ای. اما می‌شود. قدم به قدم.  خانه به خانه، آدم به آدم. طول می‌‌کشد.  چوب جادویی‌ای وجود ندارد که یک‌شبه یک‌نسل را تغییر دهد، اما خانه به خانه، آدم به آدم، بالاخره تغییر اتفاق می‌افتد. بچه‌ها به سخنرانی‌های ما گوش نمی‌دهند. چشمشان را ردیف‌های پر از کتابِ کتابخانه‌هایمان نمی‌گیرد. عملکردمان را می‌بینند. شاید این بهترین کاری‌‌است که از مادران و پدرانی برمی‌آید که به برابری حقوق انسانی باور دارند.

باورمان را زندگی کنیم و بخواهیم که بچه‌هایمان/ پسرانمان را برابری‌طلب بزرگ کنیم.


پ.ن:  من استانداردها را نمی‌دانم.  دانش و تخصص‌ش را ندارم.  قدری مشاهده دارم و چیزی که به آن می‌گویند تجربه‌ی زیسته. این مطلب را به بهانه‌ی هشتِ مارس برای الفبا نوشتم.  حالا می‌گذارم‌ش اینجا تا هم چهار نفر بیش‌تر بخوانندش شاید به کارشان آمد ، هم سری به الفبا بزنید و دنبال‌ش کنید.

 آلوچه خانوم | 6:15 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?