Sunday, January 10, 2010

...
صدای شیپور. چندین گناهکار را که دستشان با زنجیر به هم بسته است به دو می آورند . همهمه خوابیده است . سردمدار سعی دارد بازی را اداره کند , بازیگر دزد را به جلو هل می دهد , به دنبالش بازرگان .

دزد : ای میر , ای امیر نوروزی , شغل من دزدی است و به آن افتخار می کنم . بعضی روز میدزدند, ولی کار من بدبخت شب است . تاشب پیشین که بد آوردم . به خانه ی بازرگان رفتم , بر دیواره خانه اش میخی کوبیده بود و مرا که از دیوار بالا می رفتم از یک چشم ناامید کرد.
طلحک : عجب , دیگ غضبم به جوش آمده. ای مرد تو شکایت را شنیدی . چرا باید به دیوار خانه ات میخ کوبیده باشی تا چشم یکی از رعایای زحمتکش ما را ناقص کند ؟
بازرگان : ای میر, من شوریده بخت تقصیری ندارم . گریبان کسی را بگیرید که دیوار را ساخته . دیوار را معمولا بنا میسازد .
طلحک : پس اینطور, پس دیوار را بنا می سازد .
بنا : گفتید دیوار را بنا میسازد؟ نمی فهمم - به من چه ربطی دارد ؟
بازرگان : خودش است قربان , بنا همین است .
طلحک : خوب به تله افتادی مرد نادان , چرا میخ در دیوار بازرگان گذاشتی که این بینوا را از چشم خلاص کند ؟
بنا : قربان به شما دروغ نمیشود گفت , اصل حقیقت را بخواهید این تقصیر آهنگر است که میخ را برای چشم مردم ساخته .
بین جمعیت آهنگر فرار میکند .
دزد : فرار کرد بگیریدش .
آهنگر را میگیرند و پیش می آورند .
آهنگر : ( با خنده ی ساختگی ) من در نمیرفتم قربان , من هیچوقت فرار نمی کنم . من داشتم می رفتم نجار را بگیرم . چون میدانید میخ کوبیدن کار نجار است . تقصیر من نیست . من فقط میسازم . اوست که میکوبد
طلحک : پس اوست که میکوبد . نگاه کن ببین نجار را در این جمع می بینی ؟
آهنگر سرش را میچرخاند و بقیه هم با او . نجار که بالای نردبان مشغول کار است به التماس می افتد .
نجار: نه نه , من اینجا نیستم . من نبودم . من زن و بچه دارم .
طلحک : ای مومن بی ایمان از عدالت فرار میکنی ؟ میخ را میکوبی و بعد هم در نمیاوری که برود به چشم این دزد زحمتکش ؟
نجار را همچنان بر سر نردبان پیش می آوردند . نجار همان بالای نردبان در حال الحاح و زاری و توضیح است .
نجار : قربان به خدا من یادم بود که میخ را دربیاورم , ولی در آن لحظه ای که رفتم بالای نردبان چشمم به خانه ی همسایه افتاد , آنجا دو مرد را دیدم که بازنی به دادستد مشغول بودند. زن لعبتی ماهپاره بود , و من حواسم پرت شد و با نردبان هردو واژگون شدیم , و من دیگر صلاح ندیدم با چشم فضولی به خانه ی مردم نگاه کنم
نجار و نردبان واژگون می شوند .
طلحک : عجب عجب , آن زن و مرد را اینجا می بینی ؟
نجار : بله قربان , اینها هستند .
مرد پیر : چطور ؟ چی ؟زن من ؟
زن : ای میر , ای امیر , این دو جوانمرد که می بینی یکی دوزنده است و دیگری شاگردش . من و شوهرم وعده ی رفتن عروسی داشتیم . در آن وقت این دوزنده لباسی را که دوخته بود به تنم امتحان می کرد و چون اندازه نمی شد می شکافت و درمیاورد و اصلاح میکرد . و این شاگردش هم تنم را اندازه میگرفت که لباس قالب تن دربیاید . می بینی که تقصیر ما نیست. آنها کارشان را خوب انجام می دادند و مزد خوبی هم گرفتند. اصلا تقصیر مردم است که بیخودی عروسی می کنند و ما را به هوس می اندازند .
طلحک : حق با تست . واقعا مردم چه کارها میکنند . صاحب عروسی در این مجلس هست ؟
مرد مسن : بله قربان ماهستیم .
طلحک : تو به چه حقی برای عزیزانت عروسی راه انداختی که این زن هوس کند لباس بدوزد و نجار حواسش پرت شود و میخ روی دیوار بماند و برود به چشم دزد بیچاره ؟
مرد مسن : من عروسی راه انداختم که هم دو عاشق را بهم رسانده باشم و هم اطعام کنم , تا همانطور که خدا خواسته اقلا یک گرسنه از گرسنگان جهان کمتر شود
طلحک : مطمئنم در این مجلس کسی نست با اطعام تو سیر شده باشد
فقیر : چرا , من هستم .
طلحک : همه ی این اتفاقات تقصیر تست . ( به دزد ) من انتقام ترا از او می گیرم . او را بکشید تا همانطور که خدا خواسته یک گرسنه از گرسنگان جهان کمتر شود .
...

صفحات 82 - 87 از فیلمنامه ی " آهو , سلندر , طلحک و دیگران " / نوشته ی بهرام بیضایی / انتشارات نگاه . چاپ اول : بهار 2536
در ابتدای چاپ دوم بتاریخ پائیز همان سال نوشته شده " این فیلم نامه چهارسال همه جا می گشت و کوشش برای ساختن آن بیهوده بود . "

No comments:

Post a Comment