Sunday, January 08, 2012

...

سقائک امروز آرام است ... عوض حرف زدن بدون وقفه به نامجو گوش می‌دهد که همین‌طور یک‌ سر می‌خواند

بر آتشِ تو نشستیم و دودِ شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی , که آتشی بنشانی


بعد فکر می‌کند می‌تواند همین الان بنشیند آن رساله‌ی دلتنگی مورد نظر را بنویسد . یعنی اولش فکر کرد بس که با  آقای نامجو این روزها دلش مالش رفت , سِر شد  اصلن یا یک همچین چیزی !  آن وقت همین حالا یک جوری هول افتاده توی جان‌ش, هم می‌خواهد بنویسدش خلاص شود هم می‌داند گیر می‌افتد توی سیاه‌چاله اگر شروع کند . پس خیلی کوتاه برای‌تان می‌گوید : آلوچه خانوم رازِ زمان را فهمیده , دروغ می‌گویند که همه چیز را حل می‌کند , هیچ چیز را حل نمی‌کند.  اما یک کار مهمی می‌کند ! حالی‌ت می‌کند چیزهای دیگری هم برای از دست دادن هست , زمان در گذر خزنده‌ی موذیانه‌اش حتی یک چیزهایی را فقط برای از دست دادن می‌گذارد توی دامن‌ت !  پس حالا که داری‌شان حالا که هستند به‌شان, به عاطفه‌ای که بهشان داری پناهنده شو ... اگر نداری مالِ خودت بکن‌شان .  یک چیزهایی بهشان بده یک چیزهایی ازشان می‌گیری که کمکت می‌کند با همین‌ها زمستان را سر کنی , دوام می‌آوری... دوام می‌آوری !  آن یک مشت ماهیچه‌ی رنجورِ تپنده تنگیِ ‌جایش را تاب می‌آورد


 

No comments:

Post a Comment