این نوشته دوماه و هفت روز پیش در فضای خصوصیتری نوشته و همخوان شده بود. امروز آوردمش اینجا به یادبود برای ادای دین به رفیقی که دو ماه و هفت روز پیش میپرسید چطور از دلش خبر شدم !
سارا کو ؟
لیوان نیمه پر وسط میز لیوان سارا است . همه لیوانهایشان را میزنند به لیوانش . به سلامتی سارا . لیوانها به دفعات پر و خالی میشوند . لیوان سارا دست نخورده خودش را توی قلب آدم فرو میکند و میشکافد . سارا کجاست ؟ ... سارا کجاست ؟ سارا کجاست؟ آرشِ سارا یکهو دم میگیرد " دلا خون شو خون ببار ... " سارا اشک میشود . از توی دل همه سر ریز میشود. همه با خودشان و همدیگر از آنی که هستند خودمانی تر میشوند ... حواسم به آرش ساراست .هرچه نزدیکتر میشوی, تنهایی آرش بیسارا به چشمت بزرگتر میآید... حلقهاش بدجوری خودش را نشان می دهد . میدانم حلقهی سارا توی گردنش است , زیر پیراهن است . از بعد از ظهر نگاهش میکنم. یک چیزی را نمی فهمم . تعریف آرش بدون سارا شبیه به هیچ کدام از کلیشههایی که میشناسیم نیست . مردی که همسر از دست داده ؟... مردی که زناش را زنی که عاشقش بوده را از دست داده ؟ همخانهاش را؟ ... اینها همه هستند اما قوارهشان یک طوری است که به تن آرش اندازه نمی شود . حال این پسر یک جنس دیگری دارد, جنسی که میفهمیاش اما برایش توصیفی نداری . شاید باید سارا را دیده بودم تا کلمهی مناسب را برای تعریف آرش بیسارا پیدا میکردم ... شیطان است چشمهایش برق میزنند . این برق توی نگاهِ سارا هم بود وقتی از توی عکسش نگاهت میکرد ... تمام سعیاش را میکند این شب دورهم را گرم و زنده نگه دارد . می شود میزبان . میشود صاحب مجلس . انگار سارا سپرده مواظب مهمانها باشد . میزبان خوبی است . مراقب حال همه است . فکر میکنم شاید راهش را پیدا کرده . با اندوه بازی میکند ! ... اما لعنتی باید بازی سختی باشد وقتی صبح ها تنها بیدار میشود, صدای نفس های سارا را کنارش ندارد و هر چقدر گوش تیز کند صدای پایی از آن یکی اتاق نمیآید... وقتی میخواند " قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز , در دلم میگریند" به خودت میلرزی , نکند دلش بترکد ؟ .
یکهو میگوید " کو ؟!!! " بعد سریع خودش را جمع و جور میکند . می گوید تحملم میکنید, می گویم نخیر این تویی که تنهایی , همهی ما را باهم تحمل میکنی با همهی این همدردی های گل درشتمان که ادایش را در میآوریم که یعنی میفهمیمات . مگر میشود بفهمیم توی دلت چه خبر است پسر ؟... نگاهش را می دزدد . دنبال راهی میگردد بزند به شوخی, اما آن "کو" با تو میماند ... فکر می کنی بعضی غم ها از ظرفشان بزرگترند و این خیلی بیانصافی است. انگار کسی بدون هماهنگی با خودت , نقشی برایت مینویسد . نقشی که هیچ وقت فکرش را نمیکردی ... نگاه میکنم این توی همهشان مشترک است . فکرش را نمیکردند یک روزی قرار باشد سارا در جاده جا بماند و نقش زندگی کردن در روزگار بیسارا به آنها سپردهشود ... اما این پسر حکایتش چیز دیگری است ... انگار پایهی آتش سوزاندنهایش را ندارد . به بچهای تخس و شیطان میماند که هم بازیش را ازش گرفتهاند . همبازیِ قدیمی , همانی که فقط او رازهایش را میدانست . همبازیای که کنارش قد کشید و بزرگ شد. حالا آرش مانده بیهمبازی و همهی آن بازیهای ناتمام ...
آخرنوشت ( بعد از دوماه و هفت روز / دقیقا چهارماه پس از جاماندن سارا در جاده ): آرشِ سارا کو ؟!!! کجایی پسر؟ آخر دلت ترکید؟
یادت , یادتان گرامی
No comments:
Post a Comment