Tuesday, May 09, 2023

.

 

یک روز عصر قبل از آمدن به خانه برایم پیغام گذاشت کی از مدرسه  کرم ابریشم آورد؟ اسم‌ش را دقیقن چی گذاشت؟ گشتم توی فیس‌بوکم. پیدا کردم  حتی از پیله‌اش عکس داشتم.  بعد شروع کردم گاهی رندوم چیزهایی را که درباره‌اش آن‌جا نوشته بودم را برایش فرستادم. آن دیس دی،  فلان یرز ئه گو. خوشش آمد. روزی که با هم برای اولین بار «آوای موسیقی» را دیده بودیم و آرزو کرده بودم زنده بمانم باهاش «هم‌شهری کین» ببینم. اولین روزی که برایم کتاب خواند، « کودک نفرین شده »/ دنباله‌ی هری‌پاتر. وقتی که شب قبل بارسا باخته بود فردایش صبح قبل‌از مدرسه برده بودم‌ش کله‌پزی تا قدری از غصه‌اش کم کنم. وقتی گواردیولا رفت بایرن، روزی که گفته بود نمک پوست پسته را می‌خورد.  
وقتی با پدر بچه‌ات توی یک خانه زندگی نمی‌کنی،  بچه مرور خاطرات‌ش را از زبان دو نفری که جزئیات یادشان مانده، از دست می‌دهد. اگر بخواهی همه‌اش تنهایی از بچگی‌اش تعریف کنی، نگران می‌شود که زندگی شخصی‌ات را از دست داده‌ای زیادی درگیر اویی.  می‌ترسیدم بچگی درخشان‌ش وسط این فاصله گم شود. حالا این اسکرین شات‌‌ها کمک می‌کند. همین شد که فکر کردم این وبلاگ هم شاید خوب باشد، چیزهایی توی خودش دارد، از هم‌زیستی‌ای که خاطرات‌ش کم‌تر مرور می‌شود. از قبل از بارداری و بودن او حتی. همین شد که فکر کردم چرا این‌جا رد و اثر این روزها کم است؟
روند نوشتن توی این صفحه را گم کرده‌ام . گاهی غر دارم، گاهی خسته‌ام، گاهی می‌ترسم. گاهی احساس خوش‌بختی می‌کنم که اصلن درست‌ش همین است. گاهی بابت خالی کردن سینک ظرفشویی‌ام احساس ناتوانی می‌کنم.  وضعیت جسمی طوری‌ست که به وضوح می‌بینم در زمان کوتاهی بخش زیادی از خودم را مصرف کرده‌ام و بابت‌ش از دست خودم عصبانی‌ام. می‌دانم  شوخی نیست یک‌هو توی چهل سالگی همه‌ی مناسبات زندگی روزمره تغییر کند، باید چند تا از خودت باشی تا به همه چیز برسی. فرزند ارشد یک مادر بازنشسته‌ام که پس‌فردا ۷۲ ساله می‌شود، خواهر زنی جوان و ۳۵ ساله‌ی بی‌نظیری‌ام پر از ایده و طرح و دست‌تنها. آن یکی مادر  پیش‌روی ۴۵ ساله‌‌ای‌ست که تماشای تقلایش کیفورم می‌کند.  خاله‌ی یک دختر بچه‌ی هوشیارم که سن‌اش اندازه‌ی سال‌های نبودن باباست.  کارمند تمام وقت‌ام. بدون اغراق تنهایی جای یک تیم دو نفره‌ی ثابت و یک نفر پارت تایم کار می‌کنم.  توی خانه جوان منحصر به‌فردی دارم. دوستان‌م میانسالی را با تمام مسائل‌ش شروع کرده‌اند. در این موج جدید بعد از سرنگونی هواپیما، باز بیش‌تر باقی‌مانده‌شان، مهاجرت کرده‌اند. بازی از نو!  چندتائی‌شان با فقدان کلنجار می‌روند، چندتایی هر چی می‌دوند به زندگی نمی‌رسند.
هر بار خرید می‌کنم مغزم سوت می‌کشد. جدول افزایش حقوق امسال  را نگاه می‌کنم وحشت‌م می‌گیرد. وسایل خانه یکی یکی دارند از کار می‌افتند.  نو کردن هر کدام‌شان یک پروژه‌ی ترسناک، بدون ‌منبع تامین اعتبار است. من آن‌قدر کار می‌کنم که این‌ها مایه‌ی فکر و خیال نباشند. اما هستند.  نمی‌دانم این نافرمانی مدنی و تلاش برای پوشش اختیاری  به کجا می‌رسد.  تنها کاری‌ست که ازم برمی‌آید. اما از یک حدی جلوتر نرفته‌ام. مثلن  هنوز جرئت جوان‌ترها را ندارم جز در محدوده‌ی محله‌ام با تی‌شرت آستین کوتاه تردد نمی‌کنم.  هنوز کاملن شبیه خودم نمی‌پوشم.  بالاخر با تاب موهایم به جای خوبی رسیده‌ام، با سفیدی‌اش هم! اگر بابا بود با پیشانی چین‌خورده، یادم می‌آورد «فلکم رایگان نداد». اولین بار پشت شیشه‌ی چرک‌سالن ملاقات به مامان‌ گفته بود. می‌دانم این خاکستری فرفری واقعن قشنگ‌است. با تغییرات ظاهری‌ا‌م راحت‌م .  نه عصبی را با بوتاکس فلج کرده‌ام نه چیزی جزئی را با  چند سی‌سی تزریق، حجیم کرده‌ام. انتخاب‌م  را برای این ریخت به غایت طبیعی دوست دارم‌. درگیر این چند کیلوی مختصری‌ام که بالا و پایین می‌روند. دل‌م می‌خواهد قبل از این‌که هورمون‌ها اعتصاب ابدی کنند، ظاهرم به وضعیت دلخواه نزدیک باشد. گاهی فکر می‌کنم همین‌ها را بنویسم. اما تلاش بی‌خودی‌ست وقتی  دیروز صبح با خبر اعدام دونفر شروع شد، امروز با خبر تایید حکم اعدام سه‌نفر دیگر. روز کارگر یک جور می‌چزاند، روز معلم یک‌طور دیگر. اگر فیلتر شکن‌ها کار نکنند وحشت‌م می‌گیرد که از گردونه‌ی دنیا به بیرون پرتاب شده‌ایم. پس این بچه چه‌طور برود دنبال حتی آرزوهایش هم نه، دنبال یک زندگی معمولی؟

1 comment:

  1. یک ارتش تک نفره بودی و هستی.
    One woman show

    ReplyDelete