آلوچه خانوم

 






Sunday, September 23, 2007

نیم ساعتی می شه پائیز 86 به افق تهران شروع شده ! مبارک است انشالله ! یک روزی شاید یک روز پائیزی از روی هشت کتاب سپهری توی بیمارستانی که درش کارآموزی می گذروندم – هیچ اینجا گفتم با اون مزخرفی که من خوندم فقط می شه توی بیمارستان یا بعضی از مراکز درمانی کار کرد ؟ - روی کاغذ نارنجی فیلم رادیو گرافی نوشتم " اندوه مرا بچین که رسیده است !" یکی از همون پائیزهای تنهایی ! شاید حتی آخرین آن پائیزها ! ... فقط همین نبود ! به چیزهای دیگری هم فکر میکردم ! به اینکه جای من اونجا نبود که تا آخر عمرم به از پشت در سربی به مریض بگم " نفس نکش ... ( دگمه اکسپوز رو فشار بدم بعد بگم ) حالا بکش "! به اینکه یک چیزی , اثری , کوفتی, جایی منتظر است تا من بروم خلقش کنم ! به اینکه باید برم ! از کجا ؟ نمی دونم ! به کجا ؟ اون رو هم نمی دونم !

پائیز بعد همه چیز طور دیگه ای بود ! در حالی که همه چیزهمان طور بود ها ! اما باور کنید طور دیگه ای بود ! دوباره محصل بودم . محصل کلاس کنکورهنر ! نصف روزهایم توی بیمارستان میگذشت ! روی کاغذهای فیلم های رادیوگرافی تمرین طراحی میکردم !! به اندوهم فکر نمی کردم , اون کوه اندوه ناپدید شد! پائیز بود, تو بودی, من بودم , محصل کلاسی بوم که دوستش داشتم ! از زندگی نمی ترسیدم , از هیچی نمی ترسیدم! از دوست داشتن جنون آمیزم نمی ترسیدم از شکست خوردن نمی ترسیدم ! از آینده نمی ترسیدم ! می دونستم یک طوری می شه دیگه ! 22 ساله بودم ! مهم نبود که مدیر بیمارستان به ناظم فنی بخش گفته بود "این خانوم حجابش مناسب نیست آستینش بلنده" !!! و دربرابر چشمای گرد شده ناظم فنی بخش دستپاچه توضیح داده بود منظورش اینکه من شبیه کارمندها نیستم و وقتی آقای ناظم فنی بخش همه اینها رو برامون تعریف کرد کلی تفریح کردیم و خودم با خودم یه عالمه کیف کردم که چه خوب من شبیه کارمندها نیستم می دونستم محاله با روپوش سفید شلوار پارچه ای مشکی بپوشم با جوراب نازک مشکی و کفش پاشنه سه سانت !!! هیچ کدام از جفنگیات اون مردک ابله ذره ای اهمیت نداشت, هنوز همخانه ام نبودی اما مال من بودی , آسمان مال من بود !

... حالا دیگه یک ساعت از تحویل پائیز 86 میگذزه ! پیشاپیش به استقبال رفته ام ! آقای همخونه در حالی دقیقا جمله به جمله همون چیزهایی رو که دلم میخواست بشنوم پای تلفن میگفت مثل پادشاه قصه شازده کوچولو بهم دستور داد سراغ کاری را بگیرم که دوستش می دارم , نشد که بهش بگم" هیچ می دونی که اندوه منو میچینی رفیق قدیمی ؟! " باربد هم مثل پسر فرضی همان پادشاه قبل از خواب به من دستور داد خوابهای خوب ببینم !
دو هفته مانده تا 34 سالگی را تمام کنم و وارد 35 بشم ! می ترسم ! قدری از زندگی می ترسم ! اینکه به عضو ثابت باشگاه وقت تلف کنی شده ام می ترساندم ! آنقدر که آخر هیچ کاری نکردم تابستان امسال فکر میکردم کاشکی به همان بیمارستان کپک زده چسبیده بودم حد اقل حالا 13 سال در تکرار جمله" نفس نکش ... حالا بکش " سابقه داشتم حتی میتونستم 7 سال دیگه با 5 روز ارفاق بابت اون اشعه کوفتی با 25 روز حقوق بازنشسته بشم ! ... بعد بلافاصه به خودم میگفتم وای نه! فکرشو بکنید من 7 سال دیگه در سن 41 سالگی قاطی بازنشسته ها روزنامه به دست , توی پارک !!! ماه به ماه توی بانک بشینم اسکناسهایی رو که جلوی چشمم دستگاه شمرده یک بار دیگه بشمرم , ... بچه ام وقتی وارد مقطع راهنمایی می شد توی فرم ثبت نامش وضعیت شغلی مادر رو می نوشتم " بازنشسته " !!!!! چقدر جفنگ می گم ! می دونید چیه؟ بسیار خوشحالم اعضای خانواده کوچک من سر جایشان هستند ! نمی خوام جا بمونم ! می دونم که دیگه همه چیز به خودم بستگی داره ! دیگه هیچ بهانه ای وجود نداره .

* پی نوشت : فکر میکنم حول وحوش تولد سی سالگی ام اونقدر حواسم به چرخ زدن نی نی توی دلم بود که به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که سی ساله می شدم ! تمام اون بحرانها با چهار سال تاخیر سراغم اومده !
راستی بهتون نگفتم که از هفتم مهر دوباره محصل هستم و سر کلاس خواهم نشست . پائیز مبارک !

 آلوچه خانوم | 1:15 AM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?