Monday, December 25, 2023

.

لیست قردادهای جدید را که دادند دست‌م بند دل‌م پاره شد. مادر ی گمانم چهل ساله، مهمان‌دار، یک پسر دارد هم‌سن بچه‌ی من رشته‌ی تجربی. کنکور سال قبل پرستاری آزاد، شهری در جنوب قبول شد. ثبت‌نام‌ش نکردند. هزینه‌اش به اضافه تامین محل سکونت خیلی برایشان  سنگین بود . حالا دوباره دارند سال کثافت کنکور را تکرار می‌کنند . سال کنکور مخصوصن اگر بچه درس‌خوان باشد وحشتناک است. بچه‌ی شما می‌تواند کیلومترها بدود اما آن چند ساعت آزمون مثل مسابقه دوی صد متر است. می‌تواند هر اتفاقی رخ دهد؛ بد استارت بزند، بند کفشش را درست نبسته باشد، پایش پیچ بخور و فقط صد متر فرصت دارد خودش را نشان دهد و با رکورد قابل قبولی به خط پایان برسد. 
قراردادش را گذاشتم جلویش، گفتم فقط چند قرداد یک ماهه‌اند. بقیه تا آخر بهار تمدید شده‌اند. چه اتفاقی افتاده؟ مگر شرایط خودش را نمی‌داند؟ چرا بهانه دست سرپرست‌ش داده؟ مات مانده بود. مجبور بودم صریح باشم. زندگی‌اش فرصت آرامش و دل‌گرمی بی‌اساس را ندارد. می‌گفت، به‌م گفتند برای ماه بعد دنبال کار بگردم، فکر می‌کردم شوخی‌ست. شوهرش با پرایدی درب و  داغان  راننده‌ی اسنپ است. ۵.۵ نداشتند بچه را آزمون‌های دوره‌ای قلم‌چی برای کنکور پیش رو ثبت‌نام کند. دیروز رفته توی پارک سر خیابان نشسته گریه کرده پسرش نبیند. اما بچه فهمیده یک خبری است. قول وساطت دادم اما انگار فایده‌ای ندارد. یک ‌تنه آمار نارضایتی از واحدش را بالا برده. همه‌ی این‌ها را می‌فهمم اما آن نگاه که دودو می‌زد و خیال محصلی در‌گیر احساس ناامنی دیوانه‌ام کرد. 
یک قطار جمله‌هایی گفتم که خودم باورشان ندارم. 
من توی این سال‌ها بارها در موقعیتی مشابه قرار گرفته‌ام . به آدم‌ها گفته‌ام  دنبال کار بگردند. قرارداشان تمدید نمی‌شود. حتی دوبار مچ دست دونفر را گرفته‌ام برده‌ام ناغافل آزمایشگاه  تا آزمایش عدم اعتیاد بدهند. اما این یکی چند روز است ول‌م نمی‌کند. تا حالا این‌طور آب پاکی را روی دست کسی نریخته‌بودم. والدی / مادری مغرور که حتی گریه نمی‌کند اما قلب‌ش دارد منفجر می‌شود و تو مجبوری یادش بیاوری که این هم‌زمانی وحشتناک با ماه‌های منتهی به کنکور لعنتی را یک‌طوری (نمی‌دانم چه‌طور) باید مدیریت کند.  خسارت  می‌تواند جبران‌ناپذیر باشند. این روزها می‌گذرند .نباید  به‌ترین فرصت آن پسربچه دچار تهدید شود.  این‌که والد بودن همین‌است و  بچه چه‌طور وقتی از پس خودت هم برنمی‌آیی تو را شش دانگ لازم دارد تا چرخه‌ی معیوبی که من و تو تویش دست و پا می‌زنیم تکرار نشود. ما ها را در همین بزنگاه‌ها درست نفهمیدند. روی ور عاقل کوفتی‌مان زیادی حساب کردند. اما ما فقط یک بچه‌ بودیم. 

نگفتم من همین الآن هم همه‌اش یک بچه‌ام. خواهران‌م هم. من نا‌امنی و نتوانستن و بی‌خردی کسانی را که باید بدانند، عقل داشته باشند و مراقبت باشند را می‌دانم چه‌قدر بدکوفتی‌ست. که همیشه قلبم مثل سیر و سرکه می‌جوشد. که اصلن قرار من و دنیا این‌جا و اکنون نبود اما همین است که هست. 

No comments:

Post a Comment