Saturday, December 10, 2011

یک جاهایی می شود عطف و بزنگاه زندگی آدم. نقطه‌هایی که خط و ربطت را معلوم یا عوض می‌کنند. مثل وقتی که به دنیا می‌آیی. وقتی راه زندگی‌ات معلوم می‌شود، شروع حرفه‌ای یا تحصیل رشته‌ای مثلاً. یا وقتی آدم زندگی‌ات را پیدا می‌کنی، آن‌جا که عاشق می‌شوی، یا دفتری را امضا می‌کنی یا لباس سپیدی می‌پوشی یا کنار لباس سپیدی می‌نشینی. این‌ها به قاعده لحظه‌های ماندگار زندگی است.

بعد از نه سال وبلاگ نوشتن معلوم است چه می‌خواهم بگویم دیگر؟ هر چه بوده قبلاً گفته‌ام. این که بالاترین‌اش وقتی است که آدمی را به دنیا می‌آوری. وقتی پدر می‌شوی یا مادر. قبلاً گفته‌ام که زندگی بخش شده برایم به پیش و پس از آن. قبلاً گفته‌ام که می‌فهمم این منطق را که به دنیا آوردن فرزند یعنی جنایت. قبلاً گفته‌ام چرا این کار را کرده‌ام. قبلاً گفته‌ام این موجود تنها کسی است که برای خودش عاشقش می‌شوی نه برای خودت. همه را قبلاً گفته‌ام. این که هشت سال پیش همین وقت‌ها بزرگترین اتفاق زندگی من رقم خورده و پسرکم به دنیا آمده و خانه‌ی هم‌خانگی من و آلوچه خانوم شما جایی شده شبیه یک باغچه. شبیه یک باغ آلوچه. با تلخی و شیرینی‌هایش.

اما یک چیزی هنوز مانده که بگویم. می‌دانید؟ پدر و مادرها انگار همیشه دریغ‌ها و آرزوهای خودشان را می‌سازند و نقش می‌زنند با بزرگ کردن بچه‌ها. آنها را که خواسته‌اند و نداشته‌اند، به هر قیمتی و به هر جان کندنی به چنگ می‌آورند و به دامن بچه‌ها می‌ریزند و منتظرند که کودکی در بهشت بزرگ شده تحویل بگیرند. پدر و مادرها همیشه یادشان می‌رود که این آرزوها و دریغ‌ها مال خودشان بوده، نه مال آن بچه. بچه‌ای که چیزی را دارد و حسرتش را نکشیده، آن را حق خودش می‌بیند نه هدیه. این اشتباه می‌دانید قرن‌ها عمر دارد. پدر در پدر که پیش برویم همین بوده. من می‌خواهم این قاعده را بشکنم و البته چشمم آب نمی‌خورد آخرش چیز دندان گیری از آب دربیاید، با این سابقه‌ی سنگین تاریخی.

من نخواسته‌ام پسرک دانشمند و نابغه باشد یا بشود. نخواسته‌ام آدم سرآمد یا متفاوتی باشد. همیشه کش آمده‌ام بین این دوراهی که بگذارم بچه بچگی‌اش را بکند و سخت نگیرم یا سعی کنم خودخواه و کم‌طاقت و نازپرورد نشود و گلیم خودش را از آب زندگی بیرون بکشد و پا روی حق کنار دستی نگذارد و پس سخت بگیرم. شده‌ام پدر سخت گیر و مهربان. تو بگو شترگاوپلنگ. اما راستش یک چیز را خواسته‌ام. این یک اعتراف است. من هم مثل همه‌ی پدر و مادرها یک دریغ و یک آرزو دارم و هرچند به روی خودم نمی‌آورم، خودم می‌فهمم همه‌ی هم و غم بزرگ کردنش برایم یک چیز است: بزرگ بشود، عاشق بشود و لذت عاشقی را بچشد. بی ترس و بی هراس و بی حسرت. آن چه سهم من است در این خیال پردازی آن است که این چند سال مانده تا عاشق شدنش را به هر جان کندنی هست کیسه‌ام را پر کنم و آماده باشم تا پشتش بایستم و راهش بیاندازم. آن چه سهم اوست این است که یاد بگیرد عاشق شدن را و لیاقت دوست داشته شدن را پیدا کند. باید موسیقی بداند. باید اهل شوخی و ادب باشد. طنز را بفهمد و سخت گیر باشد در خندیدن. زندگی را دوست داشته باشد و زنده‌ها را. خودخواه نشود. کم طاقت نباشد. از خودش خجالت نکشد. بوسیدن را دوست داشته باشد و در آغوش گرفتن را. ... هزار برنامه توی سرم چرخ می‌زند. هر کاری می‌کنم قطعه‌ای از یک نقشه‌ی بزرگ است.

همیشه دوست داشتم چند تا بچه داشته باشم. مثلاً سه تا. هنوز هم دوست دارم. اما دیگر می‌ترسم. و هر چه پیش می‌روم بیشتر می‌ترسم. حس می‌کنم وقت کم دارم. توان ندارم. یادم که می‌افتد چقدر کار مانده و نکرده برایش دارم، می‌فهمم که آدمِ راه بردن بچه‌ی دیگری نیستم. حجم دوست داستنش را که مزه می‌کنم هم می‌ترسم از آمدن کس دیگری که مبادا این همه دوستش نتوانم داشته باشم.

دائم یاد خودم می‌اندازم که پدرم و پدرش و پدرش هر چه بلد بودند کردند، تا آن چه فکر می‌کردند درست‌‌ترین است را به کار بزنند در تربیت و آخر هیچ کدام از پسرها راضی نشدند از آن چه پدرها کردند. سعی می‌کنم کنار بیایم که روزی پسرک خیره نگاهم می‌کند و یادم می‌یاورد چه کارها که نکرده‌ام را و چه کارها که نباید می‌کردم را. اما دروغ چرا؟ ته تهش قصه همین است که مثل پادشاه کارتون سیندرلا راه به راه می‌روم به هپروت و با لبخند پهن و شلی نگاهش می‌کنم که عاشق شده و عاشقی می‌کند و عاشقی را می‌فهمد. چون به نظرم بدیهی ترین اتفاق دنیا است. همان چیزی که خیلی دوست دارد بشنود را می‌گویم. این که مثل هری پاتر چشم‌های مادرش را دارد. هر چه بزرگ‌تر می‌شود بیشتر می‌فهمم دوست داشتن و دوست داشته شدن را از مادرش ارث برده. او عاشق شدن را می‌داند. و من مانده‌ام تا مجبور نباشد بیچارگی بکشد از عاشقی. فقط می‌ماند این که شانس بیاورم و بمانم و ببینم و یاد هم بگیرم حسودی نکنم به آن که عاشقش می‌شود.

پسرک ما هشت سال را تمام می‌کند در روزهایی که خوب نیست . در هوایی که صاف نیست. به امید فردایی که باید مال او باشد.

No comments:

Post a Comment