آلوچه خانوم

 






Sunday, March 17, 2019

آن‌قدر آرام و یواش و شل خانه‌تکانی کردم که باورم نمی‌شد انجام شود، نمی‌دانم چه شد که خوب پیش رفت راستی راستی دارد تمام می‌شود. پنجره بی‌پرده آشپزخانه  تقریبا همیشه تمیز است . اپ هواشناسی می‌گفت جمعه و یک‌شنبه بارانی‌ست. گذاشتم‌ش برای روز آخر. باربد هم نیست که بترسد. همیشه می‌گوید وقتی من نیستم تمیزش کن. می‌ترسم وقتی روی لبه‌ی بیرونی باریک پشت پنجره می‌ایستی و تمیزش می‌کنی. مامان هم همین را می‌گوید. همه یادشان رفته همیشه خودم این‌کار را کرده‌ام. غیر از وقتی که برای اسباب‌کشی خانه را آماده می‌کردیم و آن دوسالی که در خانه کار می‌کردم و آقا مصطفی یک هفته درمیان همه‌جا را می‌سابید.
باید فکری به حال پرده‌ کنم. بعد از هفت سال و نیم مقاومت، بالاخره بازسازی (نوسازی) خانه‌ی روبرویی تسلیمم کرد. اما به‌ش که فکر می‌کنم حالم یک‌هو بد می‌شود. یعنی این چند روزه یک‌هو می‌بینم حال‌م بد است بعد فکر می‌کنم چی ناراحتم کرده و یادم آید پنجره‌ی نازنین‌م.  بعد فکر می‌کنم برای گرفتن انتقام، آن رومیزی عزیزم را تبدیل به پرده می‌کنم که ردی از تمردم در تن دادن به این اجبار باشد. بعد مچ خودم را می‌گیرم که؛ آنا فقط یک پرده‌است، بدیهی‌ترین چیزی که هر پنجره‌ای دارد. وا بده.
دیروز میل پرده خریدم گذاشتم پشت یخچال. قرار بود میم بیاید نصب‌ش کند. عمدا گیره نگرفتم. میله به دست توی کوچه مصمم‌تر شدم ایده تبدیل رومیزی را با قلاب کنفی و میخ، به پرده را عملی کنم. میم هم دریل یادش رفت. نفس راحتی کشیدم و یادم آمد وا نداده‌ام. وا نمی‌دهم. بعد از آن حیاط دو وجب در چهار وجب پناهنده شدم به این پنجره‌ی رو به جنوب. هر چند ساخت و ساز دیدش را به‌کل کور کرد هنوز اما پنجره‌ی من بود. همین عکس گوشه‌ی صفحه را می‌گویم  با چندتایی گلدان (یادم باشد خاک بگیرم).
باربد می‌گوید ذات وفاداری داری. پرسیدم چه‌طور؟ چندتایی مثال زد که هیچ‌وقت به‌شان این‌طور نگاه نکرده بودم. پرسیدم حالا این بد است یا خوب؟ گفت مهم این است این ویژگی تو را متحمل زحمت می‌کند. زحمتی که خیلی‌ها به خودشان نمی‌دهند و نتیجه‌ی نهایی دست کم به ظاهر فرق زیادی ندارد.
حرف زدن باهاش عجیب است. منطق قشنگی دارد که گاهی با بی‌رحمی نوجوانانه‌‌اش قاطی می‌شود. می‌دانی اشتباه نمی‌بیند اما خب همیشه این مواجهه آسان نیست. این روزها فکر می‌کنم خیلی چیزها مطابق خواسته‌ات پیش نمی‌رود اما عجیب‌ترین‌ش (دل‌م نمی‌خواهد بگویم سخت‌‌ترین‌ش چون عیش مدام است، اما خب توی این پرانتز گفتم یک‌جورهایی) تبدیل بچه‌ات به نوجوان است حتی وقتی دقیقا همانی است که می‌خواستی. این نوجوان دلبر و خوب و به‌جا!
این روزها خیلی فکر می‌کنم.  به خودم گیر داده‌ام برای زمین گذاشتن چیزی که آزارم می‌دهد و  هنوز نتوانسته‌ام حل‌ش کنم، مثل آخرین ماه‌‌هایی که اضافه وزن و احساس ناتوانی دربرابرش بیچاره‌ام کرده بود. دست آخر هم به روشی که هیچ اعتقادی به‌ش نداشتم حل شد. گاهی فکر می‌کنم شاید شیوه همین‌است. راهی که هیچ اعتقادی به‌ش نداری اما ممکن‌است برایت کار کند. مشاورم می‌گفت این حال، سر این گردنه‌ از زندگی چیز عجیبی نیست . گفتم می‌دانم. اما کنار آمدن با این‌قدر معمولی بودن، کار سختی بود، کار سختی‌است. یکی هستی مثل همه، کلیشه‌ای‌ترین اتفاقات دنیا برایت افتاده. دقیقا سر همان بزنگاه‌هایی که پیمانه‌ها پر می‌شوند، تقویم‌ها ورق می‌خورند،  ترکیب هورمون‌ها تغییر می‌کند. گفتم پدرم درآمد تا با همه‌چیز مدل خودم برخورد کنم. گفت می‌دانم مزدش را هم داری می‌بینی، این دستاورد است. اما شاید به این همه زحمت نه‌که نیارزد، بدون این متحمل شدن جایی دور از این‌جا نایستاده بودی. خسته‌ای‌... خسته بودم .
بی‌ربط شد این یادداشت (اگر آخرش زدم روی دگمه‌ی پابلیش برای این است سال دیگر، همین روز بیام به این پست لینک کنم و بگویم زمین گذاشتم آن چیزی را که مثل اضافه وزن دو سال پیش دارد مرا می‌خورد، آمین) نشسته‌ام توی کافه‌ موبایل‌م را درآورده‌ام این‌ها را روی اپ بلاگ‌اسپات می‌نویسم تا وقت بگذرد، بروم زیبا، زیر ابرویم را مرتب کند و مارال ناخنم را  ترمیم کند، (توی نوت انتهای لیست خرید، اضافه می‌کنم؛ رنگ‌مو). باربد به پیشنهاد خودش امشب از مدرسه یک راست رفته، یک دل سیر با مادرم وقت بگذراند، مامان صبح تلفن زد گفت؛ «مهمان دارم چه مهمانی!  چی بپزم؟» برای هزارمین بار فکر کردم؛ چرا بخش بزرگی از محبت‌های ما از جنس پخت و پز است روی سفره پهن می‌شود؟ یادم باشد قدری درباره‌اش بخوانم.  (انتهای لیست کارهایم توی نوت گوشی می‌نویسم، یادم باشد برای سین انارآویج/ما می‌گوییم فسنجان قلقلی، بپزم توی تعطیلات، فایل را می‌بندم بعد دوباره باز می‌کنم می‌نویسم بزقرمه هم بپزم برایش) و دل‌م پر از کیفی غریب می‌شود.

 آلوچه خانوم | 7:28 PM 






Comments: Post a Comment






فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?