ما؟ همین مایی که نه جنگ میخواستیم ، نه تحمل وضع موجود را داشتیم و نه امیدی به رویایی که میفرختند. ما. بدجوری با واقعبینیهایمان که برچسبهای زشتی گرفته بود، تنها ماندیم. ما گلامبها. نمیدانم اگر هم را نداشتیم، چه میکردیم. با چشمهای از حدقه درآمده به هم نگاه کردیم, که دیدی! آدمهای آشنایی که دیگر نمیشناختیم، زامبیها، را نشان هم میدادیم؛ داری میبینی؟
نفهمیدیم بکهو آدمهایی که میشناختیم، از سرتا ته زندگیهایمان خبر دارند، چهشان شد؟! چهطور ممکن است با آن همه عقل و دانش و هوش، آنجا ایستاده باشند با فریاد با من با بر من؟
ما یکهو با همهی ترسها و وحشتهایمان بدجوری تنها ماندیم.تنها ترسیدیم، تنها لرزیدیم. ترسها و نگرانیهایمان را قورت دادیم، فقط تماشا کردیم. کماکان فقط تماشا میکنیم.