آلوچه خانوم

 






Monday, October 31, 2005

راستی اين وبلاگ دو روز پيش , سه ساله شد !

 آلوچه خانوم | 2:08 AM 








Friday, October 28, 2005

آقای محترمی رو که عکسشون گوشه سمت راست صفحه است می شناسيد ؟ بزرگ شده نه ؟ عکس قبلی رو خیلی دوست داشتم ولی ديگه خيلی قديمی شده بود مال یکسالگی اش بود .
راستی بالاخره طلسم شکست و پسرک داره تندتند دندان های باقی مونده رو در می ياره . سه چهارتايی باهم . دندون های مشکل و سخت نيش و آسيا که با از شير گرفته شدگی اش هم قاطی شد و کمی اعصابش رو به هم ريخت , شايد بخاطر همينه که هنوز شب ها يکی دو باری از خواب بيدار می شه .اما اوضاع رو به بهتر شدن می ره از اين گذشته پيشرفتش توی حرف زدن باور نکردنیه و خيلی بيشتر از چيز هايی که می گه می فهمه . زندگی با قندی قندی ای که زبون داره و زبون می فهمه عالمه داره .

 آلوچه خانوم | 4:51 PM 








Thursday, October 13, 2005

شنبه که بياد می شه دو هفته که باربد شير مادر نمی خوره . از اون صبر زرد استفاده نکردم فکر کردم اول با رژ لب دو تا خط می کشم می گم اوخ شد اگه باور نکرد می رم سراغ صبرزرد , که البته بدجوری باور کرد دو دستی کوبيد توی سر خودش که اوخ شد, حتی فکر کرد لازمه منو دلداری بده . صحنه بامزه ای بود, آقای همخونه پشت سر من نشسته بود از عکس العمل هاش فيلم می گرفت اگه می تونستم تبديلش کنم به فايل اينجا می ذاشتم تا ببينيد . خلاصه که ديگه اصلا پافشاری نکرد البته تا شير می خواست قبل از اينکه به زبون بياره ابروهاشو تو هم می کشيد و می گفت که " اوخ شده "... مشکل من از روز دوم شروع شد . حجم وحشتناک شير تخليه نشده . طوری که دستمو نمی تونستم تکون بدم . سعی کردم به گفته های همه مخصوصا دکترم اعتماد کنم نه بدوشم نه کاری کنم فقط صبر کنم تا اين فرايند طبيعی سپری بشه . مشکل اصلی تاوقتی هست که هنوز شير توليد می شه در حالی که تخليه نشده, بعد وقتی ديگه هيچ فضايی برای جمع شدن شير باقی نمی مونه توليدش متوقف می شه و در مرحله بعد کم کم شير تخليه نشده جذب می شه . حتی بافتی که سفت و سنگ شده يواش يواش به حالت عادی برمی گرده اصلا نترسيد . نه کمپرس سرد نه گرم نه ماساژ فقط صبر کنيد . البته من از باربد فاصله گرفتم و بيشتر اوقاتش رو با آقای همخونه گذروند چون حتی نمی تونستم بغلش کنم و بچه عصبانی از شير نخوردن به توجه ويژه احتياج داره چون به هر حال درگيری روحی بزرگی رو می گذرونه . مثل کسی که داره مخدر ترک می کنه . جدا آقای همخونه خيلی کمک کردند هم به من هم به باربد .
چيزی که ازش می ترسيدم خوابوندنش بود که به طرز غير قابل باوری دارم می بينم بچه بدون شير زودتر به خواب می ره . البته هنوز نصفه شب بيدار می شه بايد بريم و پشتش بزنيم تا بخوابه در حد همون يک تماس کوچولو انگار که آرامش خاطر پيدا می کنه . البته دفعاتش داره انصافا کمتر می شه , می گن بزودی ديگه اصلا بيدار نمی شه . يه کم که پرس و جو کردم متوجه شدم اين يکی در مورد باربد بيشتر از حد معمول طول کشيده . بچه های ديگه بعد از يک هفته ديگه يکسره تا صبح می خوابند .
و اما خودم ... يه وقتهايی دلم می خواد بگيرمش بغلم و بهش شير بدم . آدم دلش تنگ می شه . رابطه شخصی قشنگيه . لحظه ها, نگاه ها, خنده ها و بازگوشی ها همه خاطره شدند. اما آدم راحت می پذيردش . انگارهيچوقت شير نمی دادم . مثلا اينو قبلا هم گفتم وقتی تنهايی می رم بيرون انگار اصلا هيچوقت بچه نداشتم . حتی وقتی 4 ماهه بود هم همين احساس رو داشتم . قبل از بچه دار شدن مفهوم مادرانگی براي من چيزی توام با دلشوره ای دائمی بود . ولی در مورد باربد اصلا دلشوره ندارم . نمی دونم همه همينطورن يا نه ؟ اصلا نمی دونم واقعا اين مدل حس های حاد مادرانه واقعا وجود دارند يا کليشه و جلدی پذيرفته شده هستند که آدم ها به راحتی نقش رو با همون مشخصات تعريف شده می پذيرند و بازی می کنندش ... قبل از دنيا اومدن باربد همش دلم می خواست اولين ديدارمون در تنهايی اتفاق بيفته . کسی که منو می شناسه اونجا نباشه . دور از نگاههای کنجکاو . چون اصلا نمی دونستم بينمون چه اتفاقی می افته . نمی دونستم عکس العملم چه مدلی خواهد بود . می گن مادرها در نگاه اول عاشق بچه هاشون می شن و من نگران اين لحظه بودم . کمی ترسيده بودم طوری که از يه جايی به بعد ديدم به حضور آقای همخونه احتياج دارم . ايشون هم کمک کرد با وجود کارناوالی که در بيمارستان دقايق پشت در اتاق عمل رو باهاشون گذرونده بودند, وقتی باربد رو آوردند پيشم , جز خودمون و پرستار بخش نوزدان کسی توی اتاقمون نباشه . يادمه وقتی باربد رو ديدم حس می کردم من چقدر می شناسمش وقتی بغلش کردم فکر می کردم چقدر تنش رو می شناسم . همونی بود که توی دلم بود و همون موجودی که مدتهاست بامنه و نسبت بهش حس دارم . حسی شبيه دوست داشتن شايد . خيالم راحت شد . و از اون لحظه به بعد خيالم راحته . وقتی بقيه اومدن توی اتاق اولين سوال مامانم اين بود که: خوشگله, نه ؟ من واقعا جوابی برای اين سوال نداشتم . هنوز هم اگه ازم اين سوال رو بپرسند براش جوابی ندارم . اينو نمی فهمم که می گن مادر ها به محض ديدن روی بچه هاشون عاشقشون می شن . مگه قبلش توی اون 9 ماه حسی نداشتند که حالا يه دفه !... يا شايد اگر من هم اين مدل عشق آنی رو تجربه می کردم برای سوال مامانم در همون لحظه جواب داشتم... شايد هم زيادی با حس هام سر و کله می زنم تا ازشون سر دربيارم, يادمه خيلی طول کشيد تا بتونم بيام اينجا و به عاشقيتهايم نسبت به جناب قندی قندی اعتراف کنم . ولی حس ها از خيلی وقت پيش وجود داشتند, حس هايی که از قبل از دنيا اومدنش متوجهشون بودم . حس هايی که سرمايه مادرانگی من شدند و از همه مهمتر رفاقتی که خيلی زود پاگرفت ... آرشيو اين وبلاگ رو يه وقتهايی خيلی دوست دارم . اصلا چی داشتم می گفتم ؟ نمی دونم سر و ته حرفهام رو گم کردم .

از شيرگرفته شدگی کادوی تولد باربد بود به اينجانب . اين طفلی کادوهاش به من با دودر شدگی خودش همراهه . روز مادر هم به عنوان کادو !! گذاشتمش پيش مامانم, کادوی من هم اين بود که همون روز با آقای همخونه رفتيم تاتر بيضايی رو يکی دو روزی قبل از توقيفش می شد, ديديم و بعدش رفتيم يک رستوران خاطر انگيز که البته خاطره انگيزناکيش به مادرانگی اين جانب کاملا مربوط بود

 آلوچه خانوم | 12:16 PM 








Friday, October 07, 2005

حالم خوب است . مدتها بود اين ريختی نبودم . يک دوست قديمی داره بهم جرات می ده تا به چيزهايی که سالهاست به تعويق انداخته ام درست فکر کنم . بجای اينکه به فکر کردن بهشان فکر کنم به خودشان نگاه کنم. ممنونم همخونه عزيز .
تولدم خوش گذشت . خوش بودم . همه چيز طور ديگه ای بود . بيشتر از اونکه اين حس رو داشته باشم اين شب و فرداش مال منه از اينکه بهانه ای پيش اومده برای خوش گذروندن , خوشحال بودم . شايد اين خاصيت سن و سال باشه , شايد مال حال اين روزهای من... نمی دونم ! ... چند قطره بارونی که ديروز وقتی هوا تازه تاريک شده بود روی سر و صورتم باريد آخر ين کادوی خوشگل 14 مهر امسال بود. 32 سالم تموم شد .

 آلوچه خانوم | 1:02 PM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?