Saturday, December 02, 2023

.

.
صبح‌ها چشم باز می‌کنم تلگرام چک می‌کنم. بچه‌م ، فرقی نمی‌کنه روی تخت‌ش توی همین خونه خوابیده باشه یا اون 
یکی خونه باشه،  قبل از خواب پیغام می‌ذاره که کی بیدارش کنم. گاهی فکر می‌کنم اگه یک روزی  فضانورد هم بشه گمونم صبح به صبح باید زنگ بزنم ایستگاه فضایی بیدارش کنم. امروز صبح نوشته بود منو دم در دانشگاه پیاده کن لطفن، نخوابیدم. در اتاق‌شو باز کردم بیدار بود. تخم مرغ آب‌پز کردم. براش ساندویچ آماده کردم. روی سالاد خودم لبو حلقه کردم. آماده شدیم. دم آخر موهای بلند به شدت وز کرده‌شو مرتب و رام توی کش جمع کردم پشت سرش گوجه کردم . یک ماشین دومسیره گرفتم. تا رسیدن ماشین  به صورت‌ش خمیر ریش مالید. پرید جلوی آینه‌ی حموم. چهار دقیقه بعد توی آسانسور بودیم. ده دقیقه به شش صبح. بچه‌ی دوجانشین معمولن کوله‌ی سنگینی همراه‌شه. سنگینی‌اش حتی توی آینه‌ی آسانسور هم پیدا بود. شوخی کردیم اما. طبق معمول داشت چیزی گوش می‌کرد و  یکی از گوشی‌های هدفون رو  طوری کنار زده بود اگه صداش کردم یا چیزی گفتم،  بشنوه و قطع کنه ببینه دفیقن چی می‌گم. این اخلاق‌شو دوست دارم. محاله از شما انتظار داشته باشه فکر کنید داره چیزی می‌شنوه و سکوت رو رعایت کنید. این ویژگی‌اش  رو می‌شه به هزارو یک چیز دیگه هم تعمیم داد. بچه‌ی پذیرای قشنگ‌م. شب قبل دو اجرا از یک ترک بی‌نظیر رو برام پخش کرد. سلیقه‌ی موسیقی‌اش خیلی خوبه.  روی صفحه‌ی گوشی‌ام نشون‌ش دادم  بچه‌ی " تنها درخانه" تکیده‌تر از سن تقویمی‌اش رو به دوربین لبخند زده بود. ستاره گرفته بود تو اون پیاده‌روی هالیود. یک بار دیگه بازی‌های هفته‌ی اروپا رو مرور کردیم . آمار بازخورد توئیت خبر انتشار اولین ترلیر رسمی جدیدترین ورژن بازی  جی‌تی‌ای ( گمونم جی تی ای ۶ ) رو نشونم داد. بابت‌ش هیجان داشت.  
پیاده که شد به قامت‌ش نگاه کردم. هزار و یک کار داشت امروز. اصلن نخوابیده بود. اما حالش خوب بود. طوری که  می‌خواست تو فاصله‌ی کلاس‌ها بره ورزش. خیال‌م راحت بود صبحانه‌اش همراه‌شه. حتی یک شاسه منیزیم برای گرفتگی احتمالی عضلات بعد از ورزش. فکر کردم توی این روزگاری که همه‌چی از کنترل خارجه، داریم از پس یه چیزایی درست درمون برمی‌آئیم. همه چیز خوب بود. حتی موزیک انتخابی راننده‌ی تاکسی اینترنتی.  
نیم ساعت بعد. فقط نیم ساعت بعد، پشت میز کارم، چندتا صفحه باز کردم و مضطرب گوگل کردم. چهارتا چیز چک کردم. یک چیزی به‌م می‌گفت باید دونه به دونه جایی یادداشت‌شون کنم. به تاریخ یازدهم آذر حوالی شش و نیم صبح این‌ها رو چک کردم؛ به ترتیب ۱، ۲. ۳ و ۴ . گریه‌ام گرفت. نمی‌دونم از تنهایی بود یا  ترس از تنهایی. این دوتا با هم فرق دارن. باید خومو جمع می‌کردم. لباس فرم پوشیدم، ظرف سالادم رو گذاشتم توی یخچال اتاق تجهیزات پزشکی. روی  چند پر به‌لیمو  آب‌جوش ریختم و مثل الفی اتکینز تکرار کردم؛  من از چیزی نمی‌ترسم نه از تاریکی نه ازتنهایی. اما با دستایی که نه از تنهایی اما،  ترس از تاریکی  می‌لرزیدن هی گوگل کردم، هی گوگل کردم.  فک کردم، من‌م خوب درماکوئین‌‌ام برای خودم.

No comments:

Post a Comment