آلوچه خانوم

 






Tuesday, May 20, 2003

دستمو می ذارم پائين دلم ! سفتی و گرمای عجيبی داره ! بزرگ شدن روز به روز حجم اين سفتی رو به وضوح می شه فهميد ! اينها اولين نشانه های قابل لمس نی نی ماست که حالا 6 سانتی متر قد داره و 5 گرم وزن ! طبق تقويم بارداری از شنبه ديگه ( پايان هفته دهم ) شروع می کنه به تکون خوردن اما هنوز خيلی زوده که بشه لمسش کرد. شايد خنده دار باشه , ولی وقايع اين تقسيم و تمايز سلولی حسابی ما رو درگير خودش کرده !
من بدک نيستم ! يه کمی اذيت می شم ولی بازم اوضاعم بهتر از چيزيه که از بارداری اين ريختی انتظار داشتم ! اگه کم مي يام و می نويسم بخاطر اينه که بيشتر اوقات خوابم . اونقدر زود خوابم می بره که انگارتو معدن کار کردم ! در حالی که عمده فعاليتم اينه که هفته ای دو بار می رم کلاس زبان, همين !

 آلوچه خانوم | 10:40 PM 








Wednesday, May 14, 2003

آقا اين چه وضعه خواننده است آخه ؟ ما 1 ماه پيش يه مسابقه برگزار کرديم پرسيديم " دودی " يعنی چی ؟ همش 4 تا جواب اومد اونم غلظ . آخه اين که کاری نداشت که بابا ! و حالا جواب مسابقه :
"دودی" دارای دو معنی است . اولی همان Due Day يا روز موعود است که قرار است نی نی تشريف بياورد .
دومين معنی " دودی " هم يعنی دومين روز از ماه دی که تاريخ تقريبی تشريف فرمايی مقام عظمای نينيت است . آخه اين کاری داشت ؟ واقعا که ...
راستی من تصميم دارم اسممو عوض کنم و بيخيال " آقای همخونه " بشم . " بابای نی نی " چطوره ؟ ميشه نظرتونو بگين ؟ راستی نی نی ما ايميل داره ها niniebaba@yahoo.com. اگه براش پيغام ميذارين لطفا با حجم کم باشه که باکس رو پر نکنه . ميخوام نگه دارم تا خودش بتونه بخونه . قربون شما .

 Farjam ‌ | 2:58 AM 






سلام , ببخشيد که اين صفحه دير به دير نو نوار ميشه, اما چه کنيم که نی نی تو راهه . ميگن به هيچکس اين قضيه رو نگيم تا مطمئن تر بشيم که تق نی نی در نميره ( مثل دفعه پيش ) راست هم ميگن . اما چکار کنم ؟ من که نمي خوام شصتاد بار بابا بشم که . خلاصه که اوضاع خوبه . خيلی خوب . خدا رو شکر مشکلی نيست و قضيه داره طبيعی طی ميشه . آلوچه خانوم سلام ميرسونه , پشت کامپيوتر نشستن حالشو خراب ميکنه .زود هم خسته ميشه و بيشتر خوابه . روزی يه دونه آمپول ميزنه و بزودی ميتونه بعنوان آبکش مشغول به کار بشه . حالتِ گلاب بروتون ديگه نداشت تا امشب . البته اجازه بدين از امروز ظهر تعريف کنم . داشتم ميومدم خونه , زنگ زدم بپرسم ناهار چی داريم ؟ گفت :نميدونم , هر چی بگيری منم ميخورم . و شما منو داشته باشيد با حمل سريع دو پرس چلوکباب زير بارون تا 15 کيلومتر جلوتر که ميشه خونمون ( بر پدرت صلوات نی نی !) نزديک خونه که رسيدم زنگ زدم که سفره رو بنداز اومدم . گفت: ببين! رسيدی در خونه ,خودت با کليد در رو باز کن من حال ندارم ..... بينندگان عزيز در همين لحظه مراسم تحويل و تهوع موارد زير به دستشويي بطور زنده در حال انجام است : چلوکباب 1 پرس , دل و جگر و خوش گوشت هر کدام 1 سيخ , سيرابی 1 پرس , نان سنگک , ليمو چند تا , آناناس يک مقدار , بستنی قيفی 1 دونه , نسکافه به مقدار کافی , شير 1 ليوان و ... خلاصه من خودم با نوشتن اينا با هم , حالم خراب شد . البته کنسرت دستشويي آلوچه خانوم در همين لحظه به اجرای سوم در 10 دقيقه اخير رسيد . اينم بگم که خداييش امروز برای اولين با در اين مدت آلوچه خانوم تونست گوشت بخوره و من برای نی نی خيلی خوشحالم , چون داشت به اولين نمونه "گيله مرد استوايي" (به زن هم ميشه گفت گيله مردها!) تبديل ميشد . چون آلوچه خانوم فقط ترشی تره و باقالی قاتق و نازخاتون و فسنجون قلقلی ميخورد با موز و نارگيل و آناناس . قابل توجه عمو گيله مرد آمريکايي . اگه ميخواين از آخرين ابعاد نی نی ما مطلع بشين اينکاری که ميگم بکنين : اون انگشتی رو که هميشه به ديگران حواله ميديد بگيريد طرف خودتون . من از صبح مشغولم ,نی نی ما الان دقيقا اندازه بند بالايی انگشت شصته . خيلی حال ميده نگاه کردنش .الهی قربون قد و بالای نی نی بيلاخ نشان برم من . از همه پيغامايی که گذاشتين ممنون , خيلی ممنون .

 Farjam ‌ | 2:51 AM 








Wednesday, May 07, 2003

رازداری ما (!!!!!!!) به اين صفحه محدود نموند . آقای همخونه به هر کی که دستش می رسه داره می گه ! فکر می کنم اين ويژگی مسريه و از همنشينی با تيره و طايفه ما بهشون سرايت کرده ! اگه نمی دونيد بدونين که کتاب مخزن الاسرار با الهام از شخصيت مادر بزرگ من نوشته شده !!!! می تونست در کمتر از نيم ساعت تمام رشت رو از رازها و چيزهايی که قرار بود بين خودش و درد دل کننده محترم بمونه خبر دار کنه ! ... تا آخرين لحظه هم شيفتگانش بهش اعتماد و اعتقاد عجيبی داشتند . باور کنيد راست می گم ! حالا بعدا سر فرصت ازشون براتون بيشتر می گم ! ...
از آقای همخونه می گفتم , انصافا هيجاناتشون از دفعه پيش به مراتب کنترل شده تره ! يعنی جفتمون اين طوری شديم ! احساسات آدم تغييری نمی کنه ها ! تمام اون حس های خوب که من توی بارداری نافرجام قبلی ام نوشته بودم وجود دارند ! ( اينو بگم که خيلی خوشحالم اون حس های اوليه رو قبلا تعريف کردم وگرنه ممکن بود يه گوشه هايی شون رو گم کنم . ) چه طوری براتون بگم ؟ ... اون موقع شايد بيشتر احساس مسئوليت و در عين حال نگرانی غريبی اذيتم می کرد, علی رغم تمام اشتياقم فکر می کردم اصلا اين کاردرستيه يا نه ؟ حالا به اين اطمينان رسيدم ! ... ما سه نفر حتی از همين حالا کنار هم حسابی خوش می گذرونيم !... اين ما سه نفر همون ما سه نفری هستيم که از 5 ماه پيش دور هم جمع شديم ! نی نی ما ... نی نی مون بوده ... تو تمام اين مدت فاصله بين دوتا بارداری هم نی نی مون مونده ! همه چيزش دست نخورده مونده ! ... و تمام باور ما بهش ! فقط می دونم که بايد بيشتر مواظبش باشم ! تا خيالش راحت باشه ! شايد اون وقت راحتتر بتونه برای اينکه نی نی ما بمونه تصميم بگيره !

***

من عين یه ماده گوريل حامله آفريقايی تغذیه می کنم ... بيشترين چيزهايی که تمايل به خوردنشون دارم شير و ميوه های مناطق حاره است!! ... عين خرس هم می خوابم بين روزی 16 تا 18 ساعت ! ... حساب کردم نی نی بايد یه چيزی بين توله خرس و بچه گوريل باشه !!

 آلوچه خانوم | 8:48 PM 








Saturday, May 03, 2003

سلام ! من همين دور و برهام . حالم خوبه . آقای همخونه هم خوبه . بهش می گم من رفتم مرخصی وبلاگی , تو چرا نمی نويسی ؟ ميگه اسم اين صفحه آلوچه خانومه ! می دونم طفره می ره . اونهم مشکل منو داره ... راستش آلوچه خانومی که من باشم بايد بگم که مسئله اينه که چيزی اين روزها ذهنمون رو درگير خودش کرده که به شدت می خواستيم ( در واقع شايد بيشتر من می خواستم ) که از ذکرش در اينجا خودداری کنيم ... اما نمی شه! يعنی اونقدر حال و هوای ما رو تحت تاثير خودش اگه بخوام بدون در نظر گرفتنش بنويسم مثل يادداشتهای آخرم چيز بيخودی از آب در می ياد! پس بذارين بهتون بگم . گوشتون بيارين جلوتر , بين خودمون بمونه ....
ما مشنگ ها داريم مامان و بابا می شيم .... هنوز خيلی مونده ها ... 33 هفته ديگه! ... برامون دعا کنيد !

 آلوچه خانوم | 9:20 PM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?