آلوچه خانوم

 






Saturday, September 03, 2011

این‌جا برایِ من , نه من برایِ این‌جا

سه چهار روز دیگر وبلاگ نویسی فارسی ده ساله ‌می‌شود . شاید درست‌ترش این است که دنیای مجازی فارسی ‌زبان ده ساله می‌شود یا حداقل من اینطور فکر می‌کنم, چون می‌بینم قواعد فضای مجازی فارسی زیان بسیار متاثر از وبلاگستان فارسی‌ست ! حتی تعدادی از گردانندگان شبکه‌های خبری فارسی زبان هم با وبلاگ شروع کرده‌اند, پس شاید اشتباه نباشد اگر فرض کنیم نقطه‌ی شروع این‌جاست ... تازه ده ساله می‌شود, دنیای جوانی‌ست اما پیرت ‌می‌کند . قرار بود در خدمتِ ما باشد اما برعکس , ما مثل کارمندهای وظیفه‌شناس, تمام وقت در خدمت‌ش هستیم . قواعدش وارونه است . اما هر چه که هست , بخش مهمی از زندگی روزمره‌ی ماست . درد بی دوا درمان است

چیزهای مهمی درون دنیای مجازی گم شده . مهم‌ترینش چرایی بودن‌ت در این فضاست. از دردت می‌نویسی, می‌آیند لایک می‌زنند, می‌دانم منظور شایداین است که " می‌فهمم " یا " بله همین‌طور است به همین سختی" بدی‌اش وقتی‌ست که توضیح می‌دهند "قشنگ می‌نویسد" در حالی که تو از دردت ‌نوشته‌ای . دردت آمده بود و درد کشیدن همیشه قشنگ نیست و مهم‌تر از قشنگ نوشته شدن‌ش دردی‌ست که حقیقت دارد . دردی‌ست که می‌خراشد. در دنیای مجازی تو با دردت کنار نمی‌آیی . درد فراموش هم نمی‌شود , گم می‌شود . پشت همهمه‌ها . نمی‌بینی‌اش .
گاهی پیش می‌رود تا آنجا که فلج‌ت می‌کند به خودت می‌آیی می‌بینی یک عالمه دور شده‌ای از نقطه‌ی شروع . دردت اصلن یک چیز دیگری بود ! حالا چرا اینجایی؟ وسط این هیاهو و شلوغی پس چرا این‌قدر تنهایی ؟ چرا این‌قدر دل‌ت پر است ؟ آن‌قدر نگاه به سمتت برگشته که دیگر نمی‌توانی دو کلمه دردِ دل‌ت را بنویسی . قرار نانوشته ای به تو می‌گوید باید آن‌طور بنویسی که ازت انتظار می‌رود . من از این‌ش بدم می‌آید. این‌که صفحه‌ای که تو برای خودت درست کرده‌‌ای قرار است انتظار دیگران را برآورده کند. چیزهایی که قرار بود بنویسی تا بلکه از شرِشان خلاص شوی می‌شود شناسنامه‌ات , مثل یک پلاکارد همیشه همراه‌ت است . بدترش وقتی‌ست مرتب می‌نویسی اما اصلن نه برای خودت, تبدیل شده‌ای به ماشین تولید محتوا و از آن مزخرف‌تر علت‌ش است . این‌که باز‌خورد گرفته‌ای و بدون این‌که حواس‌ت باشد با آن همه ادعا به , به‌به و چه‌چه‌های دیگران عادت کرده‌ای . دیگرانی که تو را خوانده‌اند و لایک کرده‌اند تو را تو کرده‌اند . به هویت محازی‌ات رسمیت داده‌اند . همان دیگرانی که گاه که نزدیک شدی وحشتت می‌گیرد از دنیا و قواعدشان یا شاید در واقع دنیای بی‌قاعده‌شان . فکر کرده‌بودی همان‌طوری‌اند که خودشان را معرفی کرده‌اند اما یک‌هو چشم باز می‌کنی, می‌بینی نخیر! این‌ها خواب و خیال توست , اصلن‌هم نمی‌شناسندت, فقط کله‌شان را از همین روزنه‌ای که خودت گشوده‌ای کرده‌اند تو , با ذره‌بین گشته‌اند و گاه با نگاهی حریص و نامحرم اطلاعاتی که درباره‌ی خودت داده‌ای را ثبت و ضبط کرده‌اند. به این‌جاکه می‌رسی می‌بینی همه‌اش تلخ است . وقتی می‌بینی دنیای مجازی گاهی بدونِ قرار قبلی در خدمت چیزی است که به ریاکاری می‌انجامد. یا ریاکارمان می‌کند یا ریاکارانه ضربه می‌زند .
وقتی از خوشی‌ات هم می‌نویسی یک طور دیگرست . با ناخوشی‌هایشان پا پیش می‌گذارند که تا نبینند باور نمی‌کنند زندگی طور دیگری هم می‌شود ... این‌ها ظاهر ماجراست هیچ‌وقت نفهمیدم خودشان هم از اول می‌دانستند طمع‌شان چیز دیگری‌ست سودای دیگری دارند یا نه ؟ !

مدتی فاصله گرفتم! مردد میان ماندن و رفتن . سال گذشته همین روزها در پایان تابستانی که نمی‌دانستم چرا دل‌م نمی‌خواست تمام شود , خواستم برگردم. بی سر و صدا چند ماهی سکوت کرده بودم نه که جار بزنم آی من رفتم که بیایید دنبالم! خفقان گرفته بودم . خاطرم هنوز مکدر مانده, اما فکر می‌کنم موفق شدم . توانستم این‌جا را - همین صفحه‌ی سفید و چند جور بنفش را که به آن می‌گویید صورتی - مالِ خودم کنم , نه خودم را مالِ این جا. به نظر می‌آید این‌جا راه‌ش را پیدا کرده . این‌جا که یا باید دل می‌کندی و می‌رفتی یک جای دیگر با اسم دیگری صفحه باز می‌کردی برای بلند بلند فکر کردن . یا می‌ماندی دل‌ت را بِکَنند بگذارند کف دستت .
چیزهای دیگری هم هست همه‌اش همین نیست , از این‌جا رفقایی دارم بهتر از آبِ روان , آن‌قدر که می‌شود سه روز تعطیلی را با سه گروه مختلف از آن‌ها اوقات منحصر به فردی گذراند و خوشی کرد. جاهایی کنارت هستند که نمی‌دانی بدون بودن‌شان چه طور از سر می‌گذراندی . اما چیزی که می‌ترساندم این است که یک سرِ تمام دیدار به قیامت‌های زندگی‌ام هم برمی‌گردد به همین‌جا . حتی اگر تعدادشان به انگشتان یک دست هم نرسد. برای من هیچ خوب نیست برای من که دیدار به قیامتی نداشتم و همیشه جا می‌گذارم برای یک روزی یک وقتی یک جایی ... بگذریم !

وبلاگستان فارسی ده ساله می‌شود. من خواندن و نوشتن وبلاگ را پاییز نه سال پیش شروع کردم ... در این لحظه هیچ چیز مثل اول‌ش نیست , نه این‌جا و نه وبلاگستان فارسی ! آن‌قدر آن‌وقت‌ها دور و غریب شده که گاهی آدم باورش نمی‌شود واقعن وجود داشته ... اولین بار از توی صفحه‌ی وبلاگ‌های زنان وب‌سایت زنان ایران سر از وبلاگ خورشید خانوم درآوردم سومین روزی که وبلاگ می‌خواندم فردای شبی که در پاورچین مهتاب / سحر زکریا با شعرهای یاسمنگولا به شهرت جهانی رسید, دل‌م خواست وبلاگ داشته باشم ... آن وقت‌ها فکر می‌کردم وجود همچین امکانی , صفحه‌ای که بنویسی مخاطب داشته باشد بدون واسطه بدون ممیزی اساسن " نوشتن " را متحول می‌کند. نمی‌دانم این‌کار را کرده یا اینکه یک روزی انجام‌ش می‌دهد . نمی‌دانم اصلن این تحول می‌تواند مثبت باشد یا نه ! اما من وقایع سال 88 را با حساب و کتاب‌های خودم در تالار افتخارات فضای مجازی فارسی زبان - و نه منحصرن وبلاگستان فارسی - می‌گذارم و فکر می‌کنم به همه‌ی سختی‌اش , می‌ارزید ...

چراغ خانه‌ی همسایگان قدیمی زیادی در پس‌کوچه‌های وبلاگ‌شهر خاموش است ... سکوت کرده‌اند ... در بند اند ... بعضی‌هاشان کرکره کشیده‌اند ... کرکره چندتایی را سرویس دهند‌گان وطنی پایین کشیده‌اند , چند تایی جای دیگری قایمکی می‌نویسند هر جا که هستند سلامت باشند, دلم برای نوشتنِ صنمِ خورشید خانوم تنگ شده برای بی‌تای خانوم حنا برای پانته‌آی انار و همین‌طور کوزه خانوم , برای عرق سگی و چخوف منو ندیدی ! برای نوشتن لولیان تنگ شده دلم می‌خواهد فاصله‌ی بین پست‌های قاصدک و نارنج این‌قدر زیاد نباشد ... می‌دانم دیگر تکرار نمی‌شود اما حالا خودم هم باورم نمی‌شود روزی روزگاری نه بلاگ‌رولینگی بود که وبلاگی پینگ شود و نه فیدخوانی در کار بود که خبرت کند, فانوس به دست از روی دیوار همسایگی‌هایمان سرک می‌کشیدیم !

 آلوچه خانوم | 11:03 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?