|
Saturday, December 06, 2003
پنج تای ديگه که بخوابيم نی نی می ياد . اگه خدا بخواد , همه چيز اونطوری که بايد پيش بره . آخر هفته جالبی منتظرمونه . آقای همخونه , شخصا من و نی نی رو اون دوشبی که بايد بيمارستان بمونيم همراهی خواهند کرد . البته داوطلبان همراهی من و نی نی زياد بودند ( D: ) , اما اشتياق ايشون به حديه که همه , حتی مادرم وقتی فهميدند که بيمارستان مورد نظر اجازه می دن که ايشون همراه ما باشند کلی ذوق زده شدند.
فکر می کنم بهمون خوش بگذره . يادم نندازيد که شب اول سختی در پيش دارم . من برای جراحی های خيلی مهم تر از اين اتاق عمل رفتم بنابراين نگران تنها چيزی که نيستم خودمه ! يه طوری می شه ديگه . آقای همخونه می گن جرات دست زدن به نوزاد رو ندارند . اما برای اين همراهی آمادگی کامل دارند و من از اينکه ايشون باهامون هستند کلی خوشحالم . فکر می کنم دو تايی يه جوری از پسش بر می آييم . مگه نه ؟!
***
با آقای همخونه روزها رو می شماريم . ديروز می گفتند " اين آخرين روز تعطيل که ما دونفريم " , برام خيلی عجيب بود! يه چيزهايی برای من خيلی مهم بود . خيلی نگرانشون بودم . قبلا هم توضيح دادم , اما اونقدر نی نی ای که منتظرشی از جنس خودته که خيلی از نگرانی هات جای خودشو به يه جور اشتياق می ده . اشتياقی ناشناخته . اونهم برای منی که سالها نی نی نخواسته بودم وازش وحشت داشتم ...
و حالا اين روزهای آخر همه چيز خيلی داره واقعی می شه! طوری که آدم تمرکزش رو برای فکر کردن از دست ميده . اگه بخوام حسهام تعريف کنم بايد بگم پر از هيجانم . قلبم يه وقتهايی انگار می خواد از يقه پيراهنم بزنه بيرون . هر چه به آخرش نزديک می شم همه چيز برام بديهی تر و در عين حال غير قابل باور تر می شه . نی نی که ماههاست توی دل من وول می زنه تا چند روز ديگه بغل بابای کوچولوش رو پر خواهد کرد. يه عالمه نسبت و سمت همراه خودش می ياره . و آدمهای دور و برش رو مادربزرگ و پدر بزرگ و خاله و عمو و عمه می کنه !
***
در روزگاری که همه چيز در حال پيشرفت و تغييره و يه وقتهايی اين روند اونقدر سريعه که که آدمها حتی به دنبال کردن سير اين تحولات هم نمی رسند, يه چيزهايی خيلی بدوی اتفاق می افتند . مثل دوست داشتن ... مثل لرزيدن دل ... مثل مور مور شدن پوست ... مثل نی نی دار شدن ... اينها نقاطی هستند که آدميزاد يه جورايی فارغ از همه چيز, برمی گرده به اصل خودش و همونطور رفتار می کنه که ساليان سال يه عالمه آدم رفتار کردند . اما حس آدمهاست که اونها رو از هم متمايز می کنه به دوست داشتنهاشون هويت فردی می ده ... من يه حامله بودم . مثل همه زنهايی که هزاران ساله دارن اين 9 ماه رو می گذرونند . مرسی که باهام و همينطور حس هايی سعی می کردم ازشون سر دربيارم همر اهی کرديد .
|
|