میم عزیزم بالاخره آمد و دور هم جمعمان کرد. من ! بودن عزیزش را چسبیدم، آشپزی کردم. دوست داشتم تدارک ببینم حوصله سابیدن خانه را نداشتم. آخرش نسابیدم، در خانهی چرک و خانه تکانی نوروز نکرده میز چیدم. با هم هزاران قدم مرکز این شهر راه رفتیم. رفته بود اما بود! اوج جنگ نمیدانم چهطور یکی از پروکسیهای تلگرامم هنوز کار میکرد . برایم نوشت از آسمان فلان شهر رد شدهاند چند دقیقهی دیگر به تهران میرسند . برایش نوشتم صداهایی میآید، نوشتم از دور یا نزدیک. چیزی از بالا افتاده یا صدا شبیه پرتابهایست که به جایی اصابت کرده. برای خودم عجیب بود. صداها و لرزشها را آنالیز میکردم. میتوانستم کمیت و کیفیتشان را تخمین بزنم . یکبار گفت برایش از اینجا و در این لحظهی خطر، عکس بفرستم تا بداند چه میکنیم. مامان لم داده بود رو به تلوزیون.ترنج سرش توی گوشی بود، خواهر کوچکم ، پناه، سگ کوچکش را توی بغل گرفته بود تا نترسد. ریحانه هم رو به تلوزیون نشسته بود. روز سوم جنگ بعد از اینکه دو پلاک آنورتر از خانهی مامان را زدند، همه آمدیم اینجا. راستی، راستی آپارتمان با در ورودی قلوه کن شده و باز از موج انفجار را ول کردیم و آمدیم. تا به حال خانهی با در باز را رها کردهاید؟ چند شب بعد یکی از بچههای تاسیسات بیمارستان رفت در را تعمیر کرد . قفل را عوض کرد و کلید را دم در خانهام تحویلم داد. باربد پیش پدرش بود. روز قبل جنگ عصر وسط خیابان دیده بودمش ، گفته بودم گمانم فردایش جنگ میشود و ممکن است مدتی نشود ببینمش که شد. غروب هشتم اسفند دم خانهی پدرش خداحافظی کردیم تا روز تحویل سال که برگشت خانه. عکسها را که برای میم میفرستادم، خودم در تدارک ضیافت شکم بودم. رنگ زعفران، یا هسته گرفتن آلبالوی یخ زده، درست یادم نیست. یک همچین چیزی. گمانم فقط عکس لم دادن مامان روی مبل با سر کج سمت تلویزیون. را فرستادم با عکس ریحانه روی مبل جلوی تلویزیون. میم هر روز از من میپرسید منوی امروز چیست؟ الف هم میپرسید ، بس که، ما رشتیهای شکمپرست! وقت جنگ حتی وسط آتش و خون هم ولکن نیستیم. هر روز میرفتم تره بار. خواهرم بهم میخندید که تا این اندازه بدبخت گوجه خیارم . کاری به موجودی یخچال ندارم. هر روز هم که بروم خرید، آن قلمیهای ترد را سوا میکنم و پرتقال توسرخ، تا آخرین روزی که در دسترساند.
چند روزی هم تنها بودم به کل. همان شبی که انگار جنگندهها پشت تمام پنجرههای تهران سرک میکشیدند. کفش و هودی پوشیدم، کوله به دوش پشت در نیمه باز نشسته بودم به وقت لزوم بزنم بیرون. ترسیده بودم . اما تا همین لحظه که نوشتمش، نمیدانستم ترسیده بود. فکرمیکردم آمادهی رفتن بودم . کجا؟ از چی و پناه به کجا ؟ نمیدانم. آن عکس وقت پرواز جنگندهها را همان شب برای شین هم فرستادم و خواهرهایم. تنهایی مختصات عجیبی دارد. نگرانی که نکند درست روایت نشوی. حالیات نیست چه اهمیتی دارد؟ بین این همه جان، میان آن همه جوان که هنوز گورشان گرم بود.
میم بالاخره آمد. بچههایمان با هم وقت گذراندند و دو تایی هر چقدر که مشغله و زندگی فرصت داد در خیابانهای شهر راه رفتیم. میم تودار عزیزم بالاخره کمی حرف زد. من هم گفتم. با هم ترسیدیم با هم افسوس خوردیم. آه کشیدیم. بابت اسکارهایی که بهمان نمیدهند برای بازی کردن بینقص نقش وضعیتی که انگار همه چیز سرجایش است. که نیست! با هم ترسیدیم از سیاهی پیش رو ، از بیگانگی،جدا افتادگی، گسست و غریبگی. چه اینجا چه آنجا. از تلخی ایرانی بودن. از موهبت ایرانی بودن از اینکه گریزی نیست از ایرانی بودن. از اینکه ما همین یک ایران را داریم. چه بخواهیم، چه نخواهیم.
No comments:
Post a Comment