آلوچه خانوم

 






Wednesday, July 30, 2014

بادمجان‌ها را روی شعله‌ی بزرگ  اجاق گاز کباب کردم.  گوجه‌ها را هم ! پوست‌شان را گرفتم.  توی یک ماهی‌تابه به سیر رنده شده زردچوبه و نمک زدم، تفت‌شان دادم.  سیرها را از توی روغنی که بوی سیر می‌داد جمع کردم.  توی روغن تخم مرغ شکستم،  نمک و فلفل!  همِ آرامی زدم . زیرش ،    خاموش کردم.  تفلون‌ش داغان است.  حالا بلدم زیرش را که خاموش کنی خودش ور می‌آید.  زرخِ آب بادمجان‌های کبابی گرفته شد با گوجه‌ها سرِ حوصله  دارند تفت می‌خورند.  هم می‌زنم . همان‌طوری که یادم دادی . آن‌قدر هم می‌زنم تا مثل حلوا منسجم شود و روغن پس بدهد. 
فردا می‌شود چهل روز.  هانی باید الآن سر خاک باشد.  قبرت من را عصبانی می‌کند.  خیلی ضایعی که آن ریختی مُردی.  این را در حالی می‌گویم که گردنم را سیخ گرفته‌ام اما سرم را کج ! بلدی که؟ ... خیلی ضایعی که من مجبور شدم پای تلفن به رفیق جوانی‌ات هفت کوه دریا آن‌طرف‌تر تسلیت بگویم.  تلاش کنم آرام‌ش کنم وقتی می‌گفت داشته برنامه می‌چیده بیاید ایران.  با هم بروید رشت را پیاده گز کنید. خیلی ضایعی نیستی تا ببینی چه ترنجِ گردِ رسیده‌ای نصیب‌مان شده.  با ته ریش‌ت موهای یک خط درمیانش را شانه کنی.    

میرزاقاسمی آماده شد.  بودی می‌گفتی پس سیرش چرا این‌قدر کم است بعد من می‌گفتم پیری به بویایی‌ات هم اثر کرده... اما تو پیر نبودی که.  آخر همین مردادِ لعنتی تازه شصت و پنج‌ساله می‌شدی. از پل مک‌کارتنی هم کوچک‌تر! تازه عاشق شده.  "مای ولنتاین "  خوانده برای آخرین عشق‌ش ، همین دوسال پیش! 

  یک بشقاب میرزا قاسمی کشیده‌ام سر ظهر روز تعطیل ببرم برای هم‌سایه‌ی روبرویی . آن شب که مُردی، بعد از فوتبال ایران و آرژانتین،  من توی پله نشسته بودم تا  باربد و رفیق‌ش حال خرابم را نبینند.  صدایشان می‌آمد ،  افسوس خطای نگرفته روی دژاگه را می‌خوردند.  من پای تلفن بودم وقتی  آقایی که از اورژانس آمده بود،  تلاش می‌کرد برت گرداند ، بی‌فایده بود  ... همه چیز تمام شده بود.

  آقای هم‌سایه از خانه زد بیرون تا آشغال‌ها را ببرد.  من را دید ، ترسید.  گفتم تو همین نیم ساعت پیش مردی،  یک سیگار روشن کرد داد دستم و رفت.  



 آلوچه خانوم | 3:05 PM 








Friday, July 25, 2014


گاهی،  یک‌هو بی‌هوا،  توی آینه‌ی آسانسور،    توی انعکاسِ شیشه‌ی  کافه‌ قنادیِ سرِ چهار راه،  توی سیاهی چشم‌های پسرکی که زائیده‌ای،  ناغافل،  خودت را می‌بینی و   فکر می‌کنی؛ اتفاق افتاد،  دوام آوردی و نشکستی 

 آلوچه خانوم | 12:01 AM 








Tuesday, July 15, 2014

پای تلفن‌های سرِ فرصتِ گاه و بی‌گاه، " عَنایَت " صدایش می‌کردم.  می‌دانستم  احتمالن  مادرش - که هیچ‌گاه ندیدم‌ش - و تمام وابستگان مرتبط با مادرش این ریختی صدایش کرده‌اند ... غروب‌های تنهایی سر به سرش می‌گذاشتم  ، وقت‌هایی که احتمالن  بیتل‌ز  گوش می‌کرد یا گل‌های  رنگارنگ  ، بادمجان‌های کبابی را پشت و رو می‌کرد و دل‌ش پر می‌کشبد  آن قدیم‌ها.  سر به سر پیشینه‌اش می‌گذاشتم و ایمانِ عجیب و غریب‌ش.  خدایش را از رو برده بود و  آفریدگار با پشتکاری کم نظیر،   نم  پس نداده بود.  می‌گفت " من می‌دانم و او" .  لیوان‌م را بلند کردم،  گفتم " هم‌پیاله‌ی ما باش " وضو گرفت نمازش را خواند لیوان‌ش را کوبید روی میز ، گفت "پر کنید " .
گفتم"  نمی‌شود ، زرنگی؟  هم بزمی هم رزمی!  بلاتکلیفی عَنایَت. هم دنیا ، هم آخرت؟  نترس عَنایَت.  خدایت دریدگیِ من بیشتر به دل‌ش می‌نشیند از تو تکلیف معلوم‌ترم.  "
گفت " خفه‌شو ... من می‌دانم و او "؟
نگفتم خدایت ناخن خشک است.  خدایت تماشایت می‌کند،  وقتی آرزو به دل از دنیا می‌روی.  دل‌م می‌خواست بپرسم چرا خدای تو زن است و خدای همه مرد؟  خدای تو فقط دل دارد و خدای بقیه دستِ عمل؟  نگفتم.  ترسیدم به‌رنجد.   نمی‌دانستم خدایش مادر است.  آغوشِ بی‌دغدغه‌ است.  بعدتر فهمیدم  آن عشقِ بی قید و شرط،  آن عطوفتِ بی‌نظیر ،  حتی خاطره‌ی محو و گنگ‌ش  این همه سال بعد از نبودن‌ش،  کجاهای زندگی دست‌ش/ دست‌مان  را گرفت تا گذر کنیم از ناامن‌ترین گردنه‌های دنیا.  بعدتر فهمیدم  چرا بود و نبود ! چرا داشت و نداشت!  
آخرین ملنگی دونفره‌مان ...  همین دو ماه پیش ...  دست‌سازِ قرمزِ بارِ زمینِ کردستان ... از این در و آن در گفتیم ، گفت خسته‌است.  گفت از فکر رفتن دل‌ش شاد می‌شود.  همان دلی که تنگ مادر،  پسر خاله‌ی جوان‌مرگ و خاله است.  پیشانی‌اش چین افتاد.  صدایش دورگه شد. چانه‌اش لرزید.   گفتم "دلِ من هم تنگ است.  گفتم  سی و خرده‌ای سال دلتنگی برای منِ چهل ساله زیاد است."  می‌خواستم بداند خودش تنها نیست که سر می‌کند فشردگیِ آن یک مشت ماهیچه‌ی تپنده را.  نمی‌دانستم دل‌تنگی برای خودش چه‌قدر بزرگ است.  نمی‌دانستم قلب ، قلبِ نجیب،  قلبِ پاره پاره ، چه کم می‌آوردش ! 




 آلوچه خانوم | 11:30 PM 








Wednesday, July 02, 2014


چو خُم ، نجوشی چرا؟ 
چرا؟
چرا؟
چرا؟ 
چرا؟ 
چرا؟  
.
.
.
تو پرده پوشی ،  چرا؟




 آلوچه خانوم | 11:04 AM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?