آلوچه خانوم

 






Saturday, May 03, 2008

یک روزی شاید چیزی نزدیک به بیست سال پیش یک قصه بلند نوشته بودم . جایی از قصه یکی از آدمهای قصه بهانه مربای تمشک خانگی میگیرد ... وسط بهمن ماه که اگر در یخچال خانه کسی مرباهای تمشک خانگی موجود باشد یا شکرک زده یا ترشیده. قهرمان قصه برای آن آدم قصه مربای تمشک خانگی پیدا میکند . طرف میگوید " آن فقط یک بهانه بود " قهرمان قصه میگوید " میخواستم بهانه ای نداشته باشی "

حالا حکایت من این رزوهاست . گفتن ندارد بهار خوبی نمیگذرانم ... نمی دانم از کجا چطور شروع شد ! شاید ادامه بحران خنده دار قبل از عید است ... هر چی که هست هیچ خوب نیست . قاطی کرده ام . دم به دم بغض میکنم مثل مشنگ ها ! نمی دانم چه ام شده ! صبحها می روم پیاده روی سری هم به میدان تره بار می زنم وسط سیخ زدن های زن ها به کارگرهای تره بار که آقا خیارها را از این ور بکش که ریز تراست ... پرتقال ها را از آن بالا که یک دست تر است ... توت فرنگی ها را رو که قرمز تراست صدای خودم رو می شنوم که می گوید" بادمجان درشت لازم دارم میخواهم کبابشان کنم "... بعد یک دفعه خشکم می زند . من اینجا چه کار میکنم ؟ من کجام !؟ نفسم بند می آید به توهم بی شکلی فکر میکنم که یک جایی منتظرم است بروم پیداش کنم کشفش کنم ثبتش کنم ضبطش کنم ! کجا ؟ نمی دانم ! چطور ؟ نمی دانم ...
هزار و سی صد بار این ترانه را شنیده ام اما انگار اولین بار است که می شنوم هایده می خواند :
نه فرصت شکایتی / نه قصه و روایتی / تمام جلوه های جان / چو آرزو به باد شد ... نگاه منتظر به در / نشست و عمر شد به سر / نیامده به خود نگر / که دوره ی شباب, شد!
گاهی هم همینطوری خوبم ! گاهی که تا برسم خانه عرقم حسابی در آمده , سبزی خوردن را که می شورم بوی ریحان و تلخون که در سرم می پیچد فکر میکنم زندگی یعنی همین ! وقتی باربد سر کلاسش منظور مربی را می فهمد وقتی می بینم چقدر بزرگ شده ! چقدر قواعد نشستن سر کلاس را خوب یاد گرفته چقدر از شهریور گذشته عوض شده فکر میکنم زندگی یعنی همین ! وقتی همخانه ی دور از خانه ام هر کاری که به ذهنش می رسد برای در آوردنم از ا ین حال می کند مطمئن می شوم که زندگی یعنی همین ! وقتی می بینم از وسط آن همه خاک و بوی گازوئیل با صورت اصلاح کرده و بوی ادوکلن خودش را از 200 کیلومتر آنطرفتر به قرار قدم زدن های اردی بهشتی می رساند خجالت می کشم ! قد به قد آب میشوم . دست آخر برایم "مربای تمشک خانگی" پیدا کرد !
دو روز است که یکی از اینها دارم . باورم نمی شود ! نگاهش میکنم . مثل ندید بدیدها با خودم همه جا می برمش ... سرم گرم بود اما یادم می آید که گریه میکردم وقتی بهم دادش ! برایش از آن مربای تمشک خانگی گفتم, گفتم که این فقط یک بهانه بود ! اما به من نگفت که می خواستم بهانه ای نداشته باشی ! گفت " برو و عکس بگیر ... برو و شاد باش ! حالت خوب بشه ! خب ؟ "
یک بار کنکور سال 74 یعنی همان سالی که توی بیمارستان سعی میکردم یاد بگیریم چه طوری بازبانهای محلی مختلف به مریض های درب و داغان بینوا که همه جای مملکت از آن بیمارستان دانشگاهی لعنتی سردر آورده بودند بگویم " نفس نکش ... حالا بکش " دانشگاه آزاد عکاسی قبول شدم. نمی دانم چند نفر میگرفتند اینقدر میدانم که دوستم که رتبه اش 123 و ذخیره بود ثبت نام کرد رتبه ی من 16 بود ... نمی شد بروم عوضش وام ازدواجمان را داده بودیم یک دوربین Canon AE1 گرفته بودیم! قدری اندازه ی سر سوزن شاید تلاش کردم ... دنگ و فنگ و گاهی هزینه ی چاپ و فیلم باعث شد پی اش را آنطور که باید نگیرم ! بعد تر هم که دوربین های دیجیتال آمدند پروسه ی خنده داری به نظر می ر سید اما من کماکان عکسهای آن دوربینم را دوست داشتم و هر از گاهی این اواخر از باربد عکس میگرفتم . خیلی وقت بود که دلم یک دوربین دیجیتال حرفه ای میخواست ! حالا دارمش ! فکر میکنم شاید یک چیزی , یک حسی , لبخندی ! اشکی , سایه ای , حسرتی , شوقی ! جایی منتظر من است تا از توی دریچه ویزور دوربینم کشفش کنم !


پی نوشت فرجام : عزیز ترین خواستن دنیا ! اگر یادت رفته یادم نرفته زندگی ات را پای زندگی با من بازی کردی . یادم نرفته سنگینی دنیا را بی اخم و با لبخند کشیدی و بودی و ماندی . یادم نرفته تا حرف زدن پسرک که نمی دانم چند سال طول کشید از روز همخانگی مان خجالت خانواده را نشنیدم و نفهمیدم اگر یادت رفته یادم نرفته . دلم میخواهد بریزی , بپاشی , بسازی مثل مهشید که نمی داند چقدر دوستش دارم و یادت باشد من تفنگ پدر بزرگ را به رویت نمی کشم . چون پدربزرگ من اصلا تفنگ نداشت . هر کاری میخواهی بکن فقط گاهی به من بگو چه کار کنم . یادت نرود که چقدر دوستت دارم.

 آلوچه خانوم | 10:49 AM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?