پسرک سرتق آبی پوشی بود . اولین چیزی که ازش می فهمیدی این بود عاشق فیلم هامون است . وقتی میدیدیش فکر میکردی از مدرسه فرار کرده آمده سینما . محال بود حدس بزنی دانشجوست! بهمن 71 را می گویم ...
پسرک سرتق آبی پوش دوست خوبی شده بود . نزدیک ! می فهمید و می فهماند که می فهمد . اینش را دوست داشتم ... حالا می دانستی که اهل شعر است عاشق حافظ و اخوان است و البته فوتبال و پیتزا. نگران تعهدات اجتماعی اش بود . سعی میکرد وانمود کند درسی که نمیخواند برایش اصلا مهم نیست . نیمه دوم سال 72 را می گویم همان موقع را که گاهی با خودم فکر میکردم یادم باشد بپرسم کی بدنیا آمده . بعد به خودم اخم میکردم که به تو چه؟ و با لحن دلگرم کننده ای به خودم جواب می دادم خب چه اشکالی دارد ؟
شب تولد بیست و یک سالگی عروسکی شب را در آغوشش به صبج رساند . شب تولد سال بعد همسریم و کلی تا همخانگی مانده , بافتنی بد ترکیبی یواشکی بافته ام ... می دانم قشنگ نیست فقط بافتنش سخت است یعنی کار "مهمی" است و میخواهم کار "مهمی" کرده باشم . به رویم نمی آورد تا همین سه چهار سال پیش .
شب تولد بعدی ... شب تولد بعدتر. شاید بازی ایران و ژاپن است و ما در تدارک همخانگی! کاری سخت تر از رسیدن ایران به جام جهانی . بزرگترهایمان از استرالیا بدقلق ترند اما زورشان به آرزوی بزرگ ما نمی چربد ... طولانی ترین شب آن سال را قصد کرده ایم زیر سقف خودمان باشیم به هر قیمتی.
26 آبان بعدی اولین بیست و شش آبان همخانگی است . سوت و کوریم . همانجاست که می فهمم گاهی از آرامش و سکوت می ترسد . 26 آبان بعدی را در کوران رفیق بازی هایمان جشن می گیریم . تماشای عکسهای آن حشن تولد کماکان سرگرمی بزرگی است ... یک بیست و شش آبان هم هست که باز سوت و کور است . برایش چندتایی نمایشنامه گرفته ام از بهرام بیضایی و اکبر رادی ! که حالش را دگرگون می کند بعدتر ها می فهمم که این تکرار کادوی نوجوانی است . بدون قرار قبلی بدون قصد قبلی فقط اتفاقی تکرار شده در همان روز از تقویم چند سالی جلوتر با چیدمانی متفاوت . یک بیست و شش آبان هم هست که دوستش ندارم. وسط آن شلوغی یک عالمه هم را بوسیده ایم به هوای تکرار طعم بوسه های همیشگی ... حسی که تک لحظه هایی گذرا می آیند و به آنی گم می شوند . می گردم ... می گردیم ... پیدایش نمی کنم ... پیدایش نمی کنیم! در هیاهو گم می شوند . کجایی ؟ کجایم ؟ چه شد ؟ ...
شکمم دو قدمی از خودم جلوتر است ... تولدی خلوت با شوقی زائد الوصف که این روز هم بگذرد و فاصله ی ما را یک روز با " حادثه " کم کند ... دستش را می گیرم روی شکمم . پسرک چرخی می زند . قند توی دلمان آب می شوند . هر چیزی مقابل شوق دیدنش رنگ می بازد حتی سی ساله شدنمان .
پسرک توی آغوشی است با هم ویترین کفاشی های ولی عصر را نگاه میکنیم . اولین بار است که باهم آمده ایم خرید. توی گوشش زمزمه می کنم که این اولین خرید ما با هم برای مهمترین آدم زندگیمان است.
یک تولد هم هست ... سایه ی شومی رویش افتاده اما نمی تواند تاریکش کند. فردایش بستری می شود. نمی خواهم به هیچ چیز بدی فکر کنم ... تمام فکر و ذکرم این است که که خوش بگذرد آنقدر که سایه ی شوم رنگ ببازد. نترسیده ام! هنوز هم باورم نمی شود که نترسیده بودم. یک ندایی از درون به من میگفت اگر قرار نبود این هیولا در نطفه خفه شود از وجودش باخبر نمی شدیم ... که باید سرزندگی را حفظ کرد و تسلیم آفت نشد. چیزی درونم رگ می کند. سی و چهارسالگی را باید زندگی کرد با تمام رازهایش ...
برنج پیمانه میکنم . مایه ی لوبیا پلو را هم می زنم ... لیوان ها را می چینم روی میز . هیچ وقت نمی دانم چند نفریم... دوستان زیادی رفته اند. آنقدر رفیق باز هستیم که شب تولدمان تنها نمانیم... تولدها تکرار می شوند , مهم این است که هستند ... روی ظرف سالاد سلیفون می کشم . فکر میکنم امشب که صبح بشود باز دوباره همسن می شویم ... گیریم کماکان من 6 هفته بزرگتر باشم . عددی که مقابل سن می نویسند یکی می شود . بعد یادم می آید که 5 بزرگترین عدد است ... یادم می آید 5 تا 5 تا دوستت دارم . لبخند پت و پهنی روی لبم می نشیند . بعد یاد یک عالمه چیز می افتم ... یاد وقتی که عروسک سفید پشمالو را برداشتی و رفتی توی بالکن خانه در را بستی و سفت بغلش کردی و من فکر میکردم خوش به حالش ! عروسک سفید پشمالو را میگویم . یاد لب و لوچه ی آویزانی که نفهمیدم چطوری توانستی جمع و جورش کنی بعد از اینکه آن پلنگ بد ترکیب به رویت غرید !!! می توانم قیافه ات را بعد از تماشای کادوهای امسالت مجسم کنم ... از اینکه می شود باهاشان حسابی سر به سرت گذاشت ذوق زده می شوم و از همین حالا می دانم عمرا دلم نمی آید تا آخر تولد نایلون مشکی سه خط را, رو نکنم . بعد یادم می آید وقتی پای تو در میان است هیچ رازی را نمی توانم توی دلم نگه دارم ... بعد یادم آمد از همان اولش نتوانستم دوست داشتنت را ازت قایم کنم ... اگر آن راز سر به مهر می ماند ؟ سعی میکنم خودم را بدون تو مجسم کنم ... نمی توانم ... باز هم تلاش میکنم ... نمی توانم ... نمی شود! من برای همین هستم ... این تقدیر نیست . این علت بودن است . می دانم او دلیل بودن من است. من حتما برای این آمده ام که این عشق را با تمام وسعتش تجربه کنم, این مهمترین کار من در این دنیا بود ... کاری که تمام نمی شود, عشقی که بزرگ می شود, قد می کشد ... بالغ می شود ... تکثیر می شود .
از 26 آبان بیست و یک سالگی تا همین امشب هر 26 آبان فکر میکنم اگر به دنیا نیامده بود ... اگر به دنیا نیامده بودی , بی فرجام می شدم بی فرجام می ماندم ...
پسرک سرتق آبی پوش , فرجامم . تولدت مبارک
No comments:
Post a Comment