Tuesday, January 03, 2012

تب کرده و مفلوک, درست مثل لحظه‌های آخر زندگی آمادئوس افتاده‌ام توی تخت همین‌طور عرق می‌کنم . لابه‌لایش سرفه‌ی خشک . باورم نمی‌شود خودم را خیلی وقت است این‌قدر مریض‌طور ندیده‌ام ... غلت می‌زنم بین خواب و بیداری خیالم می‌رود توی آشپزخانه, مانده بسته‌ی ران را بیاندازد توی قابلمه یا بسته‌ی سینه را , سینه را ترجیح می‌دهم حتی توی خواب , بچه بودم ران دوست داشتم یادم نمی‌آید ذائقه‌ام از کی تغییر کرده... غلت می‌زنم می‌روم آن طرف تخت تا عرق نشسته روی ملحفه‌ی این‌ور خشک شود ... توی خواب دو ملاقه باقی مانده از عدسی روز قبل را میریزم توی سوپ ! غلت می‌زنم عرق می‌کنم از صدای سرفه‌ی خودم بیدار می‌شوم . گرسنه‌ام نیست هنوز چیزی توی قابلمه در حال جوشیدن نیست . باز خوابم می‌برد خواب که نه بیهوش می‌شوم از شدت ضعف ... وسط غلت و واغلت های من زیر همین آسمان آلوده ساختمان روبرویی یک طبقه رفته بالاتر دیوارهای کناری دو طبقه را چیده‌اند , آن‌قدر طبقه طبقه مسخره بالا می‌رود که فکر می‌کنم چند شاخه میل‌گرد به من هم بدهند قدری بتن چند ورق یونولیت قدری آجر من و دوستانم هم می‌توانیم تفریحی وسط بالا انداختن‌های لیوان‌مان چند روزه یک طبقه برویم بالا . حکایت یونولیت را نمی‌بفهمم قرار است از وزن آوار احتمالی کم کند ؟ یا به کار سرعت ببخشد ؟ یا صدا گیر باشد ؟ آخری را که نمی‌کند... همین همسایه‌ی بالاسری ما از صدای ساز باربدک می‌نالد, من هم هر وقت صندلی‌اش را کنار می‌کشد پشت میز می‌نشیند یا غذایش تمام می‌شود, بلند می‌شود, می‌فهمم . حتی می‌توانم صداها رو بشمرم بگویم مهمان دارند یا نه . این‌ها را به خودش نگفتم تا وقتی که صدایش بخاطر صدای ساز بچه در‌آمد , کلن این‌طور چیزها را نمی‌گویم, نمی‌فهمم مردم از کی یاد گرفته‌اند به هرچیزی دقیقن هر چیزی معترض باشند! این‌قدر دلم می‌خواهد بدانم حالا بعد از اعتراض واقعن احساس بهتری دارند؟ ... باز غلت می‌زنم خواب می‌بینم باید امتحان فیزیک سال چهارم دبیرستان را دوباره بدهم ... کابوسش تا دنیا دنیاست با من می‌ماند انگاری ... همیشه می‌نالم من بعدش رفتم دانشگاه الان بچه دارم دست از سرم بردارید ! بیدار می‌شوم دستم را آن مدلی گرفتم که یک انگشت جهت جریان را نشان ‌می‌دهد, یک انگشت جهت یک کوفت دیگر که الان یادم نمی‌آید اصلن ... عرق کرده‌ام هیکلم می‌لرزد همین‌طور مثل سگ ... فکر می‌کنم اگر خواب امتحان مثلثات را دیده بودم بیشتر می‌لرزیدم . زیر دوش آب گرم دختر همسایه‌ی کناری با تار "ای ایران " می‌زند. با خودم فکر می‌کنم روان‌تر از ماه پیش همین موقع می‌زند ... می‌آیم وقت پوشیدن لباس آخرین اخبار ارز را دنبال می‌کنم فکر می‌کنم این ساختمان که بدون توقف توی همین روزهای گند تف مال تف مال بالا رفته چه گرانتر شده طی همین چند روز! ... باربد گرسنه است دو ملاقه عدسی را که طبعن به سوپی که نپخته‌ام اضافه نشده گرم می‌کنم یک بشقاب سالاد درست می‌کنم عدسی را می‌ریزم کنارش , رویش نارنج می‌چلانم می‌گذارم جلویش ! یک لیوان شیر سر می‌کشم روی قرصی که ساعتش رسیده بود باز می‌خوابم که تب کنم که عرق کنم که کابوس ببینم ...

No comments:

Post a Comment