از پنجشنبه شب، سایهی قامت خمیدهی بابای صدرا روی تختهی هوشمند کلاس، آنی رهام نمیکنه. برای سین نوشتم، دیدن اون صد ثانیه حسی به من میده که از حجم قلبم بزرگتره. بیشتر از یک ماهه بعد از اتصال به اینترنت داریم تصویر میبینیم و روایت میخونیم. تموم نمیشه، همینطور با اسم و چهره و قصهی جدید روبرو میشیم. و حالا این چهلمها با این آئین و مناسکی که داره خودجوش شکل میگیره قلب آدم رو چهلهزار تیکه میکنه.
صحنههایی که میبینیم هر کدوم به تنهایی میتونن بندازنت ته سیاهچالهای که دیگه به خودت دسترسی نداشته باشی. ما فقط داریم تماشا میکنیم و اینطور آتیش گرفتیم، زندگیامون مختل شده، به خودمون میآئیم میبینیم داریم دندونامون رو به هم فشار میدیم. یا با یک بازدم طولانی انگار حرارت غیر قابل تحملی رو از سینه میدیم بیرون. بازماندهها چهطور قراره داوم بیارن؟ بچهها... بچههای به جا مونده از این جانها چهطوری قراره ادامه بدن؟
زندگی چهطور قراره راه خودشو پیدا کنه؟ اصلن این اتفاق میافته؟ بمیرم من. بمیرم.
اینکه ما زندهایم ، میشوریم، میپزیم. شبها آلارم موبایلمون چک میکنیم که صبح به موقع بیدار شیم عادی نیست. همون قدر که غیاب این همه زندگی تموم شده، عادی نیست. این همزیستی عجیب غریب با سایهی جنگ قریبالوقوع، عادی نیست. حتی این گرمای ناگهانی هوا پیش از شروع ماه آخر زمستون. امروز به همکارم میگفتم این همه جان گرم و جوان به خاک سپرده شد. زمین گرمه، چیزی اون زیر رگ کزده. مزارشون سنگ و نشاندار که شد، انگار زمستون یکهو تموم شد. هیچی عادی نیست.