Thursday, July 21, 2022

.

همین ده دقیقه پیش رسیدم خانه، دوازده و هجده دقیقه بامداد سی‌ام تیر هزار و چهارصد و یک. روزهای آخر ماه وقت محاسبه‌ی حقوق و دستمزد جهنم‌ام. کارهایی که باید به سرانجام برسد تمامی ندارد. وسط این هاگیر واگیر دو روز است مشغول تمدید گذرنامه‌ام. شایعه شده از یکم مرداد هزینه‌ی صدورش ۴ برابر می‌شود. چیزی بین ۱۵۰۰ تا ۱۶۰۰ . کارمند سگ اخلاق پلیس ۱۰+ می‌گوید به آن‌ها رقم جدید اعلام نشده. هر روز کار ۳۵ متقاضی را انجام می‌دهند.  لیست ۳۵ نفره تا ۶.۵ صبح پر می‌شود، کار اما از ۸ صبح‌شروع می‌شود. شانس می‌آورم یکی از ثبت‌نامی‌های قبل از ۶.۵ صبح پیدایش نمی‌شود.  متصدی گرفتن عکس گفت موهایت و زیر چانه‌ات معلوم است. می‌گویم با موهای سفیدم چه کار دارید؟ قیافه‌ی مامور معذور به خودش می‌گیرد اما من انگار پیدایش کرده‌ام برای سرریز خشم‌ام.  از لجم یک‌طوری شال را دور سرم پیچیدم که ناخودآگاه به‌ش می‌گویم می‌دانم یک‌طوری عکس می‌گیری که  مثل داعشی‌ها می‌افتم و هیچ‌جا راهم نمی‌دهند. گفت نه داعشی نیفتادی. راست گفت، امروز عکس را دیدم انگار کارگر آشپزخانه‌ی داعش‌ام. 

 از هشت صبح تا همین ده دقیقه پیش بعد از مدت‌ها  با دوتا ماسک  روی هم نفس کشیده‌ام (یا نکشیده‌ام)   سه بار هم عوض‌شان کردم. باز هم همه دارند مبتلا می‌شوند. می‌پایم از این واریانت هم جان سالم در ببرم. امروز فکر می‌کردم خانه نبودیم، یخچال خالی‌ست برسم فردا قدری خرید کنم اگر این‌بار نجستم و بالاخره گیر افتادم، خودم تنهایی از پس خودم توی خانه بربیایم. همکارم امروز زیر سرم می‌گفت ژن تو یک چیزی‌اش است. نگفتم که می‌دانم سگ‌جانم، دوام‌آورده‌ی ترسیده اما ترسناک. غر زدم که بی‌ربط نگو ! ماسک نمی‌زنی رعایت نمی‌کنی.
 تمام این بیست و شش ماه وقتی اوضاع داغان است  خیال‌م تا آخرین لحظه‌ای که از سلامتی خودم قدری راحت است مامان را سر حوصله می‌بینم. مثل دیشب و پریشب. می‌روم لوسم کند، برایم فسنجان بپزد، کولی سرخ کند. حتی وقتی سیرم با اشتها بشقابم را خالی می‌کنم. با دست غذا می‌خورم که بداند خیلی کیف کرده‌ام. می‌گویم باقیمانده را برایم کنار بگذارد، می‌برم. شب زود می‌روم توی تخت خواهرم، دخترک را آواره‌ می‌کنم روی کناپه، می‌دانم مامان کیف می‌کند برایم میز بچیند و وظیفه‌ام لذت بردن از این محبت موروثی‌ست. ضیافت شکم!  کیف می‌کند می‌بیند کیف کرده‌ام. اگر هم خوب خوابیده باشم که به‌تر! حالا می‌بینم من هم با تمام ادعاها و فاصله‌ای که بین موجودیت خودم و او ایجاد کرده‌ام، کیف کردم سه شب مانده به کنکور لعنتی بچه‌ام دست شست و  گفت با دست کولی می‌خورم حیف‌است کیف‌ نکنم و من مثل وقتی که مطمئنم مادرم از جوشیدن سیر و سرکه‌ی توی دل‌م خبر ندارد، به تماشای این  لذت (حالا فکر می‌کنم شاید ساختگی بچه‌ام بابت میزی که برایش چیده‌ بودم ) احتیاج دارم. من بچه‌ام را می‌فهمم؟ مادرم را چه‌طور؟ 

اخبار را یکی درمیان دنبال می‌کنم. دیروز مادری در میدان شهرک غرب خودش را جلوی ون گشت سپر کرد که دخترش را نبرند. امروز ماشین تشریفات وزرات امور خارجه مردم را جلوی سینما استقلال زیر گرفت. دیگر از این حجم  بی‌خردی و نفهمی تعجب هم نمی‌کنیم. آن‌قدر از خود سال‌های اخیرم در جمیع جهات دورم که گاهی می‌ترسم.  فکر می‌کنم ما، آن آدم‌های وظیفه‌شناس، آن طفلکی‌های امیدوار،  که فکر می‌کردیم نسل قابل می‌پروریم، این‌جا را بسازند، اما حالا می‌خواهیم بچه‌هایمان هر چه زودتر بروند پشت‌سرشان را هم نگاه نکنند،  کجای قصه گم شدیم؟ 

 

No comments:

Post a Comment