مادر یا بچه !؟
یک مادری هست سه بچه و یک دامادش را دههی شصت ازش گرفته . خاطره که تعریف میکرد – حالا دیگر خیلی حرف نمیزند دو عید است که ساکت نگاهمان میکند – قبل از اسم هر درگذشتهای, میگفت " زندهیاد " اما به بچههایش که میرسید قبل از اسمشان میگفت "مار بیمیره" ( در گویش گیلکی یعنی "مادر بمیرد" و وقتی قبل از اسم بچه میآورد یعنی مادرش بمیره) مثلن میگفت در فلان تابستان "مار بیمیره ویدا" فلان جا بود . نمیدانید توی دل شنونده چه آشوبی میشود وقتی فکر میکند در دلش چه میگذرد ...
یک مادری هست سیام همین خردادی که امروز سومین روزش است حتی نمیداند میشود برود سر سنگ ندایش بنشیند یا نه .
یک مادری هست سارایش بیست و هشتم همین خرداد میشود یک سال که رفته و آرشِ سارایش درست چهار ماه بعدش .
یک بچهای هست همسایهی همین وبلاگستان, خودش مادر است اما مثل بچهای است که گم شده بس که همیشه دلش برای مادرش تنگ است. میشناسیدش مامانِ سامی را میگویم .
همسایهی دیگر وبلاگستان, دوست همکلاسی سبک وزن قدیمیام چند روز پیش روز مادر آنور آبیها عکس قدیمی زن زیبایی را در پروفایل پیکچرش گذاشت زیرش نوشت "به یاد مامان شیرینم " .
یک بچهای هست امروز جای خصوصیتری نوشته در محل کار پلاکی دادهاند از گردن مادرش آویزان کند و او تصویرش از گردنِ مادرش يك تصوير سياه و سفيد پر اضطراب كنار يك طناب است ! بله ... باز هم همان دههی شصت هم مادرش و هم پدرش .
هستند زنانی که آرزوی مادرشدن را مثل یک شمع توی دلشان روشن نگه داشتهاند. یکیشان امیدش به بار نشسته منتظر تولد بچهای است که توی دلش چرخ میزند . وقتی فهمیدم برایش نوشتم من به امیدِ تو ایمان آوردم .
یک عالمه بچه میشناسیم که از مهرآباد یا فرودگاه امام پریدند یا پراندنشان, از مادرانشان دورند چند روز پیش پروفایل پیکچرشان در فیسبوک عکس مادرانشان بود و مادرانشان امروز نشستهاند پای تلفن منتظر . یک زمانی روز مادر دوره میچرخیدم به مادران دوستانم سر میزدم . نمیدانستم کار درستی است یا دارم نبودن ها و نداشتن ها را یادشان میاندازم . هنوز هم نمیدانم .
اولین هدیهای که روز مادر از مهد به خانه آوردهام مقوایی است از وسط تا شده که توش چند لکه رنگ است و چسب و اکلیل که بواسطهی تا شدن قرینه در آمده بود . هنوز هم دارمش . رویش مربی مهد کودکم نوشته . مادر دوستت دارم . اناهیتا , اناهیتا را بدون آ با کلاه نوشته همانطوری که توی شناسنامهی با نشان شیر خورشیدم نوشته شده بود نمیدانم مسئول ثبت احوال وقت تغییر شناسنامه از سر وظیفه شناسی آ کلاه دار نوشته یا از سر بیتوجهی و بی مسئولیتی !
اولین هدیهی روز مادر که گرفتم تماشای نمایش بهرام بیضایی بود " مجلس شبیه در ذکر مصائب ... " بچهی یکسال ونیمه را پیچاندم و رفتیم ... امسال هم قرار است بپیچانمش بروم یک شهر دیگر توی دلم مجلسی برپاست ...
همهی اینها را گفتم که بگویم من شکر خدا مادر دارم , بچه هم دارم, ولی از روز مادر بیزارم, بابت بغضهایی که قورت داده میشوند همینطور روز پدر , روز غمگینی است که آدمهای دور و نزدیک را یاد نداشتههایشان میاندازد. وحشتم میگیرد از نداشتنها . نمیدانم کدام دردناکتر است مادر باشی یا بچه وقتی که نداریاش بچه را یا مادر را.
No comments:
Post a Comment