Friday, February 06, 2026

.


دوستان‌م از روزمره تو ایران می‌پرسند؟ 
زندگی تو ایران چطوره؟ این چاهار هفته چطور بود؟ در اون خاموشی اینترنت، پای شبکه‌های خبری مبهوت، فریز شدیم. من بین تمام امکانات موجود هر روزنه‌ای رو جوریدم. نمی‌فهمیدم شبکه‌ی اصلی فراخوان چرا از کشتار چیزی نمی‌گه؟؟؟؟ !!!! اونم  وقتی حتی شبکه‌ی خبر ایران همون صبح جمعه به تلفات برخورد شب قبل اشاره داره. من همون‌جا زانوهام شروع کردن به لرزیدن. من خیابون نبودم. من بعد از عاشورای ۸۸  که دیدم با ماشین از روی مردم رد شدن، خیابون نرفتم، دیدم نمی‌خوام بمیرم. نخواستم قهرمان غایب  زندگی بچه‌ام باشم. بضاعت من محقرتر از این حرف‌ها بود. چیدمان زندگی این دی‌ماه با وجود بچه‌ی از آب و گل دراومده و جراحی سنگین مادرم بعد از جنگ ۱۲ روزه، اصلن اجازه نمی‌داد آگاهانه خودمو تو خطر قرار بدم. با احترام به تمام جاویدنامامون و درک دغدغه‌ها و منطق‌شون، با احترام به جان عزیز در خون غلطیده‌شون. شاید من ترسو بودم. شاید من میان‌سال تاوان رو تو بچگی تا همین لحظه با پوست و خون چشیده بودم. من میان‌سال وقتی از جوانان اطرافم  می‌شنیدم "چیزی برای از دست دادن نداریم" به خودم می‌لرزیدم که جان‌تون، جان عزیزتون. من میان‌سال مختصات زمان و مکان برام متفاوت بود. وقتی می‌گفتند آینده نداریم می‌دیدم دور نمای من از مفهوم  آینده با دورنمای جان جوان از آینده فرق داره، من نه عافیت‌طلبانه بلکه به توان از دست‌داده‌ی سن و سالم باختم توی خونه نشستم پای اخبار .  از  شب قبل، می‌شنیدم آدما با حال خوب از مناطقی که ساعاتی بعد حمام خون شد برگشتند، خوش‌دل، امیدوار! بعد از دیدار هم و همراهی با اون موج.  اما بعد ... اما بعد فقط خون بود . زندگی در ایران چه‌طوره ؟ ا این زندگی نیست ترکیبی از بهت و سوگ و ترسه و حتی شرم! ترس از وضعیت جنگی قریب الوقوع، یعنی تماشای هجوم برای خرید آذوقه به قدر بضاعت. روزهای اول به چشم من، مردم دیوانه‌وار خرید کردن. حواس‌شون بود باک بنزین‌شون پر باشه اگه لازم بباشه از شهر دور شن. تمام قد سوگوار، درگیر بقا و شرم! شرم غیابی به انتخاب و اراده کنار دیگرانی که زیبا، جوان، جسور و امیدوار و به خون غلطیدند. خاموشی اینترنت اون عدم دسترسی به دوستان! به آخرین کسانی تا آخرین لحظه مهاجرت رو به تعویق انداختند بلکه، سفر نکنن بمونن و پس بگیرند اما بچه‌ها رسیده بودن به سنی که دیگه نمی‌شد صبر کرد. امکان تماس که بر قرار شد لجوجانه زنگ می‌زدم به‌شون، به بنفشه‌هام. داشتم خفه می‌شدم باید مطمئن می‌شدم دست‌م هنوز به‌شون می‌رسه. دست‌مو توی تاریکی دراز کردم، دست‌مو گرفتند. 
من می‌دونم ما نسلی شریف بودیم، دغدغه داشتیم، بچه‌هایی آگاه و توانا پروریدیم. اما باختیم، یک دانه شانس زندگی‌مون رو باختیم. این باخت رو برای بچه‌هامون نمی‌خواهیم. 
زندگی این روزها چطوره؟ قلب پاره پاره. روانی منهدم، سوگی سنگین، حتی صبح به صبج به خودمون تو آینه نگاه نمی‌کنیم، پشت میز کارمون می‌نشینیم.  وجود داریم اما حضور نداریم. هر ویدیو یادمون می‌آره می‌شد این جان پرپر بچه‌مون ، یا این والد جگر سوخته خودمون باشیم. وقت جدا کردن سنگ از سنگک داغ از تنور در‌اومده، وقت سوا کردن پرتقال تو سرخ،  وقت ریختن روغن زیتون روی سالاد،  وقت چپاندن رخت چرک توی ماشین لباس‌شویی، غیاب خودمون و بچه‌هامون رو مجسم می‌کنیم . و اشک، اشکی که امان نمی‌ده. این همه جان زیبا ، این همه هیبت عضلانی که فکر می‌کردند وقت درگیری از پس خودشون برمی‌آن اما فکر گلوله‌ی داغ رو نکرده بودند. بمیرم من. بمیرم !

2 comments:

  1. Anonymous4:02 PM

    زیبا و دقیق

    ReplyDelete
  2. Anonymous7:52 PM

    بسیار زیبا می نویسی

    ReplyDelete