دارند مینویسند از رفتن و نرفتن , من اینقدر میبینم که همه یا دارند طلاق میگیرند یا میروند, آنهایی که دارند میروند نصف بیشترشان میروند که آنجا طلاق بگیرند. از یک چیزی میگریزند لابد, شاید دنبال "آن" خودشان میگردند و پیدایش نمیکنند . شاید آن "آن" را یادشان رفته چه ریختی بوده میخواهند بروند دور از هیاهو ببینند آن "آن" را بهخاطر میآورند اصلن. ما هم اینجا حتمن گاهی از خودمان میگریزیم. من تنبلم, میگریزم زیر پتو.. در خانه را بستهام , بیدار که میشوم یک دانه آهنگ, فرقی نمیکند دقیقا کدام, یک دانه از آنهایی که انگار کسی دلم را گرفته توی مشتش, هی لوپ میشود با صدای بلند, خودش بس است و یک طوری کارم را میسازد که نروم سراغ خبر و فیلم و گزارش ... بعد میگویند یک فیلمی است در میدان کاج, دوستی پایش نوشته بعد از بیست و یکسال افسوس نمیخورد که اینجا نیست, نمی دانم درست, شاید هم نوشته غمگین نیست که اینجا نیست . همین جا را میگوید ... من که میدانم جان او به اینجا بسته است ... همین جایی که آخر زمستان گذشته خودم دیدم که کابوس حالا حالاها ندیدنش با او چه کرده ... او هم احتمالا دید که دلخوش بودن به رنگ سبز پاشیده شده به در و دیوار این شهر با ما چه کرده. او هم مثل ما چشمش سبزی و سبزینگی ها را یک طور دیگر توی خودش جا میدهد, اما سرد و گرم چشیده قد خودش, ما هم چشیدهایم قد خودمان. قدِ ما با قدِ او با هم قدری توفیر دارد. آنقدر توفیر دارد که عصر بیست و دوم خرداد با انگشت جوهری و دلی آویزان از اینجا رفت و تا آخرین لحظه میگفت نمیداند چرا چشمش آب نمیخورد.
میخواهند از اینجا بروند, از اینجا که ساعتی بچه کرایه میدهند برای گدایی , توی کابین تلفن عمومیِ خیابانهای شمالی شهر آگهی فروش کلیهی جوان , سالم با گروه خونی کمیاب زده اند , با خودت فکر میکنی طفلی چقدر نشسته منتظر تلفن ! نمیداند مگر تلفن عمومی از رونق افتاده وقتی همه یکدانه گوشی همراهشان دارند .
میخواهند از اینجا بروند از اینجا که زن ها توی واگن های مترو دمکنی و ابرِجادویی
میفروشند و جوانترها کلاه گیس چتری در رنگهای مختلف قابل سشوار کشیدن , از همانهایی که خودشان هم به سر دارند, مجسمشان میکنم جنسهایشان را فروختهاند کلاهگیسها را برداشتهاند دست و رو شسته, میروند خانه , خانههایی که معلوم نیست چه شکلیاند و چه چیزی آنجا انتظارشان را میکشد .
میخواهند بروند, در مهمانی دست در گردن هم با دلی پر از خون و لبخندی به پنهایِ صورت, آواز میخوانیم ... با خودت میگویی , عیبی ندارد بگذار بروند دنبالِ آرزوهایشان, کاشکی آرزوهای همه یک جایی روی زمین منتظرشان باشد , دنبال آغوشِ گرمِ از دسترفتهای نروند جلوی چشمت زیر خاک دراز بکشند ... معلوم نیست لیوان چندم را بالا انداختهای دیگر اثر نمیکند , دیگر هیچ چیز اثر نمیکند ... به صورتهاشان نگاه میکنی آدمهایی که زحمت کشیدی پیدایشان کردهای , پیدایت کردهاند, تا کی دوباره! ... عیبی ندارد بگذار بروند. فیسبوک که هست, دیگر از فرودگاه بین راه هم عکس آپلود میکنند, انگار همینجا بغل گوشت هستند. اصلن مگر اینجا آدمها چقدر هم را میبینند؟ ... میدانی پوست کلفت شدهای , پیشتر از پشت شیشهی فرودگاه که نمیدیدشان دلت تنگ میشد, میخواستی تا دم آخر باشی, جلوی چشمت راه بروند حرکت کنند تصویر به خاطر بسپری حالا ... اصلا نمیروی که ببینی رفتنشان را. بهانه دادهاند دستمان, از "مهرآباد" نمی پرانندشان, اوضاع بنزین هم که این ریختی است, کسی راضی به زحمت کسی نیست ... وسط آن بیابان بی آب و علف , دیگر دمِ آخر از کنار برج میدان آزادی رد نمیشوند, نه مهری و نه آبادی! انگاری خواسته بودند سنگینیِ نگاههای مضطرب پشت شیشه را به حداقل برسانند تا دلشان را نلرزانیم دمِ رفتن , بروند پشت سرشان را هم نگاه نکنند .
آنها همین را میخواهند, بروید و برنگردید, دست هر کسی را هم میتوانید بگیرید با خودتان ببرید هرطور شده , آدمهای شبیه ما یا دارند جدا میشوند یا میروند, کسانی که ماندهاند جمعیت را با وسواس کنترل میکنند, بعد آنها, خودشان مثل گربه زاد و ولد میکنند تازه میخواهند قانون را عوض کنند چهارتا چهارتا زن بگیرند هی برایشان بزایند خودشان را و مثل خودشان را زیاد کنند و این سرزمین را مثل یک ملک مصادره شده غصب کنند... ما هم بیشماریم, لابد! .
No comments:
Post a Comment