Friday, October 11, 2019

.

سه شنبه اول وقت مریض احوال رفتم اورژانس بیمارستان به دکتر کشیک گفتم پس‌فردا می‌خوام برم استادیوم، خوب شم لطفن. خندید برام دو روز استعلاجی نوشت. بردم گواهی رو کارگزینی، با یک کیسه دارو برگشتم خونه _توی تختم _ دو روز تب کردم و عرق. صبح ۵ شنبه ملافه ها رو انداختم تو ماشین . پرچم و کلاه و پرینت بلیط رو با کارت ملی گذاشتم تو کوله‌ی باربد _یادم باشه برای خودم کوله بخرم _ رفتم سر کار. کلاس آمادگی زایمان مادرای باردار. آخر کلاس  به‌شون گفتم دارم می‌رم استادیوم، برای من تحقق آرزو‌یی بزرگ با تاخیری  با سی ساله‌ست، شاید که آینده مال دخترای تو دل‌تون. از ته دل خندیدند.
خودم رو به شین رسوندم همراه‌ شدیم با یک ون از رفقاش ، زنان زیبایی که اولین بار بود می‌دیدم‌شون. لباساشون هماهنگ بود، من با روپوش مشکی و شال طوسی و قیافه از سر کار برگشته حتی با اون رژ قرمز و ریمل، بین‌شون وصله ناجور بودم. آخرش اسماشون یادم نموند  نه نفر از یازده نفرشون مثل خودم فرفری بودن. همه‌مون استادیوم اولی، غریبی‌م نیومد بین‌شون. زودتر از همه‌ی کسانی می‌شناختیم رسیدیم آزادی.
هندونه پاره کرده بودن برامون، شربت پرتقال، دیس خرما، سردرشون زده بودن موکب امام رضا. مهربونی‌شون مثل وقتی بود که تو بچگی والدین‌ت بی دلیل بدخلقی کردن، حالا بی‌دلیل محبت می‌کنن. از دل‌ت دربیارن ، که درنمی‌آد. سه بار بلیطامون رو کنترل کردن. دستبند سبزمو وقت آخرین کنترل قایم کردم. گاهی‌ترسو‌ام.
از اون تونل لعنتی رد شدیم. یکی نوشته بود دل‌مون لرزید اما از خشم. راست می‌گفت. همین چند قدم لعنتی چه فاصله‌ی بعیدی بود وقتی سی سال کش اومد. من ، زنی بودم ۴۶ ساله آرزوی ۱۶ سالگی‌مو بغل کرده بودم،  تنها حس انسانی‌ام عصبانیت بود و افسوس. 
دو ساعت مونده بود به بازی صدای بوق‌ها کر‌کننده بود، کلافه بودم سعی کردم اما بی‌حوصلگی روکنار بذارم ثبت کنم برای خواهرام ، برای رفقای دور از خونه که به‌شون قول داده بودم‌. برای ترنج ! 
همهی عکاس‌ها رو به جایگاه، ما جایی دنج دور از دسترس لنزهاشون ، زن‌های زیبای اطراف‌مون رو تماشا کردیم. اون‌قدر همه چیز بدوی و نیاموخته بود که دوست داشتی همون‌طور بکر و سر به مهر بمونه. هیچ کادری روی هیچ کدوم از اون صورت‌های قشنگ نبستم. فقط چشم شدم روی اکانت ایستاگرامم دور و از پشت سر تا دنبال‌کننده‌های خیلی محدودم همراهی کنند. حساب گل‌ها از دست‌مون در رفت.  یک عالمه آشنا دیدم، یک عالمه‌شون رو هم ندیدم. امروز تو عکسا و استوریا جوریدم‌شون نفس راحت کشیدم پس رسیدن و به چشم خودشون دیدن اون بنا چه‌قدر محقرتر بود از اشتیاق ما. پس ماییم که حیثت می‌دیم به آرزوها‌مون با همه‌ی اون بیم‌ها و امیدها و حسرتای لعنتی.
شب ، همون زنان تازه آشنای امن و پذیرا پناهم دادن به خواهری و همدلی. نوشیدیم و گفتیم و خندیدیم و قدری همو شناختیم .
تمام امروز سابیدم و نوشتم و با خودم  قرار گذاشتم، رختای تابستون رو جمع کردم و لباسای گرم رو چیدم توی کمد، پارچه‌های ندوخته‌ی زمستونی رو گذاشتم کنار چرخ خیاطی و هی یادداشت کردم  و یاد خودم آوردم برس آنا، دنیایی هم بهت بدهکار موند تو هر جا دستت می‌رسه سر وقت برس. نباید این‌قدر دور و دیر شه. یادم باشه اینا رو برای باربد و ترنج تعریف کنم.


No comments:

Post a Comment