آلوچه خانوم

 






Tuesday, January 31, 2006

من خوبم يعنی درستشو بگم ما خوبيم . خيلی خوب! اينو می گم چون فکر می کنم پست قبلی آقای همخونه قدری نگرانتون کرده بود . مخصوصا اگه به پست آخر من ربطش میدادين در حالی که اصلا به هم ربطی هم نداشتند .

***
دیشب جشن سده بود . شب دهم بهمن ماه خورشیدی . 50 روز مونده به سال نو و در مجموع 100 شب و روز مونده تا نوروز . از طرفی از این روز تاگردآوری غله هم 100 روز باقی است همينطور روزی است که تعداد فرزندان کيومرث به 100 رسيد .
در تقویم کهن ايرانی سال رو به دو قسمت نامساوی تقسيم می کردند : سرد و گرم فصل گرم از اول فروردین تا تا آخر مهر و سرد از اول آبان تا پايان اسفند . روزد هم بهمن در واقع روزی است که صد روز از فصل سرد گذشته که گفته می شه در اين روز سرما به اوج خود می رسه - سال گذشته 9 روز بعدش اون برف خفن باريد - به عقيده ايرانيان در اين روز اهريمن بد کنش سرما را به شدت خود می رساند تا به آفريدگان اورمزد گزند برساند , و نيروی اورمزدی در اين روز آتش را برای مقابله باسرما آفريد.
اين روز رو ايرانيان با برافروختن آتش جشن می گرفتند که منشا اون برمی گردد به داستان پيداش آتش که فکر می کنم همتون می دونيدش :
بنا بر شاهنامه هوشنگ روزی برای شکار به صحرا رفت , ماری سر راه آنان پيداشده بود که هوشنگ سنگی به طرف او پرتا ب کرد که ظاهرا سنگ چخماق بوده و آتش پديد آمد . علت مقدس شمرده شدن آتش اين بوده که دو عامل متضاد د زندگی ايرانی روبروی هم قرار می گيرند اهريمن مار که مظهر و همريشه مرگ است و اهور ا مزدا برای مقابله با آن آتش رو آفريد به اين ترتيب آتش مقدس شمرده شد و هوشنگ به محض ديدن آن اورمزد را سپاس گفت. اين جشن قدمتش به ايران باستان بر می گرده مثل نوروز, مهرگان و ... اما امروزه فقط زرتشتيان اونو جشن می گيرند . تقويم ايران باستان رو که نگاه کنی و می بينی تقريبا تمام روزها خوش یمن فرض شده اند برای جشن و شکر گزاری به جز سيزدهم ماه البته سيردهم ماه تقويم قديم با سيزدهم ماههای تقويم شمسی برابر نيست کلا هر ماه سی روز داشته که هر روز از اين سی روز یک اسم ویژه داشتند , به اين ترتيب روز اول اردیبشهت تقويم قديم می شه سی یکم فروردين شمسی و اول خرداد ماه می شه سی ام ارديبهشت شمسی, همينطوری می ياد عقب و الی آخر . به اين ترتيب 12 ماه می شد 360 روز بعد 5 روز آخر سال هر کدوم يه اسم مخصوص خودشون داشتند . بخاطر همينه که مثلا روز مهرگان که مهر روز ( روز شانزدهم ) مهر ماه هستش با دهم مهر تقويم شمسی منطبق می شه ... نمی دونم اصلا اينها براتون جالب هست يا نه برای من که خيلی جالب بود, حالا اگه دوست داشتين بگين اسم سی روز ماه رو با مشخصاتش کم کم براتون می نويسم .

 آلوچه خانوم | 8:23 PM 








Friday, January 27, 2006

سلام آلوچه خانومم ! چندشب پيش بود ؟خيلي ترسيدی , ميدونم .....يادت هست ؟ چند سال پيش بود؟ 10 سال,12 سال پيش . پياده ميرفتيم ازدانشگاه تا بلوار و پارک لاله . چند تا نامه شد اون کاغذای کج وکوله ؟ راستی تو کدوم کمد گذاشتيمشون ؟ خودمونيم فسقلی بوديم ها! اونشب بهم گفتی تا حالا فقط يک بار ازت اينجوری بيخبر مونده بودم . يادم اومد . بی خبررفته بودم شمال . راستی ها! يادته ؟باورت ميشه با دمپايي رفته بودم سر کوچه نون بخرم که سر از خونه سعيد تو لاهيجان درآوردم؟ چقدر اونروزا با هم دعوا ميکرديم . والبته اونروزهاوبلاگ هنوز توی موز بودو ما زير اشجار سرسبز دور از آنهمه نگاه مزاحم . اما بخدا من با نگاههای روی اين صفحه حال ميکنم . نگاههايی که ردشون رو اين نوشته ها ميمونه . اصلا راستش دارم واسه اين نگاهها مينويسم .می خوام اعتراف کنم .
نميدونم شايد از گذاشتن اين حرفها ايجا خوشت نياد . پس به عزت وشرف آلوچه خانوم من اين را مينگارم , پابليش کردنش با تو. فلذا ای نگاه عزيز و دوست داشتنی! اين نوشته اگر به چشمت خورد رعشه مگير و روی برمگردان که به حکم آلوچه خانوم بر تو حلالست. و ای نوشته اگر فابريک رفتی توی ری سايکل بين , بدان و آگاه باش که خونت بگردن آلوچه است.
پرسيدی کجا بودی گفتم نپرس . ميدونی روزی که عاشقيتمون محرز شد بخودم چی گفتم ؟" رشته ای بر گردنم افکنده دوست... " وچقدر من در آنروزها به اين قلاده نياز مبرم داشتم . واقعا درسال 72 اگر آلوچه خانوم نبودفرجام هم نبود.بهت گفته بودم که تو بدجنس منو دربرار اقدامات خودسرانه جهت برقراری اتصال کوتاه با خدا (همان خودبميری )گارانتی کردی .اما يهو چي شد؟ هم ميدونم هم نميدونم .گمونم گارانتيم تموم شده بود. بهم گفتي چند روزه ازت ميپرسم چته ؟چند روز که نه چند ماهه . واقعاخنده داره که نره خری چون من با داشتن اين همسر و آن فرزند بخواد خودش رو ازطريق قانون دوم نيوتن به خودش ثابت کنه . ميدونستم که بايد خيلي احمق باشم که به هر دليلي چنين کاری کنم و ميديدم انقدر احمق هستم که به چنين چيزی فکر ميکنم . بقول هامون يه تکون گنده ميخواستم . يااينطرفی يا اونطرفی . اصلا ميدوني چی شد ؟ اين باربدبزغاله دهن که باز کرد يادته چی گفت ؟ ماشين . ماشين برقيشو ميدونی با چه مکافاتی خريديم که بالاخره خريديم. اما ميدونی اين يه علف آدميزاد با اين يک کلمه چه کن فيکونی کرد؟ميدونی اين ماشين يعنی چی ؟ يعنی مسوليت و تعهد . يعنی چيزايی که اين همه سال از تو نشنيدم و اينقدر بوق بودم که حسش نکردم . چند ساله مابا هم زندگی ميکنيم؟ چند ساله تو قراره يه کاپشن بخری؟ چند ساله مسافرت نرفتيم ؟ چند وقته مهموني غير فاميلی نداديم ؟ چند وقته با هم قدم نزديم؟ چند وقته من دوستامو نديدم؟ چند وقته اينجا نمينويسم ؟واقعا عقل باربد از من کاملتره . خير سرم سرمو کرده ام تو گيم نت و ازصبح تا شب گل ميزنم و شليک ميکنم و گاز ميدم و دلم خوشه که با بچه ها خوشم و هزارزهر مار ديگه .... واقعا به حال پينوکيو غبطه ميخورم که زودتر آدم شد. شماها که دارين اينو ميخونين باورميکنين که يکی که فکر ميکنه زندگی يعنی استغنا خوش است يکبار ,حتی يکبار از عزيزترين آدم زندگيش نپرسيده باشه که آيا به نظر توهم خوش است ؟! حقيقتا مايلم سربه تنم نباشه انقدرکه ابلهم . آلوچه خانوم عزيزم من معتقدم نسبت به زندگی , به تو , به دوستام و به خودم کوتاهي کرده ام و خودخواهانه تصميم گرفته ام . بايد جبران کنم و چون علاقه و عرضه بالا رفتن از کول مردم و شرکت در برده داری پست مدرن را ندارم فکر کنم بايد بينqi و iq دومی راانتخاب کنم . ميخوام چيزی باشم که قرار بود نه اين که هستم: ماشين توليد پول اجاره خانه و اجاره مغازه و خورد و خوراک. ميخوام يه حرکت درست و حسابی کنم . فکر ميکنم بزودی به کمک , راهنمايي و نظر شما احتياج شديد پيدا کنم . اگر يادتون موند و ارزششو داشت کمکم کنيد. ببخشيد طولانی شد . خداحافظ.
ضمنا عليرغم اين اعترافات تکان دهنده بکوری چشم بخيل و حسود کماکان عاشق آلوچه خانوم و قندی مربوطه تشريف خواهم داشت . بازم خداحافظ .

 Farjam ‌ | 4:23 AM 








Thursday, January 19, 2006

اگه فکر می کنيد ممکن نيست آدم مشنگی پيدا بشه که با اين آهنگ به پهنای صورتش اشک بريزه سخت در اشتباهيد . حساب تعداد دفعاتی که ديشب بهش گوش کردم از دستم در رفت فکر می کنم طرفهای 6 صبح بود که تونستم دل بکنم و بخوابم , بعد از مدتها يه آهنگ همونی بود که می بايست باشه! بسيار چسبيد ... همينطور گريه کردن ...

Mary Hopkin - Those were the days
download


Lyrics:

Once upon a time there was a tavern
Where we used to raise a glass or two
Remember how we laughed away the hours
Think of all the great things we would do

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
La la la la...

Then the busy years went rushing by us
We lost our starry notions on the way
If by chance I'd see you in the tavern
We'd smile at one another and we'd say

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
Those were the days, oh yes, those were the days
La la la la...

Just tonight I stood before the tavern
Nothing seemed the way it used to be
In the glass I saw a strange reflection
Was that lonely woman really me

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
Those were the days, oh yes, those were the days
La la la la...

Through the door there came familiar laughter
I saw your face and heard you call my name
Oh my friend we're older but no wiser
For in our hearts the dreams are still the same

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
Those were the days, oh yes, those were the days
La la la la...

 آلوچه خانوم | 12:49 PM 






يک مدلی رسانه هاي داخلی با لحن سرزنش آميز لج درارشون درباره به بن بست رسيدن مذاکرات کشورهای اروپايی در مورد فعاليتهای هسته ای ما , حرف می زنند که يکی ندونه فکر می کنه ای خاک بر سر اونها که نمی دونن با ما چه کنند !!!!!!!!!!!!!! احساس می کنی گوينده اخبار عين مهران مديری رو به دوربين نگاه می کنه و می گه اينها هيچی نوفهمند !
من کماکان نگرانم

***

راستی مشکل وصل شدن به اينترنت که توی پست پائينی نوشته بودم به مودم کامپيوتر خودمون ربط داشت . ديگه يکی دو روز آخر اصلا وصل نمی شد . يعنی شماره می گرفت ها ولی توی مرحله وصل شدن به سرور گير می کرد و کلی طول می کشيد و خيلی وقتها اصلا به چک کردن رمز عبور و از اين حرف ها نمی رسيد اينو نوشتم که اگه مشکل مشابهی دارين مودمتون رو هم چک کنيد

 آلوچه خانوم | 4:13 AM 








Saturday, January 14, 2006

در اين لحظه تا جايیکه من ديدم همه شبکه های خبری دارند دومين مصاحبه مطبوعاتی جناب پرزيدنت کابينه 70 ميليونی رو به طور زنده نشون می دن ! دريغ از يک جواب رک , مستقيم و درست و حسابی به يه سوال حتی معمولی ! من که چشمام تحمل برق اينهمه شفافيت رو نداشت دنبال روکش آفتابی عينکم گشتم از اونجایی که پيداش نکردم مجبور شدم از عينک شنای نازنين ام که تازگی ها به اسباب بازی جناب قندی قندی تبديل شده استفاده کنم.
ازشوخی گذشته همه اين شبکه ها ديروز حرفهای ترسناکی در مورد آينده احتمالی اوضاع ما می زدند . من می ترسم ... اينو بدون تعارف می گم و بدون احساس خجالت ! ... جدی اگه پرونده ما بره شورای امنيت با توجه به منطق زيبا و رعنای دولت محترم در حوزه سياست خارجی و درک دولت ياد شده از اوضاع داخلی چه بايد کرد ؟ خب معلومه وقتی ما زیر آمار بازی پرسپوليس و بایرن مونيخ پايين تعداد کرنرها و شوت ها و ... در مورد حق استفاده خودمون از انرژی هسته ای می نويسيم اونها هم می گن که حتی اگه لازم باشه برای فشار آوردن بهمون تيم ملی مون رو از جام جهانی کنار می ذارن ...
به نظر شما ماری و پی یر کوری زمانی که سرگرم تحقيق در باره راديو اکتيويته بودند فکرشو هم می کردند روزگاری برسه که هرکسی از هر صنف و شغلی با هر سن و موقعيتی و قتی جلوی دوربين تلوزيون دولتی ما قرار می گيره , درمورد حق داشتن انرژی هسته ای اين ريختی رگ گردنی بشه ! به نظر شما اين مردم غيور اصلا می دونن در مورد چی دارن نظراتشون رو همچون مشتی محکم اینور و اونور حواله می کنند ؟
اصلا من کاری به هيچی ندارم فقط می خوام بدونم در محدوده جغرافيايی که در 40 روز گذشته دو تا هواپیما سقوط کرده به نظر شما چقدر می شه روی حفاظت از همچين تکنولوژی ای درصورت داشتنش حساب کرد ؟

***

خط تلفن ما يه ساعتهايی از شبانه روز يک جور نويز داره که به باعث می شه نتونم به اينترنت وصل بشم . برای شماها همچين چيزی پيش اومده ؟ ...

***

راستی به اين سوال اساسی آسيه امينی جواب دادين ؟ نيک آهنگ توضيح جالبی در موردش داده و که بر اساس اون يک سوال اساسی تر مطرح مطرح کرده .

* پی نوشت : اين دو خط آخر ( لینکها ) بعد از يک روز به اين پست اضافه شده . گفتم يه وقت نگين بی خودی پينگ کرده !!!!

 آلوچه خانوم | 4:03 PM 






ديشب کانال سه, برنامه 100 فيلم روزشغال رو نشون داد ... ديدنش بعد از اين همه وقت جالب بود ... دنبال کردن تلاش يک آدم کش حرفه ای برای انجام ماموريت ترور شارل دوگل وسط هذيانهای اين پسرک قندی قندی تبدار منو ياد وقتی انداخت که تلوزيون قرارشده بود دست از نمايش فيلم های تکراری برداره و طی يکسری برنامه سينمايی که پنجشنبه شبها پخش می شد به قول خودشون نمايش تعدادی فيلم مهم و با ارزش سينما رو شروع کرده بودند , شايد 15 سال پيش بود . وقتی که تنها مرجع اطلاعات گرفتن برای سينما دوستهای کم سن و سالی مثل من مجله فيلم بود و جنگ هنر هفته و صفحه سينمايی روزنامه کيهان که سرگرم فحش و فحش کاری با محسن مخملباف بود , ويدئو هم که همه نداشتند ما هم مثل همه بوديم فاميل هم هر وفت خونه يه ويديو دار جمع می شدند يا آخرين شوی نوروزی رو می ديدند يا گنج قارون , بهترين حادثه ويدئويی اون روزگار تماشای فيلم روح جری زوکر بود با بازی دمی مور و پاتريک سوايز ... قبول کنيد توی همچين وضعی انصافا يک همچين برنامه تلوزيونی ای اتفاق بزرگی محسوب می شد . با بابام اين برنامه ها رو نگاه می کردم اتفاقا ديشب هم بابا اومده بود که از پسرکم عيادت کنه نيمه آخر فيلم رو با هم ديديم ... بابا می گفت تمام روز رو می خواست بهم تلفن بزنه و بگه که يادم باشه فيلم رو ببينم . ياد وقتی افتادم که فکرمی کرديم اين فيلم ها حتما مهمترين و بهترين فيلم ها هستند ... يکشون اسمش خاموشی دريا بود فکر می کنم مال ژان پی ير ملويل ... تمام طول فيلم در فرانسه اشغال شده , يک افسر آلمانی برای اهالی فرانسوی خونه ای که مجبور بودند به عنوان مهمان ازش پذيرايی کنند , سخنرانی می کرد بدون اينکه حتی کلمه ای عکس العمل يا جوابی از مخاطبينش بشنوه ... يکي ديگه پول روبر برسون بود , يادمه يه صحنه ای بود که اگه اشتباه نکنم کسی داشت از توی زمين با بيل سيب زمينی در می آورد و کارشناس مهمان اون برنامه اگه درست يادم مونده باشه مسعود اوحدی بود می گفت که اين صحنه نفس گيره و من و بابام هرچی فکر کرديم نفهميديم يعنی چه ؟!! فيلم روز شغال رو هم قاطی همين فيلم ها ديده بوديم . ديشب يادم اون پنجشنبه شبها افتادم ... يادش بخير ! شايد عجيب باشه توی همچون فضايی يک سری آدم عشق فيلم می شدند ولی واقعيت داشت دوستان زيادی داشتم که عاشق سينما بودند . بچه های الآن رو نمی دونم ... عشق فيلم های الآن رو خيلی نمی شناسم, هستند چند تايی کنارمون ! اونهايی که حرفه ای رفتند سراغ سينما هر وقت ازشون بپرسی می گن اصلا فيلم نمی بينند و من نمی فهمم آدمی که می خواد کار سينما کنه چطور فيلم نمی بينه ...
شبی که تلوزيون فيلم آهنگ برنادت رو نشون می داد فکر می کردم چقدر دلم می خواد بين اون فيلم های تکراری که تکرارشون تمومی نداشت يکبارديگه بانی ليک گم شده , شب به ياد ماندنی , انتخاب آقای هابسن , زندگی برای روت , سوء تفاهم , ورای شک معقول و از همه مهمتر ارثيه فاميلی رو ببينم. کسی اين فيلم ها رو يادش می ياد ؟

 آلوچه خانوم | 3:45 PM 








Monday, January 09, 2006

سلام . من همين دور و برهام . قدری بی حوصلگی وبلاگی است و نه چیزی دیگر . یه عالمه کار و برنامه ريزی شخصی دارم که طبق معمول درست و حسابی سر نمی گيره ... هر روز که بيدار می شم به خودم می گم" امروز اولين روز ازبقيه زندگی منه " ... روز به نيمه که می رسه فکر می کنم اين روز موعود می تونه فردا باشه يا شايد اول هفته ... اصلا اول ماه بهتره مخصوصا اول اين ماه که اول فصل هم بود و از اونجايی که رژيم گرفتنم يک ساله می شد قدری خاطره انگيز ناک می شد ... اما اين اواخر دو کيلو از 10-11 کيلويی که کم کرده بودم برگشته اصلا تقصيرهمين دو - گوشتون رو جلوتر بيارين , راستش رو بخواهيدداره می شه سه - کيلو هستش که حالم رو اينقدر بد کرده و اينکه يوهو ديدم شده 18-19 دی !... وگرنه از جوانب ديگه بدک هم نيست ... به هر حال ! قدری بی حوصلگی وبلاگی به وبلاگ نگاری بر می گرده وگرنه تقريبا مرتب وبلاگ هاتون رو می خونم ... اين وبلاگ نيک آهنگ کوثر رو تازگی ها خيلی دوست دارم با اين پست های بی پايانش در مورد هرچيزی , حتی وقتی به خاتمی کماکان برای من دوست داشتنی , بد و بيراه می گه ... کارهای نيک آهنگ رو از روزنامه زن - خدابيامرز - يادم می ياد و دنبال می کنم , خب هميشه برام جالب بوده ... الان وبلاگش هم همينطوره ... شايد بشه به اين يکی از کارکردهای نا خودآگاه وبلاگ نويسی گفت - شايد هم فقط نتيجه گيری بی ربط من باشه نمی دونم - وقتی نيک آهنگ اينجا زندانی شده بود از طريق صبح امروز فهميده بودم که خانواده کوچک سه نفره ای داره که اينطور که از نوشته های الانش بر می ياد به هر دليلی الان کنار هم نيستند و گويا ايشون در حال حاضر تنها زندگی می کنند ... البته بازم اگه درست فهميده باشم ... اين وبلاگ شده مثل يه همخونه مجازی ... نيک آهنگ توش حرف نمی زنه ... باهاش حرف می زنه , مثل همين مطب دنباله داری که اين يکی دو روزه می نويسه در مورد ايرونی و بودن ... بيشتر شبيه يه مکالمه دنباله داره ... برای من جالبه, جدای از چيزهايی که می نويسه اين مدل نوشتنش و پست های پشت سر همش , من نمی دونم اين آقا خودش توی وبلاگش و باهاش چقدر احساس راحتی می کنه ولی من خواننده راحت می خونمش و صداقتش رو مثل مکالمه رو در رو باور می کنم

***

پينگ های پشت سر هم نوشی يه وقتهايی نگرانم می کنه ... شايد خودش پينگ نمی کنه ... شايدداره آرشيوش رو درست می کنه و خودش پينگ می شه ... شايد اين يه پيامه ... هر چی که هست هر دفعه يادم می اندازه که همسايه ما در اين وبلاگستان دلش می خواد بنويسه و به هر دليلی يه چيزی داره جلوش رو می گيره ... همسايه ای که خيلی ها مون شايد با لينک های اون بود که ديده شديم ... اميدوارم هر جا هست کنار جوجه هاش سلامت و سرحال باشه

***

برره رو می بينم نه اندازه پاورچين اما خيلی بيشتر از نقطه چين دوستش دارم ... با حرفهای جناب کاردان هم علی رغم ارادتی که بهشون دارم به کل مخالفم ... به نظرم اگر اين آينه تمام نمای ما و محيط پيرامونمون اگر قدر لحظه ای باعث بشه که بابت رفتاری پيش خودمون خجالت بکشيم , بيشتر از هزار ساعت بحث جدی برنامه های عصا قورت داده تلوزيون درباره اصول اخلاقی می ارزه ... تازه يادمون باشه مهران مديری شخصا توی برنامه نقد 3 توی بحثی درباره سريال نقطه چين گفته بود از ساختن سريال های اينچنينی اصلا و ابدا قصد صادر کردن پيام اخلاقی نداره چون 6 تا کانال تلوزيون 24 ساعت دارن اين امر مهم رو انجام می دن و ايشون فقط و فقط قصدشون اينه که استرس ناشی از يک روز کاری رو در ساعات اوليه شب تا جايی که ممکنه کم کنند ... حالا همه اينها رو گفتم که بگم اين عکس رو ببينید ... به اسم پول برره ای خريد و فروش می شن 5 تای 100 تومن ...اين که چيزی نيست يکی از دوستهامون می گفت کنار دبستان های پسرونه فروش آرد نخودچی با استقبال بی نظيری روبرو شده البته با اسم گرد نخود




* پی نوشت : نفهميدم چه چيزی باعث شد اين نصفه شبی نظرات مشعشعانه ام رو ابراز کنم

 آلوچه خانوم | 2:47 AM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?