Tuesday, April 07, 2026

.

این جنگ بی‌قاعده‌است. مفاهیمی مثل تعرض، تخاصم، محافظت، دفاع، مقاومت، ایستادن، جغرافیا، دشمن، ما، اونا، هیچی، مطلقن هیچی سرجاش نیست. ادبیات جنگ، تعلق، لرزیدن دل برای جغرافیای مورد تهاجم قرار گرفته گم شده، بابا این جنگه، جنگی که جماعت کثیری مثل من نمی‌خواستیم‌ش. می‌دیدیم چه خواهد شد و متاسفانه شد. صدامون تو هیاهو خفه شد، شنیده نشدیم تنها‌تر شدیم. زورمون نرسید به طرفین رویا زده‌ و خیالباف قصه.
در نیمه‌ی جنگ، خواهرزاده‌ی ۱۲ ساله‌ام رو نشوندم، براش آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو خوندم، با بغض و صدای لرزان، برای این‌که قدری ، فقط قدری تصویر قابل درکی  بسازم که در جنگ چه اتفاقی می‌افته. که "خانه‌هامان تنگ..."  اما می‌دونید؟ دوره‌ی من، دوره‌ی ما گذشته. صدای امثال من توی این هیاهو گم شده. 

سه روز مونده به جنگ، همین پست قبلی، نوشته بودم درباره‌ی درک نوع خاصی از تنهایی در آستانه‌ی جنگی قریب‌الوقوع. حالا با دریافتی  عمیق‌تر و حنجره‌ای بی‌صداتر، مات و مبهوت، قدری ترس‌خورده‌تر از هر زمان دیگری، ساعات مونده به پایان ضرب‌العجل رو می‌شمرم. خانه‌هامان تنگ...  لعنت!




No comments:

Post a Comment