Thursday, February 26, 2026

.

وضعیت من این‌طوریه که تحمل این‌ها رو ندارم. ظلم از حد گذشته، با این همه داغ و این همه فقدان، تعامل خیلی وقته زمین بازی من نیست از خیلی پیش‌تر، از بعد از سرنگونی هواپیمای اوکراین نیست. به آینده‌ای که اون‌ها نوید می‌دن هم نمی‌تونم دل‌خوش کنم، گذشته‌‌ای در حال تکراره که تبعات‌ش رو با گوشت و پوست و خون درک کردیم. نشانی از خرد نمی‌بینم، خیلی گشتم پیدا نکردم. از جنگ هم استقبال نمی‌کنم. از ویرانی، از فقدان بیش‌تر  از  این که به سرمون اومده، می‌ترسم. مرگ غیرنظامیان در جنگ اجتناب ناپذیره، ویرانی همین سقف‌های اجاره‌ای، و آوارگی ترسناکه. فرض کنیم من بمونم و از پس خودم بربیام ، بچه‌های کوچیک چی؟ سالمندان بیمار چی می‌شن؟  نمی‌تونم کسی رو مجاب کنم این‌بار اون جنگ گوگولی دوازده روزه نیست، هر چند اون دوازده روز عزیزان غیرنظامی  زیادی رو گرفت که امروز حتی  شمرده نمی‌شن. دردناک این‌جاست که جنگ وقتی فرماندهان کشته می‌شن ۱۲ روز بیش‌تر طول نمی‌کشه اما وقتی، جوانان وطن و مردم عادی از دست می‌رن،  سال‌ها، فرساینده می‌تونه ادامه پیدا کنه. جنگ اوکراین چاهار ساله شد ، ما خودمون یک مورد هشت‌ساله‌شو به خوبی از روز اول تا روز آخر یادمون میاد. 
 برای مایی که تسویه حساب با متر  یا با من، یا بر من رو یادمون می‌آد، جنگ هشت‌ساله رو یادمون می‌آد (تازه اون موقع خط مقدم تهران نبود) شرایط کنونی هم ادامه دادنی نیست و هیچ مسیر پیش روی روشن و قابل اتکا و باوری پذیری برای بیرون رفتن از وضعیت کنونی نمی‌بینیم،  روزگار سهمگینه. 
من یک وقتی اون طرف ایستاده بودم. شور داشتم، فکر می‌کردم نه بین بد و بدتر، که بین راه و بیراهه، راه رو انتخاب کرده‌ام. سال‌هاست یادآوری اون امید و  صبرم برای خودم کشنده‌ست. خود اون موقع‌ام رو درک می‌کنم اما تحمل یادآوری اون ‌طور بودن، خود اون روزام، از جان کندن سخت‌تره. امیدواری امیدواران این روزها رو درک می‌کنم، نشانه‌ها رو نمی‌شه زیر فرش قایم کرد، نمی‌تونم ... نتونستم باهاشون همراه بشم، اما فهمیدنی‌اند. 
بیش‌تر از هر کسی اما آدمای بزرگ‌تر  سالیانی که به ما گذشت رو می‌فهمم و تنهایی‌شون رو درک می‌کنم، اونایی که یک روزی، شور و امیدمون رو تماشا می‌کردن، اما نمی‌تونستن همراه‌مون باشن و مطمئنم ته دل‌شون برامون آرزوی موفقیت می‌کردند.  اون تلاش برای این‌که به من جوان اون‌روز بفهمونن، نه از سر تفرعن، بلکه تجربه‌ی زیسته‌شون نمی‌ذاشت و نمی‌تونستن با من همراه  باشن. 
این روزها ساکتم، رنجور، عزادار، بسیار ناامید، بی‌عمل، بسیار غمگین، مستاصل و ساکتم. 




1 comment:

  1. Anonymous12:37 AM

    هیچ کس به این خوبی حال این روزهای من رو شرح نداده بود😔

    ReplyDelete