درستش این بود که من زودتر از همه میرسیدم، آنجا را سامان میدادم . مینشستم سرِ جایم تا آدمها برسند، اما من قدری دیر رسیده بودم چند نفری زودتر از من آنجا بودند. دیدم پیش از من در محل حاضر شده و جا گرفته. نه یک گوشهی گم، مثل کسی که دلش تاب نیاورده فاصله نگهدارد . بلکه مثل یک تماشاگر حرفهای تاتر، مسلطترین صندلی، وسط سالن، ردیف دوم یا سوم. برای زیر نظر گرفتن و ثبت. مثل همیشه، با دقتی میکرونی. فکر کردم این دیگر چه رسمیست؟ کجای منِ درهم شکسته دیدن دارد؟ چهچیز این تماشا لذت دارد؟ از جانِ من چه میخواهد؟
وقت رفتن آمد و زیر گوشم گفت ببخشمش - که حالا زیرش میزند - یادم آمد پیشتر توی مستی هم خواسته بود ببخشمش - که آن دفعه هم زده بود زیرش، منهم گفته بودم که نمیبخشم، نبخشیدهام! - و من ، دخترِ بزرگ متوفی، وسط آن شلوغی تنها توانستم هوار نزنم.
استدلالش این است که همه همینطورند! میپرسم پس من چرا اینطور نیستم و نتوانستم باشم ، نخواستم که بتوانم باشم حتی! آن بخش از مغزم که قرار است فرمان بدهذ، توی یک مناسباتی خاموش میشود. انگار از دایرهی سلسلهی اعصاب خارج میشود... آدمها چهطور میتوانند اینهمه بیقاعده باشند؟ اینقدر بیهمهچیز! میگوید آدم خوب بودن بیفایدهاست، آدمِ خوب دستش خالی میماند و اصلن خوب بودن نسبیست ... میگویم من تلاش نمیکنم خوب باشم. اصلن خوب کیلویی چند است؟ اما باید بتوانم خودم را تحمل کنم، آدمها چهطور خودشان را تحمل میکنند؟ سر رشتهی همهی اینها را که میگیرم میرسم به خاستگاهشان، به یک چیز مهمی که به هر دلیلی، یک وقتِ مهمی سرجایش نبوده، صرفشان نشده. ازشان دریغ شده. حالا میخواهند آن را از حلقوم دنیا بیرون بکشند که هایلایتهای محقرشان از گند زدن به اعتماد، رفاقت و حرمت نان و نمک ارتزاق میکند . یکی میپرسید چرا به چشم بیمار نگاهشان میکنی؟ گفتم چون دنبال درمان میگشتم. با بلاهتی غریب، مسلح به رفاقت خواسته بودم به جنگ خصومت بروم. مثل رسول نجفیان که توی سریال رعنا به بهزاد فراهانی میگفت " میخواستم جراحی کنم " . وقتی میگذاریاش کنار واقعیتِ در جریان، همانقدر دردناکست و شاید بیهوده ... اما کوتاهآمدن از آن برای من بیاعتبار شدن یکجور جهانبینیست، اگر باور کنم مدارا کشکاست و اصلاح امری نشدنی ، باید این دستبند سبز را هم از دستم باز کنم، پذیرش این نتوانستن و نمیشود برای من یعنی پذیرفتن خیلی از چیزهایی که هنوز زیر بارشان نرفتهام.
پرینت مکاتبات و مکالماتم ، کارتنوشتههای دریافتیِ مناسبتی، تمام کاغذهای نیمهکارهام ، یادداشتهای روزانه، درفتها ، همه و همه را یک جا جمع کردهام و نگاه میکنم میبینم جایی ننوشتهام، دیالوگهای فرسایندهی طولانی را مرور میکنم، میبینم چیزی نگفتهام که به آن باور نداشته باشم. مسیجهای پر از ادلهام جوابهایی لبریز از انکار دریافت کردهاند. محکوم به سیاهبینی و کینهورزی شدهام و جا به جا اصرار فراوان به اینکه دستکم قدری، به آخر کار اعتماد کنم - هنوز هم باید اعتماد کنم؟! - و من همواره از خودم میپرسیدم چرا نمیتوانم اعتماد کنم. جوابم را توی نوشتهها پیدا کردم... دیدم آدمها از این ناراحت نمیشوند که باورشان نداری، عصبانیاند که چرا نمیتوانند گولت بزنند و نمیفهمند چیزی را که باور ندارند طبعن نمیتوانند به تو بباورانند.
پرینتها را نگاه میکردم، یادم آمد به رفیقی میگفتم وسط عناصر داستان هستم انگاری. گفت بنویس خب!
فکر میکردم همین مکاتبات و مکالماتِ مستند، بدون جرح و تعدیل حتی، میتواند یک داستان باشد. داستانی که شاید هنوز کسی شبیهاش را ننوشته ! باید همه را کنار هم بگذارم.، بلکه سر درآوردم که گاهی آدمیزاد را چهطور میکارند ، چهطور میزایند، سر کدام سفره با چه نانی بزرگش میکنند که اینهمه درندگی و دریدگی را یکجا جمع میکند، این بیهمهچیزی از کجا میآید؟
No comments:
Post a Comment